تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - پارک ارم

سه‌شنبه شب اولین باری بود که به پارک ارم می‌رفتم. البته بابا می‌گه وقتی که خیلی کوچولو بودم هم یک‌بار رفته بودیم ولی من یادم نمی‌آد.
اون شب من با بچه‌های عمه کبری(هاشم، حاج سعید) و عمه فاطی(سمیه، آسیه) رفته بودیم. خیلی برام جالب بود مخصوصا از سوار شدن «ترن» که خیلی برای من هیجان آور بود. به قدری جیغ زدم که الان هم گلوی من هوز درد می‌کنه و خوب نشده‌است.
آسیه و سعید هم سوار «سورتمه» شدند و آسیه سرگشیجه گرفته‌بود. من خیلی به اون گفتم که سوار نشو! ولی اون به حرف من گوش نکرد، سوار شد و سرش درد گرفت.
یک بازی بود مثل چتر که ما سوار نشدیم. در همونجا من تابلوی ZOO را هم دیدم که به نظرم جالب اومد. بازی اسب را هم که در تلویزیون تبلیغش را دیده بودم سوار شدم، اون برای من هیجانی نداشت.
در مجوع رفتن به پارک ارم خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت، راستش تا ساعت‌ها به فکرش بودم و برای بابا تعریف می‌کردم که چطور بود و چهطور شد.
چیزی که به نظرم رسید این بود که بیشتر وسایل بازی برای سن من نبود و برای بزرگ‌ترها درست شده‌بود، شاید هم که من چون دوست نداشتم سوار بشم اینطوری به نظرم رسید.
در حال بازی بودیم که وحید و فائزه(بچه‌های عمه زهرا) به همراه دوستان خودشون آمدند پیش ما.
اون روز از عمه فاطی هم دوتا مرغ عشق گرفته بودیم و خیلی دوست داشتم که زودتر به خونه برم و اون‌ها رو هم ببینم. بعد از مردن «مرغ مینا»یی که داشتیم دیگه بابا علاقه‌ای به نگهداشتن پرنده نداشت ولی با اصرار من این دو مرغ عشق را گرفتیم. تا پیش از اون تا جایی که به یاد دارم همیشه در خونه‌ تعدادی پرنده داشتیم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:44  توسط هيــــــوا  |