امروز انسيه از صبح اومد خونهي ما، روز پنجشنبه كه خونهي بيبي بوديم قول دادهبود كه ميآد. از وقتي كه اومد با هم بازي كرديم و تمرينهاي زبان رو حل كرديم. بعد از نهار آماده شديم و با هم به كلاس زبان رفتيم، انسيه توي اتاق آموزشگاه منتظر من مونده بود تا بابا اومد دنبالمون و برگشتيم، توي راه انسيه گفت به سينما زنگ بزنيم و اگر سانس اون به وقت ما ميخورد بريم سينما، از شانس خوب من ساعت ۵ هم سانس داشت و بابا ما رو دم سينما پياده كرد و خودش رفت خونه.
توي سينما با انسيه خيلي خوش گذشت و فيلم رو با هم ديديم. فيلم زنها فرشتهاند را ديديم.
بعد از تموم شدن فيلم برگشتيم خونه، بابا و مامان خونه بودند، استاد موسيقي مامان هم اومده بود و داشت درس ميداد.
بازهم با انسيه مشغول شديم تا اينكه ساعت ۸:۳۰ گفت ميخوام برم خونه، من هم خيلي ناراحت شدم، به بابا زنگ زدم و با حالت ناراحتي گفتم كه انسيه داره ميره خونشون، بابا گفت انسيه كار داره و بايد بره و اگر اذيتش كني ديگه نميآد خونهي ما من هم برخلاف ميلم با انسيه خداحافظي كردم و اون رفت خونهي خودشون.
با اينكه انسيه خيلي از من بزرگتره ولي من خيلي اون رو دوست دارم و خيلي باهاش راحت هستم، پاييز سال گذشته انسيه هر روز مياومد خونهي ما و پيش من ميموند، بابا هم به كارهاي خودش ميرسيد، ولي ديگه نزديك كنكور كه شد ديگه نميتونست بياد و دوباره من تنها شدم.
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:47  توسط هيــــــوا
|