تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - من ديگه از حيوانات نمي‌ترسم

يك روز وقتي با بابا داشتيم مي‌رفتيم خونه‌ي‌ بي‌بي‌، دم يك مغازه‌ي پرنده فروشي وايستاد و گفت بريم اون‌ها را نگاه گنيم، خلاصه روز جالبي بود، پشت پنجره يك قفس بود كه پر از جوجه‌هاي ماشيني رنگارنگ بود، دوباره بابا شروع كرد به گفتن همون حرف‌هايي كه قبلا هم خيلي تكرار كرده‌بود و راستش رو بخواهيد ديگه كمي هم عصباني مي‌شدم.

ولي اين‌بار بابا به يك روش ديگه وارد شد و گفت مي‌خواهي از اين جوجه‌ها برات بخرم، من هم كه خيلي دوست داشتم در عين ترس و وحشت دل رو به دريا زدم و گفتم آره، بابا گفت بخريم و تو خودت به اون‌ها غذا بده كه جوجه‌ها تو رو خيلي دوست داشته‌باشند، راستش توي دلم داشتم زهره ترك مي‌شدم ولي خوب از طرفي هم يك‌ جورايي خام شده‌بودم، خلاصه خريديم، مغازه‌دار دل‌سنگ هم اون‌ها را انداخت توي كيسه فريزر و داد به بابا، يكي صورتي يكي هم بنفش، رفتيم خونه‌ي بي‌بي، خونه‌ي اون‌ها حياط داره جوجه‌ها را ول كرد توي حياط و شروع كرد به اون‌ها دانه دادن، من هم انگاري يواش يواش داشت ترسم مي‌ريخت، از بابا دونه گرفتم و به اون‌ها دادم، حالا ديگه حس مي‌كردم به اون‌ها خيلي نزديك شدم.

غذا دادن به گاوها در خانه‌ي خاله حميرا در شمال و دست‌زدن به لاك‌پشت

بابا يكي از اون‌ها را گرفت و با كلي كلك و حقه و نيرنگ و فريب و چاخان بازي، به من گفت: نازش كن، ماجرا با ناز كردن شروع شد و بعد از گذشت نيم‌ساعت، بابا وسط حياط داد مي‌زد: ولشون كن، بيچاره‌ها مردن، خودتون ديگه بقيه‌ي ماجرا را بخونيد، اون‌ها را توي دستم مي‌گرفتم و حسابي فشار مي‌دادم، ولي به‌نظرم بهترين روزي بود كه من تونستم با حيوانات رابطه‌ي خوبي برقرار كنم.

ديگه دنبال گربه‌ها مي‌كردم، شب عيد كه لاك‌پشت كوچك مي‌فروختن، بابا نمي‌خريد و براي اينكه بازهم ترس من بيشتر بريزه گفت اگه بگيري دستت برات مي‌خرم، من هم گرفتم و لبخند خوشحالي را روي لب‌هاي بابام ديدم، پيش خودش فكر مي‌كرد چه‌كار بزرگي به من ياد داده، من ديگه از حيوانات نمي‌ترسم و اون‌ها را خيلي هم دوستشون دارم.

يادم رفت بگم، امروز بابا بايد زود مي‌رفت سر كار مامان هم كه كلاس داشت، منو برد خونه‌ي خاله طاهره كه با محمد مهدي پسر خالم بازي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:11  توسط هيــــــوا  |