تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - مادر بزرگم بي‌بي خانم از این دنیا رفت

سال 1362، تولد محمد، سميه يك‌ساله است

شب پيش مثل همه‌ي دوشنبه شب‌ها به ديدن مادر رفتم ولي اين‌بار تفاوت بزرگي داشت، همه‌ي چراغ‌هاي خانه خاموش بود و مادر در گنج خانه در تنهايي و به آرامي چشم بر اين جهان بسته و از دنيا رفته بود.
لحظات سخت و غم‌باري بود، ديگر صداي دلنشين مادر را نمي‌توانستم بشنوم.
اين اولين باري بود كه حس تنهايي غريبي مرا فرا گرفت، خيلي صدايش كردم ولي هيچ جوابي از او نيامد «نه‌نه تو را به خدا جواب بده» تو كه از اين شوخي‌ها با من نداشتي.
ديگر صدايم را نمي‌شنيد، جوابي هم نداد، غمي بزرگ بر شانه‌هايم سنگيني ‌كرد، به يكباره خاطره‌هاي تمام سال‌هاي گذشته به يادم آمد.
مادر از اين دنيا رفته بود. با آرامش كامل، شايد بدون هيچ دردي ظاهري.
او رفت ولي من ماندم.
فردا با اين تنهايي چه كنم؟
(کوتاه از بابا، در سوگ مادر بزرگم ، بی‌بی خانم)

مطالب ديگر:
مامان بزرگ (بي‌بي)
خواب در منزل بی‌بی
مترو خيلي خوبه
ابراهیمی بسابی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 4:23  توسط هيــــــوا  |