
روز سهشنبه ۷ اسفند با بابا و یکی از دوستاش رفتیم شکتا، شکتا روستایی در نزدیکی ساری است.
اول قرار بود که با مامان و بابا بریم ولی به مامان مرخصی ندادند، بابا هم داشت از این موقعیت سوء استفاده میکرد و گفت که ما هم نریم، اما به اسرار و پافشاری من ساعت ۳ عصر از تهران حرکت کرده و رفتیم.
راستش از شب قبل تب داشتم و کمی مریض حال بودم، تا به شکتا برسیم در ماشین خواب بودم تا اینکه بابا منو از خواب بیدار کرد تا برای خوردن شام به یک رستوران بریم.
البته در ورسک هم جند لطحظهای توقف داشتیم و پل ورسک را هم دیدیم.
بعد از شام به شکتا و ویلای یکی از دوستان که در آنجا ساخته است رفتیم، خیلی هیجان زده شده بودم، نمیدانم چرا ولی اینطوری بودم.
سر درد خفیفی گرفتم و بابا شربتهایی به من داد و من هم خوابیدم، تا صبح هم چندبار بابا را بیدار کردم و...
صبح اولین نفری که از خواب بیدار شد من بودم، بابا رو هم بیدار کردم و با هم برای خرید نان و جور کردن بساط صبحانه رفتیم، هوای بسیار خوب و عالی داشت، ممکن است در تهران هیچ وقت آفتابی به آن صافی و هوایی به آن تمیزی نبینیم.
بعد از صبحانه به محوطه رفتیم و یک ساعتی گشت زدیم، بعد هم برای خرید گوشت برای نهار به نزدیکی ساری رفته و خرید کردیم، باز هم من در ماشین خوابیده بودم که دیدم به خانه برگشتیم.
نهار آماده شد، به همراه آقای آهنگری که مسول نگهبانی اونجاست، نهار خوردیم و به همراه بابا رفتیم تا گوسفندهایی که در محوطه بودند را ببینیم، یکی از اونها تا بچهدار شده بود و خیلی هم بامزه بود.
تعدای هم عکس از هم انداختیم و ساعت ۶ عصر بود که یواش یواش آماده شدیم تا به تهران برگردیم، ساعت ۷:۱۵ بود که از شکتا به طرف تهران به راه افتادیم.
روز خوبی بود.