تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - مامان بزرگ (بي‌بي)
 

من و مادر بزرگم(بي‌بي)به بابا مي‌گفتم مگه دلت براي مامانت تنگ نشده، ولي خوب براي ديدن عمه رفتيم كه خلاصه هه‌رو هم اون‌جا ديديم، بي‌بي منو از همه‌ي نوه‌هاش بيشتر دوست داره، شايد به‌خاطر اين باشه كه نوه‌ي ته تقاري اون هستم، شايد هم به‌خاطره اين باشه كه بابام رو خيلي دوست داره!، نميدونم، من چهاردهمين نوه‌ي بي‌بي هستم.
اشكالي كه بي‌بي داره اينه كه وقتي مي‌خواد به من ابراز محبت كنه به روش دهه‌هاي 30 و 40 اين كارو انجام مي‌ده، يعني يك‌دونه محكم مي‌زنه به پشت من، خوب من هم كه ظاهرا دردم مي‌گيره ولي مي‌دونم كه اين ضربه‌ي مهلك از سر دوست داشتن و ابراز محبت زياده، نه چيزه‌ ديگري.
بابام خيلي از خاطراتش وقتي كه با مامانش تنها بودند تعريف مي‌كنه و هروقت كه مي‌ريم اون‌جا وقتي توي كوچه، پس كوچه‌ها راه مي‌ريم، به ياد خاطرات بچه‌گي خودش مي‌افته.
اين هم از امروز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:41  توسط هيــــــوا  |