امروز روز مادر و روز زن است، خيابانها و همهجا حال و هواي ويژهاي داره، شلوغ است و پر تحرك.
امروز كلاس موسيقي هم شكل مخصوصي داشت كه حكايت از همين موضوع داشت، خانم مقدم هم به ما گفت: توي اتاق خودتون يك نقاشي خوشگل بكشيد و به عنوان كادوي روز مادر به ماماناتون بديد، البته من هم همينكار را انجام دادم.
امروز توي كلاس به غير از يك نفر، همه وضعيت بدي داشتيم و تمرينها را خوب انجام ندادهبوديم، قرار شد شعر "محلي فلسطيني" را با آهنگ تمرين كرده و شعر و آهنگ "ميهن ما ايران" را هم دوباره تمرين كنيم، بابا امروز كه اومد دنبال من، تا خانم مقدم گفت كه هيوا هم مثل بقيه خوب نبوده خيلي ناراحت شد و همهاش ميگفت: خيلي از دستت ناراحتم، چرا خوب تمرين نكردي؟ من دوست دارم تو بهترين شاگرد كلاس باشي، خلاصه من هم حسابي جوگير شدم، خونه كه رسيديم گفتم بابا بيا تمرين كنيم، ولي اون گفت حالشو ندارم!.
اميدوارم بتونم جلسهي بعدي تمرينها رو خوب انجام بدم كه بابا هم خوشحال بشه، ولي اگر مثل امروز نخواهد كه به من كمك كنه و با من تمرين كنه، نميدونم بايد چهكار كنم؟!.
ولي امروز حال مامان خوب نبود، چند روزي است كه حالات مريضي را داره ولي امروز از روزهاي قبلي خيلي بدتره، اين هم از شانس مامان، من و بابا هم كه بدقولي كرديم و چيزي براي اون نخريديم، بابا گفت كه اون به سليقهي مامان قرار كه يك چيزي براي مامان بگشيره، حالا نميدونم اون چيه.
شب قراره بريم خونهي مامان جون و شب اونجا باشيم تا مامان هم به مامانش امروز رو تبريك بگه.