تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - از همه‌ي عزيزانم متشكرم

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم، بعد از سر زدن به سايت با بابا رفتيم بيرون، دمش گرم بابا هر وقت مي‌ريم بيرون خلاصه يه گول مي‌مالم سرش و يه چيزي مي‌خره، ولي نمي‌دونم چرا اينقدر با «لپ‌لپ» لجه، گريه هم كنم، برام نمي‌خره، ولي جگر، كله‌پاچه(كه خيلي عاشقشم) و اين‌جور چيزها را خيلي راحت مي‌خره، صبح شير كاكائو گرفتيم و يك كتاب داستان پينوكيو، رفتيم خونه، يعد از كارتون و نهار، رفتم سراغ تكليف زبان، آخه يك‌ كمي از اون مونده بود كه بايد انجام مي‌دادم.
بعدش هم كه وقت كلاس زبان بود كه با بابا رفتيم، امروز جلسه‌ي بزرگ‌ترها بود، نفهميدم براي چي؟ ولي مامان هم از سر كار اومد و اون بود كه به جلسه رفت، بابا هم گفت من كار دارم و زودي رفت سركارش، امروز ميس «نسيم» درس جديد نداد و فقط ديكته گفت.
بعد از كلاس مامان گفت جلسه درباره‌ي اين بوده كه از ترم بعدي تعداد جلسات كلاسمون رو 3 روز در هفته كنند، ميگن اين كار باعث ميشه كه ترم‌هاي زبان طولاني نشه، و قبل از رفتن به مدرسه‌ي اصلي، زبان را به يك جايي رسونده باشيم تا به درس مدرسه آسيبي نرسه، من كه نمي‌فهمم يعني چي! ولي گفتن ديگه.
امروز بابا كه اومد سركلاس از بچه‌هاي كلاس و ميس نسيم عكس انداخت، آخه گفته‌بودم اين كار را بكنه تا عكس بچه‌ها را توي وبلاگم اضافه كنم.
ديگه... فعلا چيزي يادم نمي‌آد، ولي اگر يادم اومد، حتما با شما درميان مي‌ذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:37  توسط هيــــــوا  |