روز چهارشنبه بابا گفت كه يكي از بچه گربهها مرده و حال اون يكي هم خوب نيست، مثل اينكه درست و حسابي شير نميخوردند، خلاصه اينكه روز پنجشنبه اون يكي هم مردهاست.
خيلي براي اونها ناراحت شدم، ولي چه كنيم قانون طبيعت است ديگر.
روز پنجشنبه با بابا رفتيم تا ماشين رو از تعميرگاه بگيريم، بابا منو گذاشت پيش بيبي و خودش رفت، ماشن را كه گرفت با مامان اومدند اونجا، بعد از نهار من و بابا رفتيم بيرون و يك "سكسك" خريديم، توي اون يك سيدي، كتاب و پنكهي دستي بود، فيلم رو بردم پيش محمد و نگاه كردم، تا شب و براي شام پيش بيبي مونديم.
اول شب بود كه رفتيم پيش دوست بابا(اكبر آقاي گنجي)، احسان و مهاسا دختر علي برادر اكبر آقا را هم ديديم، كمي با مهاسا بازي كردم و برگشتيم خونهي بيبي تا با مامان به خونهي خودمون بياييم.
قرار است كه امروز ظهر به خونهي عمه زهرا اينها بريم، اونجا هم خوبه، هم وحيد و هم فائزه هستند.