تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - گذرنامه...

اولین عکس با حجاب کامل اسلامی، عکس پاسپورت!!!امروز صبح رفتيم دنبال عكس و كارهاي گرفتن گذرنامه، تا ساعت ۱۳معطل شديم، يك‌جا برق نبود، يك‌جا گفت ۲ ساعت ديگه حاضر مي‌شه و خلاصه عكس‌ را گرفتيم.
رفتيم براي دادن مدارك، اولين ايرادي كه مسئول اين كار گرفت اين بود كه فيش بانكي اشكال داره، اشكالش هم اين بود كه كارمند بانك به‌جاي رسيد مشتري، سند حسابداري را داده بود، رفتيم بانك و اون‌ها رو عوض كرديم.
برگشتيم دوباره به دفتر "پليس + ۱۰" دوباره مدارك را از اول كنترل كرد و اين‌بار از عكس من ايراد گرفت و گفت: عكس بايد با حجاب اسلامي باشد و اين‌طوري قابل فبول نيست، ديگه حسابي كلافه شده‌بوديم، آخه چرا يك‌بار به‌صورت كامل كنترل نكردند كه ما هم يك‌جا ايرادات كار را برطرف كنيم؟
دوباره برگشتيم خونه، روسري، لباس يقه پوشيده و خلاصه همه‌ي ملزومات را برداشته به طرف عكاسي رفتيم، خدا را شكر، برق بود، ولي صاحب مغازه رفته‌بود خونه و خلاصه تعطيل بود.
نيم‌ساعتي منتظر شديم ايشون آمدند و خلاصه عكس را گرفتيم، اين اولين عكس منه كه با حجاب اسلامي انداختم.
برگشتيم به دفتر پليس، چشمتون روز بد نبينه، مسئول كنترل رفته بود! دوباره ربع‌ ساعت منتظر شديم جايگزين ايشون آمدند، مدارك را از ابتدا كنترل كرده و به همكار ديگرشان براي تايپ دادند، از شانس بد! حالا ایشون قرار بود براي نهار تشريف ببرند، هواي امروز تهران خيلي، خيلي، خيلي گرم و كشنده بود.
چند نفر شروع كردند به "قر‌قر" كردن...
بالاخره نيم‌ساعت بعد كارمندان محترم تشريف آوردند، قرقرها همچنان ادامه داشت كه یکی از کارمندها از كوره در رفت و گفت: "خيلي منت گذاشتیم سر شما، كه نيم‌ساعته غذا خوردیم!!!"
خلاصه روز شلوغ و پر دردسري داشتم، كلاس زبان هم داشتم و امتحان پايان دوره، نهار هم كه نخورده بودم، به سرعت همه‌ي كارها را جمع و جور كرديم و به كلاس و امتحان هم رسيديم.
امروز باز هم عمو پست‌چي براي من كادو آورده‌بود، آخه در آخر هر ترم همين كار تكرار مي‌شه، من به بابا و مامان گفته بودم كه به عمو پست‌چي بگن، براي من ماژيك پفي بياره، اون هم همين كار را كرده‌بود و تازه چندتا گل سر هم براي من آورده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:55  توسط هيــــــوا  |