<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/</link>
<description>http://www.manohiva.com </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 22 Dec 2008 17:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شب یلدا</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم&lt;BR&gt;جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است&lt;BR&gt;کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم&lt;BR&gt;سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد&lt;BR&gt;التفاتش به می صاف مروق نکنيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خوش برانيم جهان در نظر راهروان&lt;BR&gt;فکر اسب سيه و زين مغرق نکنيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند&lt;BR&gt;تکيه آن به که بر اين بحر معلق نکنيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد&lt;BR&gt;گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او&lt;BR&gt;ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 17:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین برف‌بازی امسال</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px&quot; border=0 hspace=10 alt=&quot;در حال برف بازی در خیابان ملایری پور26 آذر 87&quot; align=left src=&quot;http://hayateno.ws/eb/hiva49.gif&quot;&gt;سه‌شنبه شب هفته گذشته که شب عید غدیر هم بود اولین برف امسال در تهران به زمین نشست، حدود ساعت ۷ عصر بود که به یک‌باره برف شدید شد و حسابی روی زمین نشست، اولین باری بود که وجود برف و برف بازی را می‌فهمیدم، راستش از برف‌بازی و یا علاقه به این اتفاق طبیعی تا حالا چیزی متوجه نشده بودم و این اولین باری بود که آن را حس می‌کردم و دوست داشتم هر لحظه برف بیشتری بیاد و حسابی زمین و ماشین‌های تو خیابون سفیدپوش بشن.&lt;BR&gt;هر وقت هم که می‌دیدم بارش برف متوقف یا کم شده، کمی ناراحت می‌شدم. دوست داشتم ساعت‌های زیادی را به برف‌بازی صرف کرده و آدم برفی‌های زیادی درست کنم.&lt;BR&gt;به همراه بابا بیشتر از یک ساعت را در خیابان برف بازی کردیم و به من خیلی چسبید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Dec 2008 15:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد موژان</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روز چهارشنبه قرار بود که امتحان فاینال کلاس زبان داشته‌باشیم و به امید خدا بعد از امتحان و قبولی به سطح بالاتر برویم. نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که قرار شد روز شنبه امتحان داشته باشیم. به عبارتی امتحان به شنبه منتقل شد.&lt;BR&gt;آن روز تولد موژان هم بود، قرار بود به جای ساعت ۳، ساعت ۳۰/۲ سر کلاس حاضر باشیم که تولد اون هم برگزار بشه، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، کلی هم با هم کلاسی‌ها شادی کردیم و رقصیدیم، بعد از خوردن کیک، مامان موژان به همه بادکنک داد و ما هم کادویی به رسم یادبود به او هدیه دادیم، بعد از کلاس بابا اومد دنبالم و به کلاس موسیقی رفتیم، چون کلاس زبان و موسیقی در یک یاعت برگزار می‌شه، تقریبا خانم مقدم با من به صورت خصوصی کار می‌کنه، از این جلسه قرار شد که هم زمان با بچه‌هایی که در کلاس هستند و البته یک سطح از من پایین‌تر، درس‌های قبلی را هم دوره کنم، در چند جلسه‌ی آخر کلاس موسیقی، تمریناتم را خیلی خوب انجام می‌دم و خانم مقدم، بابا و مامان هم از من راضی هستند، لحظه شماری می‌کنم تا این دوره هم تموم بشه و به کلاس یادگیری فلوت برم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 07:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب در منزل بی‌بی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;تابستان 87، حیات منزل، خرگوش کوشا همسایه طبقه چهارم&quot; hspace=10 src=&quot;http://hayateno.info/eb/hiva46.gif&quot; align=left border=0&gt;چند وقتی است که بعضی شب‌ها خونه‌ی مادر بزرگ، یا همون بی‌بی خانوم خودمون می‌خوابیم که شبها تنها نباشه، من و بابا با هم می‌ریم و معمولا بعد از نیم ساعت یا یک ساعت که خوردن شام و صحبت با اون طول می‌کشه، می‌خوابیم، وقتی که پیش بی‌بی هستیم خیلی به یاد &quot;باشا&quot; یا پدر بابا می‌افتم و سوالات زیادی هم درباره‌ی اون از بابام می‌پرسم، نمی‌دونم چرا این حالت به من دست می‌ده و خیلی برام جالبه که از اون بیشتر بدونم، البته شاید به خاطر تعریف‌هایی باشه که همه از اون می‌کنند و تا به حال هیچ‌کس را ندیدم که از اون خدا بیامرز، به بدی یاد کنه.&lt;BR&gt;خوابیدن در منزل بی‌بی هم داستان‌های زیادی برای خودش داره، بنده‌ی خدا به شدت اتاق خودش را گرم می‌کنه و به تصور این‌که ممکنه ما هم سردمون باشه، در نیمه‌های شب به دفعات روی ما هم لحاف می‌ندازه و متاسفانه من و بابا که خیلی علاقه به گرما نداریم همیشه به پیرزن مهربون، به خاطر این مهربونیش، شکایت می‌کنیم، البته روز بعد هم به‌خاطر این‌که شب قبل راحت نخوابیدیم، حسابی خسته شده و در اولین فرصت برخلاف شب‌های قبل به رختخواب می‌ریم.&lt;BR&gt;این دوره‌ی کلاس موسیقی هم فردا تموم می‌شه و به مرحله‌ی بالاتر می‌ریم، از این موضوع خیلی خوشحالم و دوست دارم که بعد از این مرحله، طبق روال عادی این کلاس‌ها به یادگرفتن ساز فلوت بپردازم.&lt;BR&gt;جلسات آخر ترم زبان هم در حال طی شدنه و بعد از امتحان به مرحله‌ی بالاتری خواهم رفت، خیلی برای من خوشحال کننده است که یواش یواش بیشتر کلمات انگلیسی را به راحتی می‌خونم، امیدوارم که به یاری پدر و مادرم که زحمات زیادی می‌کشند، بتونم به مراحل بالاتری دسترسی پیدا کنم، به امید خدا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Nov 2008 17:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاس اُرف</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=10 alt=&quot;تابستان 87، باغچه‌ی خونه‌ی خودمون&quot; align=left src=&quot;http://hayateno.info/eb/hiva47.gif&quot;&gt;چند روزی است که روی بدنم جوش‌های کوچکی زده، شبیه به این‌که پشه زده باشه، خلاصه دیروز رفتیم دکتر و آقای دکتر گفتند که موجودی شبیه به پشه گزیده است.&lt;BR&gt;مقداری دارو داد و برگشتیم، امروز هم کلاس زبان و اُرف داشتم، به هر دو کلاس رسیدیم، درس امروز کلاس موسیقی در ادامه نت‌خوانی، مربوط می‌شد به علایمی که باعث می‌شه در هرجایی که هستیم برای تکرار نت‌های قبلی به مکان‌های علایم مربوطه برگردیم، نمی‌دونم درست توضیح دادم یا نه، ولی خودم متوجه منظور شدم.&lt;BR&gt;دیروز هم تمام وقت خونه‌ی مامان جون بودم و وقتی بابا شب اومد دنبالم خیلی خوشحال شدم و حسابی بوسش کردم، راستش خیلی دلم براش تنگ شده‌بود، خیلی دوست دارم که این رابطه همین‌طوری باقی بمونه و همیشه همدیگر رو دوست داشته باشیم، مثل همین دوران قشنگه کودکی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 15:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابراهیمی بسابی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 350px; HEIGHT: 283px&quot; border=0 hspace=10 alt=&quot;روز جمعه 3/8/87 بساب، کنار تنور &quot; align=left src=&quot;http://hayateno.info/eb/hiva45.gif&quot;&gt;آخر فامیلی بابای من &quot;بسابی&quot; است، برای من سوال بود که این یعنی چی؟ بابا می‌گفت: &quot;اسم روستایی است که پدربزرگ من و بابا در اون‌جا زندگی می‌کردند.&quot;&lt;BR&gt;ابراهیمی هم جزء فامیل‌هایی است که نسبتا زیاده و شاید اضافه داشتن این کلمه در انتهای آن باعث تمایز آن از بقیه شود.&lt;BR&gt;بالاخره جمعه‌ی پیش بساب را هم دیدم، من اولین باری بود که به بساب می‌رفتم، قبلا بابا تعریف می‌کرد و همه چیز رو از اون‌جا تو ذهن خودم ساخته بودم.&lt;BR&gt;جمعه ۳ آبان ۸۷ صبح وقتی از خواب بیدار شدم، تویه بساب بودیم، یک باغ نسبتا بی‌بر که البته قسمتی از اون به خاطر ورود به فصل پاییزه، درختان اناری که هیچ اناری روی خودشون ندارن، مثل اینکه سال گذشته سرما باعث شده تا اناری به بار نشینه.&lt;BR&gt;اولین سوالی که پرسیدم این بود: &quot;چرا این‌جا همه چیز قدیمیه؟&quot; خونه‌ی باشا (بابا بزرگی که فقط عکسی از اون رو دیدم) با دیوارهای کاه‌گلی، سقفی گرد و عجیب، بیرون از خانه سرد، اما داخل اتاق‌‌ها گرم، بی‌آن‌که چراغ یا اجاقی روشن باشه، بابا می‌گفت به‌خاطر دیوارهای زخیم و سقف عجیب این خانه‌ها، تابستان خنک و زمستان گرم است.&lt;BR&gt;اولین جایی که رفتیم به داخل باغی بود که در جلوی خانه قرار داشت، به محض خروج از اتاق وارد حیاط شده و می‌توانستیم از درب باغ وارد آن شویم، درخت‌ها پسته‌ای نداشتند، گویا پیش از ما کسی آن‌ها را از درخت چیده بود، تنها یک خوشه‌ی پسته از این باغ به ما رسید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 16:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خونه‌ی عمو حسین اینا</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز بابا صبح زود منو از خواب بیدار کرد و گفت که باید منو ببره خونه‌ی عمو حسین، راستش خیلی خوشحال شدم و هرچی بابا می‌گفت با سرعت و بدون معطلی انجام دادم، حاضر شدیم و رفتیم اون‌جا.&lt;BR&gt;بعد از اون هم بابا رفت که به کارهای خودش برسه.&lt;BR&gt;تا ساعت ۲ حسابی &quot;ارف&quot; و تمرینات کلاس موسیقی را انجام دادم، آخه تمرینات کلاس زبان را انجام داده‌بودم و مانده بود تمرینات کلاس موسیقی.&lt;BR&gt;بعد هم با محبوبه رفتیم کلاس زبان، کلاس زبان که تموم شد بازهم با محبوبه رفتیم کلاس موسیقی، بی‌چاره محبوبه خیلی امروز به‌خاطر من تو دردسر افتاده بود ولی راستش من خیلی خوشحال بودم.&lt;BR&gt;مامان هم که زنگ زد بعد از کلاس بیاد دنبالم، گفتم نه!، دوست داشتم که با محبوبه و با تاکسی، اتوبوس یا مترو برگردم خونه‌ی اون‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Oct 2008 14:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازیگری</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>امروز از صبح با بابا مشغول کار بودیم، به دفتر یکی از دوست‌های بابا هم رفتیم، بابا می‌گفت که اون نویسنده‌ی یعضی از سریال‌ها و فیلم‌های سینماییه، راستش من که خیلی سر در نیاوردم.&lt;BR&gt;وقتی اون‌جا بودیم، به من گفت می‌خواهی تو یکی از فیلم‌هایی که داره ساخته می‌شه بازی کنی؟&lt;BR&gt;من هم چون خیلی خجالت می‌کشیدم گفتم نه!&lt;BR&gt;خلاصه اون‌جا کلی از فیلم‌های کارتونی و سینمایی صحبت کردیم، خیلی خوش گذشت.&lt;BR&gt;بعد از اون‌جا هم رفتیم پارک لاله، اون پارک ۲ تا زمین بازی برای بچه‌ها داره، من به این زمین تاحالا نرفته بودم، اونجا با یکی از دخترهایی که اومده بود دوست شدم و بازی کردیم.</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 17:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید فطر</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=بسطام hspace=10 src=&quot;http://hayateno.info/eb/hiva48.gif&quot; align=right border=0&gt;تعطیلات عید فطر امسال را به شاهرود رفتیم. اولین باری بود که به شاهرود می‌رفتیم، شهر ساکت و خلوتی بود.&lt;BR&gt;من بیشتر به خاطر غزاله رفته بودم و جای شما خالی خیلی خوش گذشت. البته فقط شاهرو نبودیم، به شهر بسطام، و یکی دوجایه دیگه هم سر زدیم.&lt;BR&gt;با بابا هم به یک باغ سیب رفتیم و حسابی سیب کندیم، سیب‌های خیلی خوش‌مزه و بزرگی بود.&lt;BR&gt;ولی وقتی از مسافرت برگشتیم یک خبر بد هم شنیدیم، &quot;مامان عمو سعید از دنیا رفته بود&quot;، من هم خیلی از این خبر ناراحت شدم، خدا رحمتش کنه.&lt;BR&gt;دوره‌ی جدید کلاس زبان هم از روز شنبه‌ی هفته‌ی پیش شروع شد، کلاس RP1، روز چهارشنبه که جلسه‌ی دوم بود به‌خاطر عید فطر تعطیل بودیم.&lt;BR&gt;تویه دوره‌ی جدید کلاس موسیقی هم از این به بعد باید خودمون نت خوانی بکنیم و دیگه خانم مقدم نت‌ها را برای ما نمی‌نویسه.&lt;BR&gt;به نظرم جالبه، دیگه خودمون می‌تونیم خیلی از آهنگ‌ها را با داشتن نت آن‌ها بزنیم، راستش چون نیما توی کلاس از من بهتر می‌زنه و خانم مقدم هم همیشه میگه ببینید اون از همه بهتر زد!، دیگه نمی‌خواستم به کلاس موسیقی برم، ولی جلسه‌ی قبلی خانم مقدم یک جایزه‌ی خوب به من داد و به همین خاطر دوباره به کلاس علاقه‌مند شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 14:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطيلات اول شهريور</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;قبل از شروع شدن ماه رمضان بود كه به شهر انزلي دعوت شديم، آقا مرتضي و خانواده مي‌خواستند بروند اونجا كه ما رو هم دعوت كردند، من براي اولين بار بود كه به شهر انزلي مي‌رفتم، البته جايي كه ساكن بوديم، خوده انزلي نبود و ۵ كيلومتري &quot;رضوانشهر&quot; قرار داشت.&lt;BR&gt;بابا مي‌گفت قبلا كه من يك‌سالم بوده و به آب گرم اردبيل(سرعين)  رفته بوديم، از انزلي هم گذر كرده‌بوديم، ولي من كه چيزي يادم نمي‌آد.&lt;BR&gt;چهار روز اونجا مونديم، جاي شما خالي خيلي هم خوش گذشت، من هم يك دوست تازه به نام غزاله پيدا كردم، غزاله دختر عموي سروشه، امروز تو راه كلاس زبان خيلي به يادش بودم، بابا گفت بايد شماره‌ي موبايلش رو مي‌گرفتم تا هر وقت كه دلم براي اون تنگ شد، بهش زنگ بزنم، خوب اين هم تجربه‌اي ديگه.&lt;BR&gt;بابا مي‌گفت ساحل اين‌جا واقعا خوب و مناسبه و مشكلات جاهاي ديگرو هم نداره، به نظره بابا به دليل اين‌كه انزلي شهر بندري بوده و تبادل زيادي هم با كشورهاي روسي داشتند و خلاصه بچه خارجي‌ها خيلي به او‌ن‌جا رفت و آمد داشتند از نظر روابط خيلي بالا و خوب هستند.&lt;BR&gt;امسال براي اولين بار بود كه بدون ترس و واهمه و با علاقه‌ي زياد تو دريا مي‌رفتم، البته بابا هم كنارم بود، دريا به قدري ساكت و آرام بود كه فكر مي‌كردي داري تويه حوض شنا مي‌كني.&lt;BR&gt;اتفاقا يك روز هم به ييلاق شهر ماسال رفتيم كه واقعا جاي زيبا و سر سبز و خنكي بود، باور كردني نبود بعد از حدود ۱۵ كيلومتر دور شدن از شهر و گرماي آن، به جايي مي‌رسي كه واقعا خنكه و شب به قدري سرد مي‌شه كه چندتا لحاف و آتيش هم كم مي‌آره.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 15:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
