تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - زاغي كجايي؟

 
كلاس موسيقيديشب چون خيلي زود خوابيده بودم، صبح خيلي زود و پيش از مامان از خواب بيدار شدم. مامان براي من چي‌پوف و شير آورد، و اون رفت سر كار من هم كه موقيت را عالي ديدم، تلويزيون رو روشن كردم و مشغول كارتون شدم، ولي خوب چون شربت سرماخوردگي خورده بودم، پاي تلويزيون خوابم برده بود كه بابا بيدار شده‌بود و من را براي نهار بيدار كرد. ولي قبل از نهار يك‌سري با بابا رفتيم بيرون يك دوري زديم و بعد اومديم خانه، نهار را خورديم و رفتم كلاس، تا حالا به شما نگفته‌ بودم كه كلاس موسيقي مي‌رم و ساز «اُرف» ياد مي‌گيرم، كلاسم توي خيابان حجاب و در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان برگزار مي‌شه، تفلكي بابا خيلي براي من زحمت مي‌كشه و سعي مي‌كنه كه من رو به موقع به سر كلاس برسونه.

اسم معلم كلاسمون خانم مقدم است، خيلي دوست‌داشتني و مهربونه،  خيلي هم خوب به ما ياد مي‌ده، امروز توي كلاس شعر زاغي كجايي... رو با ساز تمرين كرديم و قرار شد كه دوباره اون رو توي  خانه هم تمرين كنيم. براي دفعه‌ي بعدي بايد شعر ساعت را حفظ كنيم، چون خانم مقدم قراره آهنگ اون رو به ما ياد بده و تمرين كنيم.

خانم مقدم به بابام گفت كه من از هيوا خيلي راضي هستم و اون همه‌ي درس‌هاشو خوب بلده و حتي يك مورد هم اشتباه نداره، راستش وقتي خانم مقدم داشت به بابا مي‌گفت، يك جورايي احساس غرور كردم، چون ديدم كه بابام از شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شده.
اسم بچه‌هاي كلاسمون، نيما، صبا، هليا، هليا، محمدپارسا و پارسا  هستند، ولي امروز محمد پارسا سر كلاس نيومد، خانم معلم گفت كه اون مريضه و امروز سر كلاس نمي‌آد.

دوست دارم شعر زاغي كجايي رو براي شما بخوانم:


زاغي كجايي؟

رو شاخه‌ي درخت‌ها.

ماهي كجايي؟

تو آبياي دريا.

بارون كجايي؟

اون بالاها تو ابرا.

خورشيد كجايي؟

تو صبح زود فردا.

شادي كجايي؟

تو آوارا تو سازا

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط هيــــــوا  |