<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/</link>
<description>http://www.manohiva.com </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 23 Jul 2010 14:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوازده روز بعد از درگذشت بی‌بی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=5 alt=&quot;بي‌بي و باشا&quot; align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva74.gif&quot;&gt;امروز جمعه صبح زود به همراه مامان، بابا، وحيد و عمه زهرا به بهشت‌زهرا رفتيم تا بر سر مزار &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; فاتحه‌اي بفرستيم. احساس دلتنگي و ناراحتي داشتم ولي كاري هم از دستم بر نمي‌آمد.&lt;BR&gt;بعد از آن بر سر مزار &lt;STRONG&gt;باشا&lt;/STRONG&gt; هم رفته و دسته گلي هم براي او گذاشتيم. چيزي از &lt;STRONG&gt;باشا&lt;/STRONG&gt; به غير از فيلم و عكس‌هاي موجود نمي‌دانم. چيزي كه از همه بيشتر بر سر زبان‌ها هنگام سخن گفتن از اوست اينه كه خيلي مهربان و آرام بوده البته فيلم و عكس‌ها هم همين رو نشون مي‌دن.&lt;BR&gt;سعيد، پسر عمه كبري هم فردا از مكه برمي‌گرده اون در مراسم نبود و از اين اتفاق خبري نداشت، چون صبح يكشنبه قبل از درگذشت &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; به مكه رفته بود. وقت خداحافظي سفر، &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; از اون خواسته بود تا برايش سوغاتي هم بياورد، حيف كه عمرش به ديدن دوباره‌ي سعيد و گرفتن سوغاتي از او، كفاف نداد. &lt;STRONG&gt;واقعيت زندگي و مرگ چيست؟&lt;/STRONG&gt; بي‌بي ساعتي پيش از فوتش مثل هميشه براي خريد به سوپر سر كوچه رفته و برگشته بود، مثل هميشه در راهرو به جهت خنك‌تر بودن براي استراحت نشسته، و در همان حال هم از دنيا رفته بود، به همين راحتي، يعني براي رفتن از اين دنيا نيازي به داشتن بيماري و بستري بودن در بيمارستان نيست، به هر حال همه روزي از اين دنيا خواهيم رفت، بعضي سخت و بعضي آسان، واقعا چه روزگار غريبي است.&lt;BR&gt;سعيد هم از ماجراي فوت &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; خبري نداشت و در تماس تلفني ديروز خبر درگذشت او را به سعيد داده بودند، مي‌خواستند در مسافرت ناراحتي نداشته باشه، البته او هم از اينكه دير اين خبر را گرفته خيلي ناراحت شده‌بود.&lt;BR&gt;روز دوم كه تماس گرفت، به او گفتند بي‌بي پيغام داده من سوغاتي نمي‌خوام، به جاي من &lt;STRONG&gt;طواف&lt;/STRONG&gt; كن. در ۵ سال گذشته خودش هم دوبار به مكه و پيش از جنگ آمريكا در عراق هم ۲ بار به كربلا رفته بود، بار دوم با مامان همسفر بودند، در آن زمان من در دل مامان بوده و هنوز به دنيا نيومده بودم، &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; مامان را دوست داشت و هر وقت كه به خانه‌ي ما مي‌آمد و مي‌ديد كه مامان هنوز از سر كار نيومده يا اينكه صبح مي‌ديد به سر كار مي‌ره، خيلي ناراحت مي‌شد و مي‌گفت:&quot;&lt;STRONG&gt;سر كار نرو، خيلي خسته مي‌شي&lt;/STRONG&gt;&quot;.&lt;BR&gt;سعيد بايد حال بدي داشته باشه، هر وقت كه تنها بود و كاري نداشت اين تنهايي را با &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; و در خانه‌ي او مي‌گذراند تا كمي از تنهايي &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; را كم كند.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;روحش شاد، يادش گرامي&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 14:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر بزرگم بي‌بي خانم از این دنیا رفت</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 350px; HEIGHT: 256px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;سال 1362، تولد محمد، سميه يك‌ساله است&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/BIBI.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب پيش مثل همه‌ي دوشنبه شب‌ها به ديدن مادر رفتم ولي اين‌بار تفاوت بزرگي داشت، همه‌ي چراغ‌هاي خانه خاموش بود و مادر در گنج خانه در تنهايي و به آرامي چشم بر اين جهان بسته و از دنيا رفته بود.&lt;BR&gt;لحظات سخت و غم‌باري بود، ديگر صداي دلنشين مادر را نمي‌توانستم بشنوم. &lt;BR&gt;اين اولين باري بود كه حس تنهايي غريبي مرا فرا گرفت، خيلي صدايش كردم ولي هيچ جوابي از او نيامد &lt;STRONG&gt;«نه‌نه تو را به خدا جواب بده»&lt;/STRONG&gt; تو كه از اين شوخي‌ها با من نداشتي.&lt;BR&gt;ديگر صدايم را نمي‌شنيد، جوابي هم نداد، غمي بزرگ بر شانه‌هايم سنگيني ‌كرد، به يكباره خاطره‌هاي تمام سال‌هاي گذشته به يادم آمد.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;مادر از اين دنيا رفته بود. با آرامش كامل، شايد بدون هيچ دردي ظاهري.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;او رفت ولي من ماندم.&lt;BR&gt;فردا با اين تنهايي چه كنم؟ &lt;BR&gt;(کوتاه از بابا، در سوگ مادر بزرگم ، &lt;STRONG&gt;بی‌بی خانم&lt;/STRONG&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;مطالب ديگر:&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://nazhiva.blogfa.com/post-9.aspx&quot; target=_blank&gt;مامان بزرگ (بي‌بي)&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://nazhiva.blogfa.com/post-52.aspx&quot; target=_blank&gt;خواب در منزل بی‌بی&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://nazhiva.blogfa.com/post-29.aspx&quot; target=_blank&gt;مترو خيلي خوبه&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://nazhiva.blogfa.com/post-50.aspx&quot; target=_blank&gt;ابراهیمی بسابی&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 00:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پيش بيني اختاپوسي</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=5 alt=&quot;كنار تالاب انزلي، پنجم تا هفتم خرداد 89&quot; align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/images/pic_1.jpg&quot;&gt;حالا كه جام جهاني فوتبال در آفريقاي جنوبي برگزار مي‌شه و به روزهاي پاياني خودش رسيده من هم به فوتبال، به ويژه تيم ملي آلمان خيلي علاقه‌مند شدم.&lt;BR&gt;امشب بازي تيم‌هاي ملي اسپانيا و آلمان برگزار شد. فكر مي‌كردم تيم آلمان بخاطر بازي‌هاي قبلي كه خيلي خوب انجام داده‌بود، در اين مسابقه هم تكرار مي‌شه و اين تيم به فينال راه پيدا مي‌كنه.&lt;BR&gt;عصر روز چهارشنبه خبري را در يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني خارجي ديدم و شنيدم كه باعث شد اين بازي را با استرس بيشتري دنبال كنم. خبر اين بود كه يك اختاپوس در آكواريومي در آلمان بازي‌هاي قبلي تيم آلمان را به درستي پيش‌بيني كرده و اين‌بار پيش‌بيني اين اختاپوس حكايت از باخت تيم آلمان مي‌كرد. همين خيلي به استرس من اضافه كرده بود ولي باورم نمي‌شد و مي‌گفتم كه اين خرافات است و تيم آلمان حتما برنده خواهد شد.&lt;BR&gt;بازي شروع شد و از بازي‌هاي خوب قبلي تيم آلمان خبري نبود و انصافا اسپانيا در دقايق بيشتري بازي خوبي از خود نشان داد و همين موضوع تيم اسپانيا را در دقيقه‌ي ۷۳ به گل پيروزي رساند و اين نتيجه تا آخر بازي حفظ شد.&lt;BR&gt;بابا مي‌گفت هنوز تا آخر بازي وقت زياد است و آلمان برنده خواهد شد و با هم شرط بستيم كه اگر آلمان برنده شد من براي بابا يك جفت جوراب بخرم و اگر اسپانيا برنده شد بابا براي من يك كتاب بخره، من كه به كتابم ‌رسيدم و از اين بابت خيلي خوشحال هستم.&lt;BR&gt;مامان كه بنده خدا از باخت آلمان خيلي ناراحت شده‌بود و در طول بازي هم خيلي دوست داشت آلمان به گل برسه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;&lt;IMG border=0 hspace=5 alt=&quot;اختاپوس پيش‌گو&quot; align=right src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/okhtapoos.jpg&quot;&gt;اين هم خبري به نقل از خبرگزاري فرانسه:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &quot;&lt;STRONG&gt;پل&lt;/STRONG&gt; &quot; اختاپوسي كه در شهر &lt;STRONG&gt;اوبرهاووزن&lt;/STRONG&gt; آلمان تاكنون نتايج 5 مسابقه تيم ملي آلمان را برابر حريفان درست پيش بيني كرده بود امروز پيش بيني كرد كه تيم ملي اسپانيا برابر آلمان به برتري مي‌رسد. &lt;BR&gt;اين پيش بيني مي‌تواند مردم آلمان را غمگين كند زيرا اين هشت‌پا پيش از اين شكست آلمان برابر صربستان را هم در مرحله گروهي پيش بيني كرده‌بود. نحوه‌ي پيش‌بيني به اين شكل است كه روي دو جعبه شيشه‌اي پرچم آلمان و حريفش چسبانده مي‌شود و هشت پا غذاي خود را از هر ظرفي كه بردارد معنايش برد آن تيم است.&quot;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به يزدان كه گر ما خرد داشتيم...</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;امروز يكي از شعرهاي زيباي شاعر بزرگ ايران زمين، &lt;STRONG&gt;فردوسي&lt;/STRONG&gt; را خواندم،&lt;BR&gt;از آن خيلي لذت بردم، دوست دارم شما هم آن را بخوانيد:  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;TABLE border=0 cellSpacing=1 cellPadding=2 width=450 align=center&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در ایــــن خاک زرخیز ایران زمیــــــن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نبودنــد جز مردمــــی پـــاک دیـــــن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;همه دینشـــــان مردی و داد بــــــود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وز آن کـشـــــــور آزاد و آبـــــاد بــــود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چو مهر و وفا بود خـــود کیششـــان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گـــــنه بود آزار کــــس پیششـــــان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هــمه بنـــــــده ناب یـــــــزدان پـــاک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هـمــــه دل پر از مهر این آب و خاک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پــــدر در پـــــدر آریــایـــــی نــــــــــژاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ز پشـــــت فریــــدون نیکـــــو نهــــاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بـــزرگی به مـــــردی و فرهنــــگ بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گدایـــــی در این بـــوم و بر ننگ بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کــجا رفت آن دانش و هـــــــــوش ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;که شد مهر میهن فــــراموش مـــــا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;که انداخت آتـــــش در ایـــن بوستان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کــــز آن سوخت جان و دل دوستان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چه کردیم کـــــین گونه گشتیم خار؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خـــــرد را فکندیم این ســــــان زکار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نبود این چــــنین کشور و دیـــــن ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کـــــجا رفـــــت آییـــــن دیریــــن ما؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به یزدان که این کشـــــور آباد بـــــود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;همـــــه جـــــای مـــــردان آزاد بـــود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در این کشور آزادگــــی ارز داشــــت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کشـــــاورز خــود خانه و مرز داشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گرانمــایـــه بود آنکــــــه بودی دبـیـــر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گرامـــــی بد آنکــــس که بودی دلیر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نه بیگانه جایی در این خانه داشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از آنروز دشمن بـــــما چیره گـــــشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;که مـــــا را روان و خرد تیره گشـــت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از آنـــــروز ایــن خـــــانه ویرانه شـــــد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;که نـــــان آورش مرد بیگانـــــه شـد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چـــــو ناکس به ده کدخــــــدایی کند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کشـــــاورز بایـــــد گدایـــــی کنـــــد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به یـــــزدان که گـــــر ما خرد داشتیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کجـــــا این سر انجــــام بد داشتیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بســـــوزد در آتش گرت جـــــان و تـن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بـــــه از زندگی کـــــردن و زیستـــن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اگـــــر مایه زندگی بنــــــــدگی است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دو صد بار مردن به از زنــدگی است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بیـــــا تا بکوشیـــــم و جنگ آوریـــــم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بـــــرون سر از این بار ننـــــگ آوریـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 188px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;من و محمد مهدي در بوستان نارنج، جمعه 11/04/89&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva73.gif&quot;&gt;ـــــــــ&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;از روز پنج‌شنبه هم با محمد مهدي بوديم، تا امروز خونه‌ي ما بود و خيلي با هم بازي كرديم و خوش گذشت، فوتبال‌هاي اين چند روز رو هم ديديم. امروز وقتي با هم رفتيم خونه‌ي مامان جون، اون ديگه خونه‌ي ما نيومد و رفت خونه‌ي خودشون، مي‌گفت دلم براي بابا و مامانم تنگ شده، اي كاش بيشتر پيش ما مي‌موند.&lt;BR&gt;راستي تيم مورد علاقه‌ي من تيم ملي &lt;STRONG&gt;آلمان&lt;/STRONG&gt; است. از اين كه اين تيم تونست حريفان نامدار خودش را شكست بده (مخصوصا تيم ملي &lt;STRONG&gt;بزريل&lt;/STRONG&gt; رو) و به مرحله‌ي يك چهارم نهايي برسه خيلي خوشحال شدم، و دوست دارم كه برنده‌ي اين جام بشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 20:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروع ورزش</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 300px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;روز گرفتن تولد، خرداد 1389&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva69.gif&quot;&gt;از امروز مي‌خوام ورزش كردن را شروع كنم. قرار شده تا در صورت امكان كلاس شنا ثبت‌نام كرده و به استخر هم برم.&lt;BR&gt;امروز به همراه بابا ۱۰ دقيقه نرمش كرديم بعد هم ميله‌ي بارفيكس را براي من نصب كرد تا شروع كنم، اولش خيلي سخت بود و گرفتن ميله هم خيلي براي من سخت بود ولي با گذشت يك ساعت گرفتن ميله آسان شده و كمي هم مي‌تونم خودم را بالا بكشم.&lt;BR&gt;اميدوارم اين كار ادامه‌دار باشه و نتيجه بخش، توكل به خدا.&lt;BR&gt;راستي خيلي هم  از پيام‌هاي پسر عمه‌ي عزيز (آقا مهدي توكل) خوشحال شدم، اميدوارم كه هرچه زودتر براي ديداري تازه به تهران برگرده و ببينيمش، راستش خيلي دلم براش تنگ شده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 11:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين همه اتفاق</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 300px&quot; border=1 hspace=5 alt=&quot;روز تولد، البته با كمي تاخير&quot; align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva70.gif&quot;&gt;خیلی وقته که نتونستم مطلب جدیدی رو در اين وبلاگ بنویسم....&lt;BR&gt;شايد هم دليلش اتفاقات زيادي بوده كه در اين مدت افتاده و بيشتر درگير اون‌ها بودم.&lt;BR&gt;اول از همه اینکه آخر اردیبهشت ماه که كلاس درس مدرسه تموم شده بود براي بچه‌ها در پارک اندیشه نزدیک سیدخندان &lt;STRONG&gt;&quot;جشن الفبا&quot;&lt;/STRONG&gt; گرفتن، جشن خوبی بود.. برامون گروه موسیقی دعوت کرده بودن، معلم عزيز من &lt;STRONG&gt;خانم رحیمی&lt;/STRONG&gt; هم سخنران جشن بود. بعضي از بچه‌ها هم در این جشن مشارکت داشتند.&lt;BR&gt;پذیرایی میوه، کیک و آبمیوه بود.. جالب اين‌كه پدر و مادرامون از ماها خیلی شلوغ‌تر بودند. &lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 300px&quot; border=1 hspace=5 alt=&quot;عروسي محمد 21/03/89، جمعه&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva71.gif&quot;&gt;بعد از جشن الفبا هم من با معلمم و چندتا از هم‌کلاسی‌ها عکس گرفتیم. کلی هم توی پارک با بچه‌ها بازی کردیم. جای همه هم سن و سال‌هاي ما خالی.&lt;BR&gt;چند روز بعد یعنی &quot;۵ خرداد&quot; هم که روز تولدم بود و مامانم برام توی کلاس زبان یه جشن کوچولو طبق رسم هرساله گرفت. ولی چون همون شب ما با عمه زهرا اینا داشتیم می‌رفتیم بندرانزلی نشد که تو خونه جشن بگیریم. و جشن موکول شد به هفته بعد که مامان بزرگم اینا و عموها و... دعوت بودند و جاتون خالی خیلی به من خوش گذشت. الان دو سه سالی می‌شه که تقریبا ۲ یا ۳ تا جشن تولد می‌گیرم. تو کلاس و خونه و...&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 533px&quot; border=1 hspace=5 alt=&quot;روز تولد به همراه محمد مهدي&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva63.gif&quot;&gt;راستی ۱۸ خرداد هم روز گرفتن کارنامه بود. البته من خواب بودم و مامانم تنها رفت. گرچه خیلی دوست داشتم برم و خانم رحیمی رو ببینم. آخه خیلی دلم براش تنگ شده بود ایشون هم  در همان روز، سراغ من را از مامان گرفته بود که این موضوع خیلی خوشحالم کرد.&lt;BR&gt;خدا رو شکر رتبه &quot;خیلی خوب&quot; گرفتم یعنی همون شاگرد ممتاز قدیم ندیما. آخه الان می‌دونید که ارزشیابی، &lt;STRONG&gt;توصیفی&lt;/STRONG&gt; شده و خبری از نمره نیست. از همین‌رو رتبه‌ها از نمره به:  خیلی خوب - خوب - قابل قبول - نیاز به تلاش بیشتر، تغيير كرده‌است.&lt;BR&gt;من که دعا می‌کنم همیشه بهترین رتبه‌ها رو داشته باشم البته می‌دونم اینا همه بستگی به تلاش خودم هم داره.&lt;BR&gt;۲۱ خرداد عروسی پسرعمه‌ام محمد بود. با مامان رفتيم به خیابان سنایی و يك پیراهن خوشگل و زيبا به همراه یك جفت کفش خریديم که در همين عكس‌ها معلومه.  &lt;BR&gt;روز عروسی هم رفتم آرایشگاه و موهامو درست کردم. همه می‌گفتن خیلی خوشگل شدم. حالا نظر شما چیه اون رو نمی‌دونم. جاتون خالی بود خيلي خوش گذشت، به‌هرحال نمی‌شه که عروسی بد بگذره. امیدوارم همه دوستان خوب و هموطن‌هاي عزيزم همیشه شاد، خوشحال و تندرست باشند و غمي نداشته باشند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jun 2010 18:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولين ترم كلاس زبان در سال 89</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=1 hspace=5 alt=&quot;پنج‌شنبه 19 فروردين 1389&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva62.gif&quot;&gt;ديروز اولين جلسه‌ي ترم جديد كلاس زبان شروع شد. الان من در كلاس &lt;STRONG&gt;GAP2&lt;/STRONG&gt; هستم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اولين نكته‌ي جالب اين بود كه برخلاف دوره‌هاي قبلي، معلم اين ترم &lt;STRONG&gt;«مستر شاهين»&lt;/STRONG&gt; است. به همين خاطر ديروز خيلي خوشحال بودم و اميدوارم اين خوشحالي تا آخر اين دوره همراه من باشد. چون با توجه به برخورهاي جلسه‌ي اول، فكر مي‌كنم از معلم‌هاي قبلي مهربان‌تر باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چهارشنبه بعد از پايان كلاس كه بابا آمده بود دنبالم، با خوشحالي زياد اين خبر را به او دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Apr 2010 14:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات نوروز 89</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;كنار شاليزار 9-1-89&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva65.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=حلزون align=baseline src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva64.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره هفته‌ی دوم تعطیلات را به فریدونکنار رفتیم، البته تنها نبودیم، بی‌بی، محمد، امید، فریبا، سمیه، آسیه، نرگس و... هم همراه ما بودند. بعداز ظهر دوشنبه نهم فروردین رسیدیم و کنار دریا هم رفتیم، هوا سرد ولی آفتابی بود، نزدیک غروب و در کنار ساحل، من هم که مثل همیشه مشغول جمع کردن صدف‌های کنار دریا شدم.&lt;BR&gt;با رسیدن شب مه خیلی زیبایی تمام محوطه را گرفته بود و صدای قورباغه‌ها به گوش می‌رسید، تعداد زیادی قورباغه از شالیزار پشت ویلا به محوطه آمده بودند.&lt;BR&gt;یک روز صبح هم برای گرفتن قورباغه رفتیم اما بعد از ساعتی تلاش دست خالی برگشتیم خیلی دوست داشتم که حداقل یکی از اونها را برای چندساعتی هم که شده بگیریم.&lt;BR&gt;تعطیلات خیلی به سرعت تمام شد و صبح روز سیزدهم فروردین به طرف تهران حرکت کردیم. شب قبل باران شدیدی می‌آمد و صبح در بیرون خانه پر بود از حلزون‌هایی که از لاک خودشون بیرون آمده بودند. چندتایی هم عکس از اونها گرفتیم.&lt;BR&gt;بالاخره ساعت 8 صبح بود که حرکت کردیم. جاده‌ی هراز به شکل غیر قابل باوری خلوت بود، بابا می‌گفت در 8 سال گذشته این جاده را به این خلوتی ندیده‌ام ساعت 11 صبح بود که به میدان پیروزی رسیدیم.&lt;BR&gt;جای همه‌گی خالی، خیلی خوش گذشت.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Apr 2010 12:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شنبه 29 اسفند 88</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=5 alt=&quot;شنبه 29 اسفند 88&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva61.gif&quot;&gt;كمتر از 6 ساعت ديگر به عمر سال 88 باقي نمانده‌است، سال 88 رو به پايان بوده و صداي پاي سال 89 و بهار را مي‌شنوم. &lt;BR&gt;امسال خيلي بيشتر از سال‌هاي قبل براي تحويل سال چشم به‌راه هستم. امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم اولين كلمه‌اي كه بعد از سلام به بابا گفتم اين  بود  كه «آخ جون امروز عيده» خيلي خوشحال هستم. راستش شايد اولين باري باشه كه تا اين اندازه به تحويل سال و عيد نوروز فكر ‌مي كنم. دوست دارم به سرعت عقربه‌هاي ساعت به لحظه‌هاي آخر امسال برسند و سال جديد شروع بشه. دوست دارم من، مامان و بابا هرسال در كنار سفره‌ي «هفت سين» باهم باشيم و هر سال، سال بهتري را در پيش رو آرزو كنيم و البته اين آرزو هم برآوده شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 13:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرين جمعه‌ي سال</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;خداوندا دوستاني دارم كه در اعماق قلبم جاي دارند؛ &lt;BR&gt;آنان شايسته‌ي محبتند و يادشان مايه‌ي آرامش جانم مي‌باشد؛&lt;BR&gt;در ميان خلق معدن خيرند و دارنده‌ي پاكترين خصوصيات؛&lt;BR&gt;پس اي خداي من در آخرين ساعت‌هاي سال آنان را اكرام كن و بر صفات نيك آنان بيفزاي؛&lt;BR&gt;و سلامتشان بدار.&lt;BR&gt;آمين يا رب‌العالمين. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#336600 size=3&gt;سال نو مبارك.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG border=0 hspace=5 alt=&quot;تصوير هفت‌سين دبستان شهيد دستغيب(سال 88) &quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://manohiva.herobo.com/eb/hiva68.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز جمعه 28 اسفند سال 88، كمتر از 30 ساعت ديگه سال 88 تموم مي‌شه و وارد سال 1389 مي‌شيم. بالاخره سال 88 هم در حال تموم شدنه مثل هر آغاز ديگري كه پاياني هم خواهد داشت. امسال خيلي شلوغ بود، آقاي موسوي و....&lt;BR&gt;اميدوارم سال آينده سال خوب و شادي را در پيش رو داشته باشيم. از سه‌شنبه مدرسه نرفتم خيلي خوش گذشت و حسابي استراحت كردم.  لباس‌هاي عيد را هم كه هفته‌ي پيش خريده بوديم و آماده هستيم تا سال تحويل بشه و وارد سال نو بشيم.&lt;BR&gt;سفره‌ي هفت‌سين را هم آماده كرده‌ايم، سه ماهي كوچك قرمز هم خريديم كه الآن در تنگ هستند. يادم رفته بود بگم مدرسه يك هفت سين كوچك داده است، در وسط آن يك تخم‌مرغ رنگ شده به شكل ببر وجود دارد آخه سال بعد سال ببر است. در تقويم‌ها هر سال به اسم يك حيوان نامگذاري مي‌شود، سال 88 سال موش بود. راستش را بخواهيد دليل آن‌را نمي‌دانم البته هر وقت متوجه شدم براي شما هم مي‌نويسم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
