امروز بابا صبح زود منو از خواب بیدار کرد و گفت که باید منو ببره خونهی عمو حسین، راستش خیلی خوشحال شدم و هرچی بابا میگفت با سرعت و بدون معطلی انجام دادم، حاضر شدیم و رفتیم اونجا.
بعد از اون هم بابا رفت که به کارهای خودش برسه.
تا ساعت ۲ حسابی "ارف" و تمرینات کلاس موسیقی را انجام دادم، آخه تمرینات کلاس زبان را انجام دادهبودم و مانده بود تمرینات کلاس موسیقی.
بعد هم با محبوبه رفتیم کلاس زبان، کلاس زبان که تموم شد بازهم با محبوبه رفتیم کلاس موسیقی، بیچاره محبوبه خیلی امروز بهخاطر من تو دردسر افتاده بود ولی راستش من خیلی خوشحال بودم.
مامان هم که زنگ زد بعد از کلاس بیاد دنبالم، گفتم نه!، دوست داشتم که با محبوبه و با تاکسی، اتوبوس یا مترو برگردم خونهی اونها.