امروز جمعه صبح زود به همراه مامان، بابا، وحيد و عمه زهرا به بهشتزهرا رفتيم تا بر سر مزار بيبي فاتحهاي بفرستيم. احساس دلتنگي و ناراحتي داشتم ولي كاري هم از دستم بر نميآمد.
بعد از آن بر سر مزار باشا هم رفته و دسته گلي هم براي او گذاشتيم. چيزي از باشا به غير از فيلم و عكسهاي موجود نميدانم. چيزي كه از همه بيشتر بر سر زبانها هنگام سخن گفتن از اوست اينه كه خيلي مهربان و آرام بوده البته فيلم و عكسها هم همين رو نشون ميدن.
سعيد، پسر عمه كبري هم فردا از مكه برميگرده اون در مراسم نبود و از اين اتفاق خبري نداشت، چون صبح يكشنبه قبل از درگذشت بيبي به مكه رفته بود. وقت خداحافظي سفر، بيبي از اون خواسته بود تا برايش سوغاتي هم بياورد، حيف كه عمرش به ديدن دوبارهي سعيد و گرفتن سوغاتي از او، كفاف نداد. واقعيت زندگي و مرگ چيست؟ بيبي ساعتي پيش از فوتش مثل هميشه براي خريد به سوپر سر كوچه رفته و برگشته بود، مثل هميشه در راهرو به جهت خنكتر بودن براي استراحت نشسته، و در همان حال هم از دنيا رفته بود، به همين راحتي، يعني براي رفتن از اين دنيا نيازي به داشتن بيماري و بستري بودن در بيمارستان نيست، به هر حال همه روزي از اين دنيا خواهيم رفت، بعضي سخت و بعضي آسان، واقعا چه روزگار غريبي است.
سعيد هم از ماجراي فوت بيبي خبري نداشت و در تماس تلفني ديروز خبر درگذشت او را به سعيد داده بودند، ميخواستند در مسافرت ناراحتي نداشته باشه، البته او هم از اينكه دير اين خبر را گرفته خيلي ناراحت شدهبود.
روز دوم كه تماس گرفت، به او گفتند بيبي پيغام داده من سوغاتي نميخوام، به جاي من طواف كن. در ۵ سال گذشته خودش هم دوبار به مكه و پيش از جنگ آمريكا در عراق هم ۲ بار به كربلا رفته بود، بار دوم با مامان همسفر بودند، در آن زمان من در دل مامان بوده و هنوز به دنيا نيومده بودم، بيبي مامان را دوست داشت و هر وقت كه به خانهي ما ميآمد و ميديد كه مامان هنوز از سر كار نيومده يا اينكه صبح ميديد به سر كار ميره، خيلي ناراحت ميشد و ميگفت:"سر كار نرو، خيلي خسته ميشي".
سعيد بايد حال بدي داشته باشه، هر وقت كه تنها بود و كاري نداشت اين تنهايي را با بيبي و در خانهي او ميگذراند تا كمي از تنهايي بيبي را كم كند.
روحش شاد، يادش گرامي