تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - بعد از يك هفته

سلام، بازم سلام. يعد از يك هفته اومدم سراغ وبلاگ، هفته‌ي خوبي نبود، حوصله‌ي كم و ...
چي بنويسم؟ ابن‌كه امروز هم رفتم سر كلاس زبان و حرف "L" كپيتال و "l" اسمال را ياد گرفتم. پنج‌شنبه شب گذشته عمو حسين با بچه‌ها اومدن خونه‌ي ما، طبق معمول خيلي خوشحال شدم، حس مي‌كنم حالا كه دارم بزرگ‌تر مي‌شم وابستگي من هم به بچه‌هاي فاميل و دوستان داره بيشتر مي‌شه، جمعه شب هم مامان جون و خاله طاهره‌ اينا اومدن خونه‌ي ما، محمد مهدي كچل كرده و برام خيلي جالب به‌نظر اومده بود، به محض اين‌كه بابا اومد خونه به زور و قبل از اين‌كه با كسي سلام و احوال‌پرسي كنه بردمش توي اتاقه خودم و محمدمهدي كه كچل شده‌بود رو به بابا نشون دادم، خيلي جالب شده.
بعدش هم كلي بازي و ديدن فيلم "توفيق اجباري" تو اين فيلم بيشتر از همه از "عطا" خوشم اومد، خيلي با نمك بازي مي‌كرد، بابا مي‌گه "عطا" همون آقاي رضا عطارانه".
اين‌قدر از اين فيلم خوشم اومده كه روز شنبه هم يك‌باره ديگه با بابا نگاه كرديم.
يك‌شنبه خيلي حوصله‌ي من سر رفته بود، به بابا گفتم بريم خونه‌ي عمه كبري و يك سري به اون‌ها بزنيم، بابا هم طبق معمول گفت كار دارم، تازه حال هم ندارم.
امروز دوشنبه صبح رفتيم بيرون، بالاتر از خونه‌ي ما يك مغازه بود كه جوجه ماشيني آورده‌بود، خيلي دوست داشتم بابا مي‌خريد ولي اون گفت كه به مامان زنگ بزن اگه اجازه داد مي‌خريم، من به مامان زنگ زدم، اون هم گفت توي خونه جا نداريم و نميشه توي آپارتمان جوجه نگه داشت من هم با كلي ناراحتي از اون خداحافظي كردم، حالا مي‌فهمم كه بابا بزرگ‌ها و مامان بزرگ‌ها وقتي از خونه‌هاي قديمي و حياط‌دار با حسرت تعريف مي‌كنن، يعني چي، خوش به حال قديمي‌ها كه خونه‌هاي سرسبز و بزرگ داشتن.
بعد از نهار برق‌ها رفت، بابا كمي استراحت كرد و رفتيم كلاس زبان، بعدش هم اومد دنبالم و رفتيم سر كاره مامان، از اون‌جا هم يك سري رفتيم بازار روز بهشتي و كلي خوراكي براي من و خونه خريديم، وقتي برگشتيم خونه بابا خداحافظي كرد و رفت سر كار.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:37  توسط هيــــــوا  |