از روز اول كه به مدرسه رفتم تصور ميكردم حتما بايد با سرويس به مدرسه برم تا بتونم با بچههاي ديگر دوست بشم. اولين بار كه بابا اومد دنبالم با ناراحتي زياد به بابا همين موضوع را گفتم. بيشتر بچههاي كلاس با سرويس رفت و آمد ميكنند و بيشتر كارهاشون رو هم با يكديگر انجام ميدهند.
بالاخره روز دوشنبه بود كه من هم با سرويس مدرسه به خانه برگشتم. اولين سوال بابا اين بود كه خوش گذشت؟ من هم جواب دادم مگه ميشه با سرويس خوش نگذره؟ خيلي به من مزه داد و خوش گذشت.
البته قرار بر اين شده تا به هنگام برگشت از مدرسه با سرويس برگردم و صبحها مامان يا بابا من را به مدرسه ببرند، آخه صبح اگر بخواهم با سرويس برم بايد نيم ساعت زودتر از خواب بيدارم بشم و اين خيلي سخته، مامان بابا ميگن بهتره كه صبح هم با سرويس به مدرسه برم، تا ببينيم چي پيش ميآد، توكل به خدا.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:57  توسط هيــــــوا
|