<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com</link>
<description>http://www.manohiva.com </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 17:13:44 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بازهم هاست عکس‌های سایت فیلتر شد</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>متاسفانه چند روزی است که متوجه شدم بازهم هاست عکس‌های سایت فیلتر شده‌است.&lt;BR&gt;در صورتیکه بدون فیلتر شکن وارد این سایت بشید موفق به دیدن عکس‌ها نخواهید شد.&lt;BR&gt;به زودی عکس‌ها را به محلی دیگر منتقل خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاد باشید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 May 2012 17:13:44 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار 1391</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 389px; HEIGHT: 518px&quot; border=0 hspace=8 alt=&quot;نقش رستم، یکشنبه ششم فروردین ماه 1391&quot; align=left src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva127-1.gif&quot;&gt;تعطیلات نوروز امسال را با مسافرت به شیراز شروع کردیم. خیلی خوب بود.&lt;BR&gt;پیش از رسیدن به شهر شیراز از نقش رستم دیدن کردیم. عظمت عجیبی داشت به همراه تاریخی بزرگ.&lt;BR&gt;به قدری شهر شلوغ بود که هیچ وقت فکر نمی‌کردیم توان خارج شدن از آن ترافیک را داشته باشیم.&lt;BR&gt;بالاخره مجبور شدیم برای گرفتن مکانی برای استراحت، دوباره از شهر خارج بشیم. در نزدیکی دروازه قرآن، منزلی اجاره کردیم تا خستگی روز را از تن به‌در کنیم.&lt;BR&gt;صبح قصد رفتن به حافظیه را داشتیم. دوباره ترافیک و شلوغی شهر. اینبار از صف طولانی تهیه بلیط شوکه شده و عطای دیدن حافظیه را به لقایش بخشیدیم.&lt;BR&gt;دوباره به دروازه قرآن رفته و بعد از خوردن صبحانه به طرف شهر پارسه یا همان پرسپولیس حرکت کردیم.&lt;BR&gt;ابتدای ورودی شهر کاملا عادی به‌نظر می‌رسید. با نزدیک شدن به ورودی پارکینگ، در میان ترافیکی ۳ کیلومتری خود را گرفتار دیدیم به صورتی که هیچ راه برگشتی نبود.&lt;BR&gt;به پارسه رسیدیم. جوانی در ورودی شهر، با زبانی شیوا و احساسی بر روی ماکت شهر تاریخچه‌ای کوتاه را برای ما توضیح داد. &lt;BR&gt;عجب گذشته‌ای!؟&lt;BR&gt;چه عظمتی؟!&lt;BR&gt;چه مردمانی؟!&lt;BR&gt;فکر دیدن چنین شهر مخروبه‌ و زیبایی را در پای کوه &lt;STRONG&gt;رحمت&lt;/STRONG&gt; نمی‌کردم.&lt;BR&gt;از پله‌ها بالا رفته و دروازه ملل، کاخ آپادانا، کاخ نیمه‌تمام، صد ستون، تچر، خزانه و همه‌‌جای شهر را دیدیم.&lt;BR&gt;خستگی راه و ترافیک عجیب و غریب پشت سر را کاملا فراموش کرده بودیم.&lt;BR&gt;در راه برگشت در اصفهان توقفی نیم روزه داشته و عالی‌قاپو، پل خواجو، سی‌وسه پل و هشت بهشت را هم دیدیم.&lt;BR&gt;بخشی از تاریخ پیش و پس از اسلام را طی ۲ روز، گذرا دیده بودیم.&lt;BR&gt;شامگاه دوشنبه به تهران رسیدیم.&lt;BR&gt;یکی از زیباترین سفرهای عمرم را به اتمام رسانده، خسته و غبار گرفته از سفر به خواب رفتم.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;سال نو مبارک&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 490px; HEIGHT: 368px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;پل خواجو، دوشنبه هفتم فروردین ماه 1391&quot; src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva126.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 12:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاد جمشید مشایخی</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 166px; HEIGHT: 514px&quot; border=0 hspace=15 alt=&quot;دیدار با استاد جمشید مشایخی(عکس از عمید فراهی قانون)&quot; align=right src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva125.gif&quot;&gt; امروز بعد از تعطیل شدن مدرسه، با پدر به دفتر تحریریه قانون رفتیم. قرار بود استاد &lt;STRONG&gt;جمشید مشایخی&lt;/STRONG&gt; بازیگر بزرگ سینمای ایران برای انجام یک گفت‌وگو، به قانون بیایند.&lt;BR&gt;راس ساعت ۱۵:۳۰ بود که استاد از در وارد شد. فکر می‌کردم همان بازیگر آخرین قسمت‌های سریال دوست داشتنی &quot;&lt;STRONG&gt;ستایش&lt;/STRONG&gt;&quot; را خواهم دید. مرشدی پیر که در یک روستا آخرین سنگر و حامی دختری معصوم به نام &lt;STRONG&gt;ستایش&lt;/STRONG&gt; بود.&lt;BR&gt;اما گویی سال‌هایی طولانی از ضبط آن سریال گذشته بود. استاد، با سرعتی بیشتر سال‌ها را پشت سر رها کرده و پا به سن گذاشته بودند.&lt;BR&gt;با وقار و مهربانی خاصی دست مرا گرفت و خوش و بش کوتاهی داشتیم. خیلی به دلم نشست، انسانی مهربان، بزرگوار به همراه کوله‌باری از تجربه.&lt;BR&gt;دوساعتی را در تحریریه قانون بودند. گفته‌های پدر، از شخصیت والا و دوست داشتنی این مرد بزرگ حکایت داشت. مردم‌دار، مردم دوست، با شخصیت و بزرگوار.&lt;BR&gt;خاطرات بسیاری هم از دوران فعالیت هنری خود تعریف کرد. بعضی تلخ، بعضی شیرین. در بیشتر حرف‌هایش علی رخ‌نمایی می‌کرد، زنده‌یاد علی حاتمی را می‌گفت کارگردان بزرگ سینمای ایران.&lt;BR&gt;از خدا عمری طولانی برایش آرزو دارم.&lt;BR&gt;استاد، سال‌های سال زنده باشی و پاینده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;‌-&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Feb 2012 15:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارک جمشیدیه</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;غروب جمعه، پارک جمشیدیه&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva129.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه ۲۸ بهمن ماه بود که برای اولین بار به پارک جمشیدیه رفتم. پارکی زیبا با مجسمه‌ها و نمادهای سنگی زیبا در کوه‌پایه‌ای در شمال تهران نزدیک به جماران.&lt;BR&gt;نزدیک غروب بود که رسیدیم. هوا خیلی سرد بود کاسه‌ای آش رشته گرم خریده و داخل پارک خوردیم کمی یخ‌مان باز شد و به آرامی به سمت شمال پارک حرکت کردیم.&lt;BR&gt;تا به حال چنین پارکی ندیده بودم. در راهی شیبدار از پله‌های بالا رفتیم. آلاچیق‌هایی زیبا در کنار راه دیده می‌شوند و خانواده‌هایی در آن‌ها بودند، البته از سوز سرما تا گردن زیر پتو.&lt;BR&gt;برف زیبایی تمام پارک را پوشانده بود. خیلی ذوق‌زده شده بودم. به جرات می‌تونم بگم تا به حال این‌همه برف ندیده بودم.&lt;BR&gt;به حوض بزرگی رسیدیم که ماهی‌های قرمز رنگ در آن خودنمایی می‌کردند.&lt;BR&gt;سالن آمفی تئاتر و تمام صندلی‌های آن کاملا پوشیده بود از برف. &lt;BR&gt;خیلی خوش گذشت.&lt;BR&gt;هنگام برگشت کاسه‌ای باقالی گرم خریدیم و در کنار بخاری هیزمی که در آن‌جا روشن بود، خورده و به منزل برگشتیم.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;جای شما خالی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 14:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلتر شدن شدن مجدد سایت عکس‌های من</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>متاسفانه باز هم فیلتر شدن سایت‌ها، گریبان وبلاگ من را هم گرفت.&lt;BR&gt;این دفعه‌ی دومی است که فیلتر شدن سایت محل قرار گرفتن عکس‌ها فیلتر شده و باعث شده‌است که عکس‌های درج شده در پست‌های این وبلاگ دیده نشوند.&lt;BR&gt;دوست‌های عزیز با نوشتن کامنت این موضوع را یادآور شده‌بودند که لازم بود این توضیح را بدهم.&lt;BR&gt;امیدوارم به زودی بتوانم عکس‌ها را به سایت جدید منتقل کنم تا از تیغ فیلتر در امان بوده و عکس‌ها در هر پست دیده شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حال حاضر این مسیر فیلتر شده و به زودی مشکل را پدر برطرف خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://manohiva.herobo.com/&quot;&gt;http://manohiva.herobo.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jan 2012 12:13:55 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین تجربه‌ کوه‌نوردی برای من</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;جمعه 27 آبان ماه 1390، غازپلنگ، قبل از آبشار دوقلو، دربند&quot; align=left src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva105.gif&quot;&gt;امروز برای دومین‌بار با بابا رفتم کوه، &lt;STRONG&gt;دربند&lt;/STRONG&gt;. &lt;BR&gt;از میدان تجریش به طرف میدان دربند راه افتاده تا به میدان سربند رسیدیم. در میدان سربند مجسمه‌ی یک کوهنورد دیده می‌شد.&lt;BR&gt;آسانسور بزرگی پیش از ورود به میدان از دور خودنمایی می‌کرد. این آسانسور مسافران &lt;STRONG&gt;تله‌سیژ&lt;/STRONG&gt; را تا محل سوار شدن، به طرف بالا می‌بره.&lt;BR&gt;برای پیاده رفتن راه جدیدی ساخته شده که در امتدا تله‌سیژ، و زیر کابل‌های قطور آن، به ایستگاه مقصد می‌رسه. از اونجا به بعد همه باید کوه‌نوردی کنند و تکنولوژی کمکی در خسته نشدن نمی‌کنه.&lt;BR&gt;اولین بار سه هفته‌ی پیش بود که به دربند رفتیم.&lt;BR&gt;اولین باری بود که &lt;STRONG&gt;تله‌سیژ&lt;/STRONG&gt; را از نزدیک دیدم. قرار شد سوار بشیم راستش کمی ترس داشتم ولی با دلداری‌های بابا سوار شدم، خیلی باحال بود و دوست داشتم به محض رسیدن به مقصد دوباره سوار شده و برگردیم. در مسیر بابا سعی می‌کرد کمتر به پایین نگاه کنه، می‌گفت دلهره می‌گیره.&lt;BR&gt;می‌گفت قبلا اینطوری نمی‌شده ولی الان که سوار شده این احساس را داره.&lt;BR&gt;حدود نیم ساعتی راه رفته و در یک قهوه‌خانه نشستیم و یک املت توپول خوردیم با نان تافتون تازه که همونجا پخته می‌شد و پیاز، جای شما خالی خیلی چسبید. بعد از ساعتی استراحت دوباره با &lt;STRONG&gt;تله‌سیژ&lt;/STRONG&gt; برگشتیم. برای اولین‌بار تجربه‌ی خیلی خوبی بود و خیلی خوشحال شده‌بودم. خیلی خیلی هم خوش گذشت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این‌قدر با صفا و هیجان انگیز باشه.&lt;BR&gt;قرار شده از این پس جمعه‌ها بریم کوه، دو هفته‌ی قبل به دلیل بارش باران و کار زیاد بابا، نرفیتم ولی امروز صبح ساعت 9 به قصد کوه از خانه آمدیم بیرون. بازهم رفتیم دربند ولی این‌بار تا &lt;STRONG&gt;غازپلنگ&lt;/STRONG&gt; که فاصله‌ی کمی تا &lt;STRONG&gt;آبشار دوقلو&lt;/STRONG&gt; داره، رفتیم. بابا می‌گفت رکورد دفعه‌ی قبلی را شکستم و از اینکه در این مسیر طولانی او را همراهی کردم خیلی خوشحال شده‌بود و من را تشویق می‌کرد. &lt;BR&gt;در مسیر بابا از خاطرات خودش، وقتی که کوه می‌آمده تعریف می‌کرد، برام جالب بود.&lt;BR&gt;ظاهرا کوه‌نوردی یکی از تفریحات اصلی بابا در زمان نوجوانی او بوده‌است. او دو بار هم از شیرپلا به قله توچال رفته و برنامه صعود به دماند آن‌ها تاکنون هیچ وقت عملی نشده‌است.&lt;BR&gt;محیط و فضای کوه خیلی جالب و دل‌انگیز بود. همه خسته نباشید می‌گفتند، تشویق می‌کردند. بعضی‌ها هم از اینکه تا اون‌جا همراه بابا بودم تعجب کرده بودند.&lt;BR&gt;زمین به دلیل بارش باران خیس و گِلی بود و کمی هم لیز. در محیط کوه آدم‌ها باهم رفتار خوبی داشته و به هم کمک می‌کردند واقعا دوستانه و شاد. کاملا برخلاف رفتار عادی مردم در محیط‌های شهری که بیشتر اوقات در حال دعوا پرخاش و ناراحتی هستند. از این موضوع خیلی خوشحال بودم و لذت می‌بردم.&lt;BR&gt;افرادی که سن و سال بیشتری داشتند با لطف و محبتی بیشتر و دوست داشتنی من را تشویق می‌کردند و توصیه داشتند که حتما همیشه به کوه برم. امیدوارم خدا یاری‌ام کند تا بتونم به این توصیه عمل کنم.&lt;BR&gt;این دوبار که کوه رفتم خیلی از این ورزش و تفریح لذت بردم واقعا، هم ورزش خوبی است و هم تفریح با نشاط، پر شور و سالمی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Nov 2011 18:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرنده‌های جدید</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>سه هفته‌ي گذشته را با نگاه كردن فيلم و سريال تا دير وقت سپري كردم. در امتحان پايان ترم زبان هم قبول شده و به ترم بالاتر مي‌روم. ترم جديد از چهارشنبه ششم مهرماه شروع خواهد شد.&lt;BR&gt;بعد از قبول شدن در امتحان نهايي ترم و به خاطر نمره‌ي خوبي كه گرفتم، مي‌خواستم يك حيوان اهلي داشته باشم. انتخاب اول من داشتن يك سگ بود. بعد از توضيح‌هاي بابا به داشتن خرگوش و بعد از اون همستر رضايت دادم.&lt;BR&gt;روز جمعه به همراه آسيه و بابا به مولوي رفتيم تا حيواني را بخريم.  اما خبري از حيوان و حيوان فروش نبود. گويا زماني قبل‌تر، بساط حيوان فروشي از اون محل جمع شده‌بود. در راه بازگشت به خانه در ميدان رازي(گمرك) فروشگاه ايران پرنده را ديدم و حدود يك ساعت را در آن به ديدن پرندگان، سگ، خرگوش و ديگر حيوان‌هاي موجود گذرانديم. سگي پا كوتاه، پشمالو و قهوه‌اي رنگ در ميان فروشگاه داخل قفسي خوابيده بود. </description>
<pubDate>Sat, 24 Sep 2011 22:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملاقالت با پرواز هماي</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;من و هماي، 5‌شنبه 27 مرداد 90، عكس از بابا&quot; align=middle src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva118-homay.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از حدود دو سال پيش علاقه‌ي شديدي به گروه مستان و خواننده‌ي آن &quot;&lt;STRONG&gt;هماي&lt;/STRONG&gt;&quot; پيدا كردم. آلبوم ملاقات با دوزخيان اين گروه هم مدت زيادي تنها سي‌دي دستگاه پخش بود و روزها آن را مي‌ديدم. &lt;BR&gt;يك‌شنبه‌ي هفته‌ي پيش بابا وقتي آمد خانه گفت: روز چهارشنبه، &lt;STRONG&gt;هماي&lt;/STRONG&gt; براي انجام گفت‌وگو قراره بياد &quot;&lt;STRONG&gt;قانون&lt;/STRONG&gt;&quot; خيلي خوشحال شدم و البته بابا هم چون مي‌دونست كه به اين خواننده علاقه دارم گفت كه مي‌تونم با اون برم و &lt;STRONG&gt;هماي&lt;/STRONG&gt; را از نزديك ببينم.&lt;BR&gt;البته اولش باورم نشد چون فكر نمي‌كردم كه او در ايران باشه.&lt;BR&gt;قرار بود چهارشنبه به همراه بابا بريم تا ظهر كه وقت گفت‌وگو بود من هم اونجا باشم. وقتي از خواب بيدار شدم ديدم بابا نيست و من تنها هستم. با چشم‌هاي گريان به بابا زنگ زدم و گفتم چرا من‌ را با خودت نبردي؟ او هم گفت كه قرار گفت‌وگو به ۵ شنبه منتقل شده‌است. &lt;BR&gt;خوشحال شدم  ۵ شنبه به همراه بابا رفتيم قانون و ساعت ۲، &lt;STRONG&gt;هماي&lt;/STRONG&gt; به قانون آمد و من هم كه اونجا بودم موفق شدم تا از نزديك او را ببينم. &lt;BR&gt;همونطور كه فكر مي‌كردم خيلي دوست داشتني و مهربان بود. با من هم خيلي خوش و بش كرد. از علاقه‌ي زيادي كه به او دارم تمام گفت‌وگو را ضبط كردم و چند تا عكس هم با او گرفتم. البته بعضي از عكس‌ها را هم آقاي فراهي، عكاس قانون گرفت و چندتا هم بابا.&lt;BR&gt;روز خوبي بود و هر كسي را هم مي‌ديدم، موضوع ديدار ۵‌شنبه را با ذوق  و شوق زيادي تعريف مي‌كردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;من و هماي، 5‌شنبه 27 مرداد 90، عكس از عميد فراهي&quot; align=middle src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva117-homay.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;من و هماي، 5‌شنبه 27 مرداد 90، عكس از عميد بابا&quot; align=middle src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva119-homay.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 23:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالگرد درگذشت بي‌بي</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;يكي از آخرين عكس‌هاي بي‌بي، دقيقا يك ماه قبل از درگذشت، عروسي محمد&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva116.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز اولين سالگرد درگذشت بي‌بي است، يك سال پيش دقيقا در چنين روزي بود كه بي‌بي از اين دنيا رفت بيست و يكم تيرماه ۱۳۸۹. برخلاف بيشتر شب و روزهايي كه به همراه بابا مي‌رفتيم خونه‌ي بي‌بي، اون شب هرچي به بابا گفتم من هم بيام، گفت نه و من را با خودش نبرد. از طرفي ناراحتم كه چرا نرفتم و براي آخرين‌بار بي‌بي رو نديدم، از طرفي هم نگرانم كه اگر مي‌رفتم و با بدن بي‌جان بي‌بي روبه‌رو مي‌شدم چه حالتي ممكن بود برام پيش بياد.&lt;BR&gt;به هر شكل مثل هر انسان ديگري كه روزي از اين دنيا مي‌ره او هم رفت و ديگه پيش ما نيست. جمعه‌ي پيش رفتيم بر سر مزارش و لحظاتي را آن‌جا و در كنارش بوديم، سري هم به باشا زديم كه مردادماه سال ۷۷ و در سن ۹۰ سالگي، از دنيا رفته.&lt;BR&gt;همه‌ي كارها و اتفاقاتي كه پيش آمده مثل تاريخ تولدها، روزهاي درگذشت و كارهاي ديگري كه بايد در هر روز انجام بشه را در تقويم روميزي خونه يادداشت مي‌كنيم، امروز كه از خواب بيدار شدم، روي تقويم با عبارت &quot;&lt;STRONG&gt;درگذشت بي‌بي&lt;/STRONG&gt;&quot; روبه‌رو شدم و اولين كاري كه انجام دادم اين بود كه به بابا زنگ زده و اين روز را به او تسليت گفتم.&lt;BR&gt;جمعه‌ي پيش هم به بابا مي‌گفتم چرا &quot;&lt;STRONG&gt;باشا&lt;/STRONG&gt;&quot; يا همون بابا بزرگ، چند سال بيشتر عمر نكرد؟ تا من را هم ببينه و بعد از دنيا بره، ديروز هم تولد كسري بود و وقتي زنگ زدم كه تولدش را تبريك بگم، به او گفتم كسري، خوش به حالت كه باشا را ديدي.&lt;BR&gt;راستي، جلسه‌ي اول ترم جديد زبان غايب بودم، جلسه‌ي دوم را هم به اشتباه در كلاس ديگري ‌رفتم(البته اشتباه كانون بود كه در اينترنت اشتباه نوشته بود)، و از جلسه‌ي سوم به همراه بابا به دفتر كانون رفته، كارت و  نام كلاس درست را گرفتيم. الان هم دو جلسه است كه در كلاس &quot;I&quot; به همراه فاطمه در كنار هم مي‌نشينيم. اين اشتباه را وقتي متوجه شدم كه اسم من در ليست كلاس &quot;G&quot; نبود و در تابلو هم اسمم در كلاس &quot;I&quot; درج شده‌بود و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;مراسم هفتمين روز درگذشت بي‌بي&quot; align=baseline src=&quot;http://manohiva.net16.net/eb/hiva115.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 23:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترم جديد زبان</title>
<link>http://nazhiva.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>ديروز اولين جلسه از ترم جديد زبان بود. دوستان جديد در ترمي جديد.&lt;BR&gt;اولين جلسه يكشنبه شروع شده‌بود، بابا كار داشت و نتونست من را به كلاس ببره.&lt;BR&gt;نام این ترم  Move1 است. به دليل غيبت در اولين جلسه مشق‌هاي زيادي براي نوشتن دارم.</description>
<pubDate>Wed, 06 Jul 2011 16:11:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>nazhiva</dc:creator>
<guid>http://nazhiva.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

