<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com</link>
<description>http://www.manohiva.com </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Jan 2012 12:13:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فیلتر شدن شدن مجدد سایت عکس‌های من</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>متاسفانه باز هم فیلتر شدن سایت‌ها، گریبان وبلاگ من را هم گرفت.&lt;BR&gt;این دفعه‌ی دومی است که فیلتر شدن سایت محل قرار گرفتن عکس‌ها فیلتر شده و باعث شده‌است که عکس‌های درج شده در پست‌های این وبلاگ دیده نشوند.&lt;BR&gt;دوست‌های عزیز با نوشتن کامنت این موضوع را یادآور شده‌بودند که لازم بود این توضیح را بدهم.&lt;BR&gt;امیدوارم به زودی بتوانم عکس‌ها را به سایت جدید منتقل کنم تا از تیغ فیلتر در امان بوده و عکس‌ها در هر پست دیده شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حال حاضر این مسیر فیلتر شده و به زودی مشکل را پدر برطرف خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://manohiva.herobo.com/&quot;&gt;http://manohiva.herobo.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jan 2012 12:13:55 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین تجربه‌ کوه‌نوردی برای من</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;جمعه 27 آبان ماه 1390، غازپلنگ، قبل از آبشار دوقلو، دربند&quot; align=left src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva105.gif&quot;&gt;امروز برای دومین‌بار با بابا رفتم کوه، &lt;STRONG&gt;دربند&lt;/STRONG&gt;. &lt;BR&gt;از میدان تجریش به طرف میدان دربند راه افتاده تا به میدان سربند رسیدیم. در میدان سربند مجسمه‌ی یک کوهنورد دیده می‌شد.&lt;BR&gt;آسانسور بزرگی پیش از ورود به میدان از دور خودنمایی می‌کرد. این آسانسور مسافران &lt;STRONG&gt;تله‌سیژ&lt;/STRONG&gt; را تا محل سوار شدن، به طرف بالا می‌بره.&lt;BR&gt;برای پیاده رفتن راه جدیدی ساخته شده که در امتدا تله‌سیژ، و زیر کابل‌های قطور آن، به ایستگاه مقصد می‌رسه. از اونجا به بعد همه باید کوه‌نوردی کنند و تکنولوژی کمکی در خسته نشدن نمی‌کنه.&lt;BR&gt;اولین بار سه هفته‌ی پیش بود که به دربند رفتیم.&lt;BR&gt;اولین باری بود که &lt;STRONG&gt;تله‌سیژ&lt;/STRONG&gt; را از نزدیک دیدم. قرار شد سوار بشیم راستش کمی ترس داشتم ولی با دلداری‌های بابا سوار شدم، خیلی باحال بود و دوست داشتم به محض رسیدن به مقصد دوباره سوار شده و برگردیم. در مسیر بابا سعی می‌کرد کمتر به پایین نگاه کنه، می‌گفت دلهره می‌گیره.&lt;BR&gt;می‌گفت قبلا اینطوری نمی‌شده ولی الان که سوار شده این احساس را داره.&lt;BR&gt;حدود نیم ساعتی راه رفته و در یک قهوه‌خانه نشستیم و یک املت توپول خوردیم با نان تافتون تازه که همونجا پخته می‌شد و پیاز، جای شما خالی خیلی چسبید. بعد از ساعتی استراحت دوباره با &lt;STRONG&gt;تله‌سیژ&lt;/STRONG&gt; برگشتیم. برای اولین‌بار تجربه‌ی خیلی خوبی بود و خیلی خوشحال شده‌بودم. خیلی خیلی هم خوش گذشت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این‌قدر با صفا و هیجان انگیز باشه.&lt;BR&gt;قرار شده از این پس جمعه‌ها بریم کوه، دو هفته‌ی قبل به دلیل بارش باران و کار زیاد بابا، نرفیتم ولی امروز صبح ساعت 9 به قصد کوه از خانه آمدیم بیرون. بازهم رفتیم دربند ولی این‌بار تا &lt;STRONG&gt;غازپلنگ&lt;/STRONG&gt; که فاصله‌ی کمی تا &lt;STRONG&gt;آبشار دوقلو&lt;/STRONG&gt; داره، رفتیم. بابا می‌گفت رکورد دفعه‌ی قبلی را شکستم و از اینکه در این مسیر طولانی او را همراهی کردم خیلی خوشحال شده‌بود و من را تشویق می‌کرد. &lt;BR&gt;در مسیر بابا از خاطرات خودش، وقتی که کوه می‌آمده تعریف می‌کرد، برام جالب بود.&lt;BR&gt;ظاهرا کوه‌نوردی یکی از تفریحات اصلی بابا در زمان نوجوانی او بوده‌است. او دو بار هم از شیرپلا به قله توچال رفته و برنامه صعود به دماند آن‌ها تاکنون هیچ وقت عملی نشده‌است.&lt;BR&gt;محیط و فضای کوه خیلی جالب و دل‌انگیز بود. همه خسته نباشید می‌گفتند، تشویق می‌کردند. بعضی‌ها هم از اینکه تا اون‌جا همراه بابا بودم تعجب کرده بودند.&lt;BR&gt;زمین به دلیل بارش باران خیس و گِلی بود و کمی هم لیز. در محیط کوه آدم‌ها باهم رفتار خوبی داشته و به هم کمک می‌کردند واقعا دوستانه و شاد. کاملا برخلاف رفتار عادی مردم در محیط‌های شهری که بیشتر اوقات در حال دعوا پرخاش و ناراحتی هستند. از این موضوع خیلی خوشحال بودم و لذت می‌بردم.&lt;BR&gt;افرادی که سن و سال بیشتری داشتند با لطف و محبتی بیشتر و دوست داشتنی من را تشویق می‌کردند و توصیه داشتند که حتما همیشه به کوه برم. امیدوارم خدا یاری‌ام کند تا بتونم به این توصیه عمل کنم.&lt;BR&gt;این دوبار که کوه رفتم خیلی از این ورزش و تفریح لذت بردم واقعا، هم ورزش خوبی است و هم تفریح با نشاط، پر شور و سالمی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Nov 2011 18:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرنده‌های جدید</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>سه هفته‌ي گذشته را با نگاه كردن فيلم و سريال تا دير وقت سپري كردم. در امتحان پايان ترم زبان هم قبول شده و به ترم بالاتر مي‌روم. ترم جديد از چهارشنبه ششم مهرماه شروع خواهد شد.&lt;BR&gt;بعد از قبول شدن در امتحان نهايي ترم و به خاطر نمره‌ي خوبي كه گرفتم، مي‌خواستم يك حيوان اهلي داشته باشم. انتخاب اول من داشتن يك سگ بود. بعد از توضيح‌هاي بابا به داشتن خرگوش و بعد از اون همستر رضايت دادم.&lt;BR&gt;روز جمعه به همراه آسيه و بابا به مولوي رفتيم تا حيواني را بخريم.  اما خبري از حيوان و حيوان فروش نبود. گويا زماني قبل‌تر، بساط حيوان فروشي از اون محل جمع شده‌بود. در راه بازگشت به خانه در ميدان رازي(گمرك) فروشگاه ايران پرنده را ديدم و حدود يك ساعت را در آن به ديدن پرندگان، سگ، خرگوش و ديگر حيوان‌هاي موجود گذرانديم. سگي پا كوتاه، پشمالو و قهوه‌اي رنگ در ميان فروشگاه داخل قفسي خوابيده بود. </description>
<pubDate>Sat, 24 Sep 2011 22:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملاقالت با پرواز هماي</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;من و هماي، 5‌شنبه 27 مرداد 90، عكس از بابا&quot; align=middle src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva118-homay.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از حدود دو سال پيش علاقه‌ي شديدي به گروه مستان و خواننده‌ي آن &quot;&lt;STRONG&gt;هماي&lt;/STRONG&gt;&quot; پيدا كردم. آلبوم ملاقات با دوزخيان اين گروه هم مدت زيادي تنها سي‌دي دستگاه پخش بود و روزها آن را مي‌ديدم. &lt;BR&gt;يك‌شنبه‌ي هفته‌ي پيش بابا وقتي آمد خانه گفت: روز چهارشنبه، &lt;STRONG&gt;هماي&lt;/STRONG&gt; براي انجام گفت‌وگو قراره بياد &quot;&lt;STRONG&gt;قانون&lt;/STRONG&gt;&quot; خيلي خوشحال شدم و البته بابا هم چون مي‌دونست كه به اين خواننده علاقه دارم گفت كه مي‌تونم با اون برم و &lt;STRONG&gt;هماي&lt;/STRONG&gt; را از نزديك ببينم.&lt;BR&gt;البته اولش باورم نشد چون فكر نمي‌كردم كه او در ايران باشه.&lt;BR&gt;قرار بود چهارشنبه به همراه بابا بريم تا ظهر كه وقت گفت‌وگو بود من هم اونجا باشم. وقتي از خواب بيدار شدم ديدم بابا نيست و من تنها هستم. با چشم‌هاي گريان به بابا زنگ زدم و گفتم چرا من‌ را با خودت نبردي؟ او هم گفت كه قرار گفت‌وگو به ۵ شنبه منتقل شده‌است. &lt;BR&gt;خوشحال شدم  ۵ شنبه به همراه بابا رفتيم قانون و ساعت ۲، &lt;STRONG&gt;هماي&lt;/STRONG&gt; به قانون آمد و من هم كه اونجا بودم موفق شدم تا از نزديك او را ببينم. &lt;BR&gt;همونطور كه فكر مي‌كردم خيلي دوست داشتني و مهربان بود. با من هم خيلي خوش و بش كرد. از علاقه‌ي زيادي كه به او دارم تمام گفت‌وگو را ضبط كردم و چند تا عكس هم با او گرفتم. البته بعضي از عكس‌ها را هم آقاي فراهي، عكاس قانون گرفت و چندتا هم بابا.&lt;BR&gt;روز خوبي بود و هر كسي را هم مي‌ديدم، موضوع ديدار ۵‌شنبه را با ذوق  و شوق زيادي تعريف مي‌كردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;من و هماي، 5‌شنبه 27 مرداد 90، عكس از عميد فراهي&quot; align=middle src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva117-homay.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;من و هماي، 5‌شنبه 27 مرداد 90، عكس از عميد بابا&quot; align=middle src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva119-homay.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 23:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالگرد درگذشت بي‌بي</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;يكي از آخرين عكس‌هاي بي‌بي، دقيقا يك ماه قبل از درگذشت، عروسي محمد&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva116.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز اولين سالگرد درگذشت بي‌بي است، يك سال پيش دقيقا در چنين روزي بود كه بي‌بي از اين دنيا رفت بيست و يكم تيرماه ۱۳۸۹. برخلاف بيشتر شب و روزهايي كه به همراه بابا مي‌رفتيم خونه‌ي بي‌بي، اون شب هرچي به بابا گفتم من هم بيام، گفت نه و من را با خودش نبرد. از طرفي ناراحتم كه چرا نرفتم و براي آخرين‌بار بي‌بي رو نديدم، از طرفي هم نگرانم كه اگر مي‌رفتم و با بدن بي‌جان بي‌بي روبه‌رو مي‌شدم چه حالتي ممكن بود برام پيش بياد.&lt;BR&gt;به هر شكل مثل هر انسان ديگري كه روزي از اين دنيا مي‌ره او هم رفت و ديگه پيش ما نيست. جمعه‌ي پيش رفتيم بر سر مزارش و لحظاتي را آن‌جا و در كنارش بوديم، سري هم به باشا زديم كه مردادماه سال ۷۷ و در سن ۹۰ سالگي، از دنيا رفته.&lt;BR&gt;همه‌ي كارها و اتفاقاتي كه پيش آمده مثل تاريخ تولدها، روزهاي درگذشت و كارهاي ديگري كه بايد در هر روز انجام بشه را در تقويم روميزي خونه يادداشت مي‌كنيم، امروز كه از خواب بيدار شدم، روي تقويم با عبارت &quot;&lt;STRONG&gt;درگذشت بي‌بي&lt;/STRONG&gt;&quot; روبه‌رو شدم و اولين كاري كه انجام دادم اين بود كه به بابا زنگ زده و اين روز را به او تسليت گفتم.&lt;BR&gt;جمعه‌ي پيش هم به بابا مي‌گفتم چرا &quot;&lt;STRONG&gt;باشا&lt;/STRONG&gt;&quot; يا همون بابا بزرگ، چند سال بيشتر عمر نكرد؟ تا من را هم ببينه و بعد از دنيا بره، ديروز هم تولد كسري بود و وقتي زنگ زدم كه تولدش را تبريك بگم، به او گفتم كسري، خوش به حالت كه باشا را ديدي.&lt;BR&gt;راستي، جلسه‌ي اول ترم جديد زبان غايب بودم، جلسه‌ي دوم را هم به اشتباه در كلاس ديگري ‌رفتم(البته اشتباه كانون بود كه در اينترنت اشتباه نوشته بود)، و از جلسه‌ي سوم به همراه بابا به دفتر كانون رفته، كارت و  نام كلاس درست را گرفتيم. الان هم دو جلسه است كه در كلاس &quot;I&quot; به همراه فاطمه در كنار هم مي‌نشينيم. اين اشتباه را وقتي متوجه شدم كه اسم من در ليست كلاس &quot;G&quot; نبود و در تابلو هم اسمم در كلاس &quot;I&quot; درج شده‌بود و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;مراسم هفتمين روز درگذشت بي‌بي&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva115.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 23:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترم جديد زبان</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>ديروز اولين جلسه از ترم جديد زبان بود. دوستان جديد در ترمي جديد.&lt;BR&gt;اولين جلسه يكشنبه شروع شده‌بود، بابا كار داشت و نتونست من را به كلاس ببره.&lt;BR&gt;نام این ترم  Move1 است. به دليل غيبت در اولين جلسه مشق‌هاي زيادي براي نوشتن دارم.</description>
<pubDate>Wed, 06 Jul 2011 16:11:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمايشگاه كتاب، براي دومين بار</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=5 alt=&quot;عروسي مجتبي آزاد، سالن نمونه در ميدان رسالت، پنج‌شنبه 22  ارديبهشت‌ماه 1390&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva113.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;دقيقا جمعه‌ي پيش بود كه به همراه بابا به نمايشگاه كتاب رفتيم، يك روز پيش از اتمام نمايشگاه امسال.&lt;BR&gt;امسال، براي دومين‌بار بود كه به نمايشگاه كتاب مي‌رفتم. اين‌بار به همراه بابا به غرفه‌هاي بيشتري سر زديم. نشر افق، پيدايش، صابرين و... حدود ۱۰ جلد هم كتاب خريديم، قصه‌ي موش و گربه از عبيد زاكاني، سپيد دندان و...&lt;BR&gt;خيلي خوش گذشت، جاي شما خالي يك ذرت مكزيكي هم زدم به بدن.&lt;BR&gt;موقع برگشت باز هم حس ورزشي بابا گل كرد و تا خونه پياده برگشتيم. راستش اولش از فكر اين همه راه كه بايد پياده برمي‌گشتيم آزرده شده‌بودم و اتفاقا خيلي هم به بابا گفتم كه با تاكسي برگرديم. ولي چون در بين راه درخت‌هاي توت سفيد و توت سياه زيادي وجود داشت كه ناخنكي هم به آن‌ها مي‌زديم، دوري راه و خستگي پياده‌روي از سرم پريد. و ناگهان متوجه شدم رسيديم.&lt;BR&gt;وقتي به خونه رسيديم، هوا تاريك شده‌بود. &lt;BR&gt;اتفاق ديگه در آخر هفته‌ي قبل عروسي مجتبي آزاد از اقوام مامان بود، يك سالن عروسي نزديك به ميدان رسالت، خوش گذشت، جاتون خالي.&lt;BR&gt;يك عكس هم با &lt;STRONG&gt;آتنا &lt;/STRONG&gt;دختر پسر خاله‌ي مامان انداختيم، كه در همين پست گذاشتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 May 2011 09:18:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمايشگاه كتاب</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>ديروز شنبه، به همراه خاله طاهره، ميترا و محمد مهدي براي بازديد به نمايشگاه كتاب رفتيم.&lt;BR&gt;اين اولين باري بود كه اين نمايشگاه را احساس مي‌كردم، مامان مي‌گفت وقتي كوچك بودم با بابا و مامان به نمايشگاه رفته‌بوديم ولي چيزي در خاطرم نمانده‌است. ظاهرا آن موقع نمايشگاه كتاب در محل دايمي نمايشگاه‌ها برگزار مي‌شده و نه در مصلي تهران.&lt;BR&gt;البته برگزاري نمايشگاه در مصلي براي ما خوب ايت كه در نزديكي منزل ما بوده و به راحتي مي‌توانيم به آن‌جا برويم.&lt;BR&gt;قرار بود تعداي كتاب به انتخاب و صلاحديد خودم بخرم، به شرط آن كه كتابي تكراري نباشد، آخه كتاخانه‌اي دارم با ۱۰۰ عنوان كتاب. همين كار را هم انجام دادم ولي به دليل كم بود وقت، از اين بازيد رضايت كامل نداشتم.&lt;BR&gt;از همه مهم‌تر، كتاب شاهنامه‌ي فردوسي، البته بخشي از آن را هم خريدم. مدتي بود كه در فكر تهيه و داشتن آن بودم.&lt;BR&gt;بابا قول داده تا در دو روز آينده و پيش از تعطيلي نمايشگاه يك روز هم دو نفري بريم البته دوست دارم مامان هم اگر كاري نداشت با ما بيايد، و با وقت و حوصله‌ي بيشتر، كتاب‌هاي بيشتري بخريم.&lt;BR&gt;منتظر رسيدن آن روز هستم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 May 2011 02:15:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز معلم</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از چند روز پيش خودم را براي اين روز(روز معلم، دوازدهم ارديبهشت) آماده مي‌كردم. خيلي دوست داشتم كه براي خانم مرواري و خانم رحيمي كه معلم كلاس اولم بود، گلي به رسم يادبود و قدرداني بگيرم.&lt;BR&gt;همين‌طور هم شد، امشب ساعت ۱۰ شب بود كه به همراه بابا به گل‌فروشي بهارشيراز رفتيم و دوتا دسه‌ي گل گرفتم تا فردا صبح، دسته‌ گلي را تقديم‌شون كنم و به اين وسيله قدرداني كوچكي از زحمات آن‌ها به عمل آورده باشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 May 2011 22:56:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> استپ 4</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=5 alt=&quot;در حياط خيابان خوش و جاي خالي مادربزرگ&quot; align=left src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva112-2.gif&quot;&gt;امروز اولين جلسه‌ي كلاس زبان بود، استپ چهارم. راستش جلسه‌ي اول كه سه‌شنبه‌ي هفته پيش بود، غايب بوده و سر كلاس نرفتم.&lt;BR&gt;تا يادم نرفته بگم، روز جمعه براي آخرين‌بار به خونه‌ي &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; رفتيم، كلي خاطرات و جاي خالي &lt;STRONG&gt;بي‌بي&lt;/STRONG&gt; در خانه.&lt;BR&gt;عمه زهرا و فائزه هم با ما بودند، خيلي دلم سوخت، عمه زهرا با گشت زدن در خانه گريه مي‌كرد، احتمالا به ياد مادر و خاطراتي كه در خانه‌ي خيابان خوش داشت.&lt;BR&gt;خيلي سخته، در خانه‌اي كه به دنيا اومدي، بزرگ شدي، زندگي كردي، به همراه پدر، مادر و بقيه‌ي خواهر و برادرها. ولي حالا هيچكس در اين خانه نيست، نا خودآگاه صداهايي از گذشته به گوش مي‌رسه و همين صداها در گوش، قطره اشكي را هم به گوشه‌ي چشم روان مي‌كنه.&lt;BR&gt;عمو حسن، كسري و مينا خانم، هم اومدند. چند تا عكس يادگاري براي آخرين بار، آخرين لحظات غم‌بار عصر جمعه بود.&lt;BR&gt;يادش گرامي و روحش شاد. &lt;BR&gt;محمد هم مطلبي را به ياد روزهايي كه به خونه‌ي بي‌بي مي‌اومد در وبلاگش نوشته، اين مطلب را هم بخوانيد:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://1001-shab.blogsky.com/1390/02/09/post-7&quot; target=_blank&gt;خونه‌ي مادر بزرگه هزارتا قصه داره...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Apr 2011 00:52:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

