<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/</link>
<description>http://www.manohiva.com </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Dec 2009 13:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حیات‌نو هم توقیف شد</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 350px; HEIGHT: 233px&quot; alt=&quot;آخرین روز حیات نو ، 17 آذر 88&quot; hspace=5 src=&quot;http://hayateno.info/eb/hiva67.gif&quot; align=left vspace=5 border=0&gt;بالاخره روزنامه حیات نو هم توقیف شد، ظاهرا نوشتن از هر کسی که نباید از او نوشت ممکن است باعث تعطیلی بشه، بقیه دلایلی هم که ذکر می‌شه همونطور که مشخصه بهانه‌هایی است برای موجه جلوه دادن این عمل.&lt;BR&gt;البته خیلی پیش‌تر از این بابا در انتظار این تعطیلی بود و به قول خودش با تاخیر هم روبرو شده‌بود.&lt;BR&gt;نوشتن از آقای موسوی و نوشتن از هر چیزی که عده‌ای قلیل علاقه‌ای به آن ندارند تاوان سنگینی دارد که در حال پرداختن آن هستیم.&lt;BR&gt;بابا خیلی تعجب نکرده‌بود و تغییر زیادی هم در او ایجاد نشد، گویا از روزی که به روزنامه‌ی خرداد با مدیر مسولی آقای عبدالله نوری رفته بود با این وضعیت روبرو شده و شاید اولین باری بود که روزنامه‌ای که او در آن کار می‌کرد پس از گذشت ۸ سال به تعطیلی گرفتار شده و در تمام مدت از سال ۷۷، عمر روزنامه‌های اطلاح‌طلب بیش از یکسال پدیده‌ای کمیاب به شمار می‌رود.&lt;BR&gt;اما فشار، دروغ و خفقان عاملی برای پیروزی پدیدآورندگان این وضعیت نخواهد شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 13:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواندن اولین کتاب داستان</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
روز دوشنبه‌ی گذشته مدرسه به مناسبت روز «یار مهربان» یک کتاب داستان به من هدیه داد. کتاب &quot;کتی&quot; همون گربه‌ی معروف که کارتون‌های زیادی از اون دیدم.&lt;br /&gt;برای اولین بار این کتاب را به‌صورت کامل خودم خواندم، به قدری برای من جالب بود که همه‌ی اون را می‌توانم از حفظ بخونم.&lt;br /&gt;بابا و مامان هم خیلی خوشحال شدند، با اینکه در مدرسه تا حالا فقط 4 حرف را یاد گرفتم ولی تونستم این کتاب را بخوانم، البته چند کلمه را هم متوجه نمی‌شدم که مامان برای من خواند و برای بار دوم و سوم که این کتاب را خواندم نیازی به کمک مامان نبود.&lt;br /&gt;از این بابت خیلی خوشحال شدم.&lt;br /&gt;روزهای چهارشنبه روزهای آزاد در کلاس ما است، ورزش و نقاشی، امروز یکی از بچه‌ها فلوت آورده بود و با هم زدیم، قرار شد تا هفته‌ی بعد من هم «ارف» و «فلوت» خودم را به کلاس برده و بزنم.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 14:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد امام رضا</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>
دیشب با بابا رفته بودیم پارک لاله، قرار گذاشتیم تا هر پنج‌شنبه بریم، چقدر عملی باشه؟! نیاز به زمان داره. از جلوی درب تا زمین بازی پارک دویدیم. صدای موسیقی و خوانندگی از کنار حوض پارک می‌آمد. رفتیم و مراسمی به مناسبت تولد امام رضا برگزار شده و برنامه‌ای از طرف شهرداری منطقه در پارک تدارک دیده شده‌بود.&lt;br /&gt;ما هم روی صندلی‌های تعبیه شده نشستیم، مراسم بدی نبود. اتفاقا از «&lt;strong&gt;شهاب بخارایی&lt;/strong&gt;» هم برای خواندن چند قطعه دعوت شده‌بود.&lt;br /&gt;در نزدیکی آن‌جا میزهایی برای بچه‌ها بود تا بادکنک، کار دستی یا سفال‌گری کنند.&lt;br /&gt;نزدیک 2 ساعت در پارک بودیم و بعد از بازی در زمین بازی به خانه برگشتیم.
</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 15:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرویس مدرسه</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>از روز اول كه به مدرسه رفتم تصور مي‌كردم حتما بايد با سرويس به مدرسه برم تا بتونم با بچه‌هاي ديگر دوست بشم. اولين بار كه بابا اومد دنبالم با ناراحتي زياد به بابا همين موضوع را گفتم. بيشتر بچه‌هاي كلاس با سرويس رفت و آمد مي‌كنند و بيشتر كارهاشون رو هم با يكديگر انجام مي‌دهند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بالاخره روز دوشنبه بود كه من هم با سرويس مدرسه به خانه برگشتم. اولين سوال بابا اين بود كه خوش گذشت؟ من هم جواب دادم مگه مي‌شه با سرويس خوش نگذره؟ خيلي به من مزه داد و خوش گذشت.&lt;BR&gt;البته قرار بر اين شده تا به هنگام برگشت از مدرسه با سرويس برگردم و  صبح‌ها مامان يا بابا من را به مدرسه ببرند، آخه صبح اگر بخواهم با سرويس برم بايد نيم ساعت زودتر از خواب بيدارم بشم و اين خيلي سخته، مامان بابا مي‌گن بهتره كه صبح هم با سرويس به مدرسه برم، تا ببينيم چي پيش مي‌آد، توكل به خدا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 23:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین پنجشنبه تحصیلی </title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز اولین پنجشنبه تحصیلی منه. یعنی روز دومی که رفتم مدرسه و به صورت جدی درس خوندن رو شروع کردم. من که عاشق معلم و کلاسم هستم. البته هنوز نتونستم دوستی برای خودم پیدا کنم ولی فرصت زیاده. راستی تو این دو روزُ، معلممون از یکی از همکلاسیهامون می خواست از بین دوستاش بعضیا رو انتخاب کنه تا بیان و شعر بخونن. تو این دو روز هیچکدوم منو صدا نکردن، منم خیلی ناراحت شدم. ولی مامانم گفت تازه اول مدرسه است و از این فرصتا تا پایان سال تحصیلی زیاد پیش میاد. راستی یه نکته جالب، خوابیدنم حسابی تنظیم شده، شبا دیگه تا ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ می خوابم و صبح سر وقت بلند میشم. برای خودم که همیشه تا ظهر خواب بودم (البته بچه تنبلی نبودم، شبا تقریبا زودتر از ۲ و ۳ نمی خوابیدم) جالبه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فقط اینو بگم که بچه ها مدرسه خیلی جای عالی و خوبیه، من که خیلی دوسش دارم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 11:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جشن شكوفه‌ها</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 350px; HEIGHT: 263px&quot; alt=&quot;اولین روز مدرسه همراه با خانم رحیمی&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.hayateno.info/eb/hiva59.gif&quot; align=left border=0&gt;امروز صبح همراه با مامان به مدرسه رفتیم تا در جشنی که برای حضور کلاس اولی‌ها برگزار می‌شد شرکت کنیم.&lt;BR&gt;مدرسه و روز اول خیلی شور و حال داشت، از تلویزیون، خبرگزاری فارس و ایلنا هم برای تهیه‌ی خبر به مدرسه آمده‌بودند.&lt;BR&gt;کتاب‌ها و توضیحات لازم برای سیمی کردن اونها و وسایلی که لازم داریم را به مامان دادند و حدود ساعت ۱۱ بود که از مدرسه بیرون آمدیم.&lt;BR&gt;خانم رحیمی هم که معلم کلاس اول ما است را دیدیم و عکسی هم به رسم یادگاری با هم انداختیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خط تلفن همراه</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;حیاط مدرسه، روز اول 31 شهریور 1388&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.hayateno.info/eb/hiva60.gif&quot; align=left border=0&gt;بالاخره بعد از ماه‌ها تلاش و همت مامان، شنبه‌ي دو هفته پيش(14 شهريور) بابا يك خط تلفن همراه براي من خريد، مامان هم يك گوشي نوكيا هديه داد. &lt;BR&gt;خيلي خيلي از اين هديه خوشحال شدم و حالا كه دو هفته از اون گذشته تمام منوهاي گوشي را ياد گرفته، با دفترچه‌ي تلفن و امكانات آن به خوبي كار مي‌كنم و پيامك هم به راحتي ارسال مي‌كنم.&lt;BR&gt;عمه‌ها، خاله‌ها و خلاصه هركسي كه شماره‌ي منو داره با تلفن من تماس مي‌گيره و از داشتن اين امكان، خيلي خوشحال هستم.&lt;BR&gt;از حدود يك ماه پيش شروع به خواندن مطالب فارسي كردم. راستش ياد گرفتن حروف فارسي را از خواندن شماره و حروف پلاك ماشين‌ها شروع كردم، يكي يكي با حروف آشنا شده و از يك برنامه‌ي تلويزيوني كنار هم قراردان حروف را ياد گرفتم. مجري برنامه اسم كساني‌كه زنگ مي‌زنند را مي‌گه و اسم اون‌ها روي صفحه‌ي تلويزيون نوشته مي‌شه با كنار هم قراردادن تك‌تك حروف و دانستن اسمي كه نوشته شده اين امكان به من داده شد تا بتوانم كلمات را بخوانم.&lt;BR&gt;با مرور زمان هم اين كار را با موفقيت بيشتري انجام مي‌دهم. البته وقتي مامان يا بابا هم درحال خواندن مطلبي هستند در كنار آن‌ها مي‌نشينم و اين كار را تمرين مي‌كنم.&lt;BR&gt;روزهاي آخر ماه شهريور شده، الان هم كه در حال به‌روز كردن وبلاگ هستيم(من نظرات خودم را به مامان يا بابا مي‌گويم و اون‌ها زحمت نوشتن و به‌روز كردن سايت را مي‌كشند) ماه رمضان تمام شده و عيد فطر است. راستش خيلي وقته كه سراغ سايت نيامديم.&lt;BR&gt;موضوع ديگري كه خيلي براي من اهميت داره رفتن به مدرسه در روز سه‌شنبه است، روز «جشن شكوفه‌ها» يعني اولين روزي كه بچه‌هاي كلاس اولي به مدرسه مي‌روند. خيلي خيلي خوشحال هستم و دلهره هم دارم. بنده‌ي خدا مامان كه حسابي دلهره داره و بيشتر از من براي اون روز لحظه شماري مي‌كنه و به همين خاطر از رفتن به مسافرت در اين روزها هم صرف‌نظر كرد و گفت: «دوست دارم روز اول مدرسه بدون دلهره و سرحال باشي» مي‌گفت اگر برويم مسافرت وقتي برمي‌گرديم خسته و كوفته مي‌شويم و ممكنه روز اول خيلي خوب و سرحا نباشم.&lt;BR&gt;باز هم از مامان تشكر مي‌كنم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 02:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دومین سفر 48 ساعته</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;روز پنج‌شنبه، 29-مرداد/88&quot; hspace=10 src=&quot;http://hayateno.info/eb/hiva58.gif&quot; align=left border=0&gt;در سال جدید خیلی به سفر نرفتیم. یک پنجشنبه که به وزوان رفتیم و پنجشنبه گذشته که به شاهرود سفر کردیم.&lt;BR&gt;چهارشنبه شب حرکت کرده و صیح پنج‌شنبه به اونجا رسیدیم. البته ساعت ۲ شب بود که حرکت کردیم.&lt;BR&gt;همان روز از «جنگل ابر» هم دیدن کردیم و جای شما خالی نهار را همونجا خوردیم. دمای هوای جنگل حدود ۸ درجه با شاهرود تفاوت داشتُ خیلی خنک و باحال.&lt;BR&gt;بعد از  ساعتی نشستن، کم کم ابرها به طرف ما آمده و در میان ابرها قرار گرفتیم. خیلی دیدنی بود.&lt;BR&gt;روز جمعه ظهر هم برای خوردن نهار به بسطام رفتیم. بعد از نهار هم کمی استراحت کرده و به طرف تهران به راه افتادیم.&lt;BR&gt;حین برگشت باد خیلی شدید می‌آمد، به یکباره جسم خیلی سختی به شیشه عقب ماشین برخورد کرد و شیشه‌ی درب عقب خرد شد، شانسی که آوردیم این بود که، زمانی که توقف کردیم به یکبار شیشه ریخت، اگر در همان لحظه برخورد جسم سخت این اتفاق افتاده بود، حتما زخمی می‌شدم، شکر خدا اتفاق خاصی نبود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 12:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لباس فرم مدرسه</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 320px; HEIGHT: 427px&quot; alt=&quot;روپوش مدرسه&quot; hspace=10 src=&quot;http://hayateno.info/eb/hiva55.gif&quot; align=left border=0&gt; روز دوشنبه با مامان برای خرید لباس فرم مدرسه به محلی که مدرسه معرفی کرده‌بود رفتیم. رنگ اصلی مانتو سرمه‌ای با نوارهای سفید رنگ، شلوار سرمه‌ای و مقنعه‌ی سفید رنگ. فکر نمی‌کردم قشنگ باشه و تا قبل از خرید تصور خیلی بدی از اون داشتم، بعد از پرو و تعریف و تمجیدهای مامان خودم هم به این نتیجه رسیدم که انصافا قشنگه، شاید هم قشنگی خود من بود که باعث زیبا به نظر رسیدن اون می‌شد(شوخی).&lt;BR&gt;بعد از خرید هم که برگشتیم خونه. بابا هم وقتی اومد با دیدن لباس خیلی خوشحال شد و کلی تعریف کرد. امیدوارم در مدرسه هم ایام خوشی در انتظارم باشه، به امید اون روزها.&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 15:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارک ارم</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سه‌شنبه شب اولین باری بود که به پارک ارم می‌رفتم. البته بابا می‌گه وقتی که خیلی کوچولو بودم هم یک‌بار رفته بودیم ولی من یادم نمی‌آد.&lt;br /&gt;اون شب من با بچه‌های عمه کبری(هاشم، حاج سعید) و عمه فاطی(سمیه، آسیه) رفته بودیم. خیلی برام جالب بود مخصوصا از سوار شدن «ترن» که خیلی برای من هیجان آور بود. به قدری جیغ زدم که الان هم گلوی من هوز درد می‌کنه و خوب نشده‌است.&lt;br /&gt;آسیه و سعید هم سوار «سورتمه» شدند و آسیه سرگشیجه گرفته‌بود. من خیلی به اون گفتم که سوار نشو! ولی اون به حرف من گوش نکرد، سوار شد و سرش درد گرفت.&lt;br /&gt;یک بازی بود مثل چتر که ما سوار نشدیم. در همونجا من تابلوی ZOO را هم دیدم که به نظرم جالب اومد. بازی اسب را هم که در تلویزیون تبلیغش را دیده بودم سوار شدم، اون برای من هیجانی نداشت.&lt;br /&gt;در مجوع رفتن به پارک ارم خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت، راستش تا ساعت‌ها به فکرش بودم و برای بابا تعریف می‌کردم که چطور بود و چهطور شد.&lt;br /&gt;چیزی که به نظرم رسید این بود که بیشتر وسایل بازی برای سن من نبود و برای بزرگ‌ترها درست شده‌بود، شاید هم که من چون دوست نداشتم سوار بشم اینطوری به نظرم رسید.&lt;br /&gt;در حال بازی بودیم که وحید و فائزه(بچه‌های عمه زهرا) به همراه دوستان خودشون آمدند پیش ما.&lt;br /&gt;اون روز از عمه فاطی هم دوتا مرغ عشق گرفته بودیم و خیلی دوست داشتم که زودتر به خونه برم و اون‌ها رو هم ببینم. بعد از مردن «مرغ مینا»یی که داشتیم دیگه بابا علاقه‌ای به نگهداشتن پرنده نداشت ولی با اصرار من این دو مرغ عشق را گرفتیم. تا پیش از اون تا جایی که به یاد دارم همیشه در خونه‌ تعدادی پرنده داشتیم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 21:13:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazhiva&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
