سهشنبه شب گذشته(۹/۱۱/۸۷) ننهحون تهرونی، بعد از یک شب در بیمارستان بودن از دنیا رفت. پیرزن
خوب و مهربونی بود که البته بعد از فوت همسرش یعنی باباجون مامان(حاج محمد علی امیدخدا) کمکم حالش بد شد، و البته دید چشمهاش رو هم از دست داد و هربار که به دیدنش میرفتیم خیلی احساس ناراحتی میکرد و دوست داشت که زودتر از دنیا بره. بعد از فوت همسرش، هر ماه در منزل یکی از بچههاش میماند و زندگی میکرد.
چهارشنبه من و مامان به خونهی دایی مامان رفتیم و مراسم مختصری در اونجا بود که ما هم حضور داشتیم، ساعت ۳ هم باید به کلاس زبان و بعد از اون به کلاس موسیقی میرفتم.
قرار شده که در آخرین جلسهی کلاس موسیقی با حضور همهی بچهها کنسرتی برگزار کنیم و پایان این دوره را جشن بگیریم. بعد از اون جلسه به دورهی بعدی میرم که همون آموزش فلوت است.
چهارشنبه شب، ساعت ۱۲ به همراه آقاجون و خاله آزاده و زن عمو "فرهنگ" مامان به وزوان رفتیم تا مقدمات انتقال ننهجون را انجام بدیم و همه چیز را آماده کنیم تا اون رو برای دفت بیارن به وزوان.
حدود ساعت ۲ بود که آمدند و بعد از تشیع ایشان، او را به گلزار شهر منتقل کرده و در کنار همسرش دفن کردند.
مراسمی در عصر همون روز در مسجد برگزار شد و صبح جمعه هم مراسمی در مسجد برگزار شد، بعد از خوردن نهار و جمعوجور کردن، ساعت ۴ بعد از ظهر از وزوان به طرف تهران حرکت کردیم.