تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - ابراهیمی بسابی

بعد از صبحانه به چند ده در اطراف بساب هم رفتیم، باجگان، تاشکوییه، ده‌علی و از همه مهم‌تر به سر مزار مادر بزرگ و دایی بابا هم رفتیم، مادر بزرگ همون پیرزنی است که عکسی از اون در همان خانه دیده می‌شود، البته در خونه‌ی بی‌بی هم همان عکس وجود دارد، باورم نمی‌شه که در آن زمان در این ده، کسی از آن‌ها توانسته باشد عکسی بگیرد، اما واقعی است، ظاهرا در سال‌های پیش از ۱۳۵۰ فرزند پسر بزرگ این زن به نام "سلطان" با آوردن دوربین از شهر از مادر بزرگ خود عکسی گرفته که با گذشت سالیان دراز خاطرات بسیاری را برای فرزندان و نوه‌ها زنده می‌کند، اکبر، پسر دایی "شیخ غلامحسین" بابا این عکس‌های یادگاری را از مادر و پدر بزرگ خود گرفته است، عمو حسین هم از او خاطرات زیادی دارد، گویا ایام گذشته خیلی با هم به این روستا می‌آمدند.
قبرستانی که محل دفن آن‌ها بود، قبرهای دیگری هم بود ولی بدون سنگ مزار! تنها چند قلوه سنگ محدوده‌ای را به عنوان محل دفن مشخص می‌کرد، این هم خیلی قدیمی بود.
به گفته‌ی بابا مادر بزرگ سلطان "قابله" بوده و بچه‌های بسیاری را در این روستا و روستاهای اطراف به دنیا آورده‌است، بابا و بقیه برای شناساندن خودشون به دیگران فقط کافی بود که اسم این مادربزرگ را به زبان آورده و بگویند که نوه‌های او هستند، همه چیز حل شده و شناخته شده می‌شد.
به روستای باجگان رفتیم، در دل کویر، روستایی در دامنه‌ی کوهی بلند، زیبا و سر سبز به همراه چناری ظاهرا چند صد ساله، تنومند و بزرگ به شاخه‌های بزرگ و کج شده‌ای که روی استخری که در پای آن است سایه افکنده، بسیار زیبا و البته پر خاطره، نوشته‌های خاطره انگیزی روی این درخت استوار درج شده بود که مهر تایید بود بر قدمت و سن و سال بسیار آن.
روزهای پیش از جمعه یعنی ۳، ۴ و ۵ شنبه را در قشم و بندرعباس بودیم، برای من هم خیلی جالب بود که برای اولین بار خلیج فارس و شهرهای بسیاری را دیدم، جزیره‌ی قشم هم خیلی جالب بود، تعداد زیادی مرکز خرید با قیمت‌های باورنکردنی و ارزان.
روزهای خوبی بود، گردش، خرید و دیدن جاهای خوب که تا حالا ندیده بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:15  توسط هيــــــوا  |