تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - خط تلفن همراه

حیاط مدرسه، روز اول 31 شهریور 1388بالاخره بعد از ماه‌ها تلاش و همت مامان، شنبه‌ي دو هفته پيش(14 شهريور) بابا يك خط تلفن همراه براي من خريد، مامان هم يك گوشي نوكيا هديه داد.
خيلي خيلي از اين هديه خوشحال شدم و حالا كه دو هفته از اون گذشته تمام منوهاي گوشي را ياد گرفته، با دفترچه‌ي تلفن و امكانات آن به خوبي كار مي‌كنم و پيامك هم به راحتي ارسال مي‌كنم.
عمه‌ها، خاله‌ها و خلاصه هركسي كه شماره‌ي منو داره با تلفن من تماس مي‌گيره و از داشتن اين امكان، خيلي خوشحال هستم.
از حدود يك ماه پيش شروع به خواندن مطالب فارسي كردم. راستش ياد گرفتن حروف فارسي را از خواندن شماره و حروف پلاك ماشين‌ها شروع كردم، يكي يكي با حروف آشنا شده و از يك برنامه‌ي تلويزيوني كنار هم قراردان حروف را ياد گرفتم. مجري برنامه اسم كساني‌كه زنگ مي‌زنند را مي‌گه و اسم اون‌ها روي صفحه‌ي تلويزيون نوشته مي‌شه با كنار هم قراردادن تك‌تك حروف و دانستن اسمي كه نوشته شده اين امكان به من داده شد تا بتوانم كلمات را بخوانم.
با مرور زمان هم اين كار را با موفقيت بيشتري انجام مي‌دهم. البته وقتي مامان يا بابا هم درحال خواندن مطلبي هستند در كنار آن‌ها مي‌نشينم و اين كار را تمرين مي‌كنم.
روزهاي آخر ماه شهريور شده، الان هم كه در حال به‌روز كردن وبلاگ هستيم(من نظرات خودم را به مامان يا بابا مي‌گويم و اون‌ها زحمت نوشتن و به‌روز كردن سايت را مي‌كشند) ماه رمضان تمام شده و عيد فطر است. راستش خيلي وقته كه سراغ سايت نيامديم.
موضوع ديگري كه خيلي براي من اهميت داره رفتن به مدرسه در روز سه‌شنبه است، روز «جشن شكوفه‌ها» يعني اولين روزي كه بچه‌هاي كلاس اولي به مدرسه مي‌روند. خيلي خيلي خوشحال هستم و دلهره هم دارم. بنده‌ي خدا مامان كه حسابي دلهره داره و بيشتر از من براي اون روز لحظه شماري مي‌كنه و به همين خاطر از رفتن به مسافرت در اين روزها هم صرف‌نظر كرد و گفت: «دوست دارم روز اول مدرسه بدون دلهره و سرحال باشي» مي‌گفت اگر برويم مسافرت وقتي برمي‌گرديم خسته و كوفته مي‌شويم و ممكنه روز اول خيلي خوب و سرحا نباشم.
باز هم از مامان تشكر مي‌كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 5:40  توسط هيــــــوا  |