امروز روز خوبي بود، با بابا رفتيم سر كار، نهار هم همونجا خورديم، طبق معمول من ساندويچ خوردم، بابا به من ميگه تو عشقه ساندويچي، خوب چهكار كنم؟ دوست دارم ديگه، بابا هم گير داده بود چلوكباب بخور، ولي من بيخيال با ساندويچم حال ميكردم...
بعد از نهار وقت كلاس موسيقي بود كه رفتيم، امروز خانم مقدم شعر و نت من بزي دارم را به ما ياد داد، بعد از كلاس هم با مامان رفتيم خونهي عمو حسين.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:10  توسط هيــــــوا
|