تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - گربه‌ی محل کار بابا، مامان شد

خلاصه تا ساعت ۲:۳۰ به همين شكل و در كنار بچه گربه‌ها گذشت، بعد هم آقاي گنجي منو به كلاس موسيقي برد، بابا كار داشت و از اون خواهش كرد تا منو به كلاس ببره.
بابا كمي دير اومد دنبالم و من توي راه‌رو منتظرش بودم، سر راه به نمايشگاه محصولات عشايري كه در محل كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان برگزار شده‌بود هم سر زديم، از همه‌ي شهرها و اشتان‌ها شركت كرده‌بودند، نمي‌دانم چرا، ولي براي من خيلي جالب نبود.
بابا هي سعي مي‌كرد تا با توضيح دادن منو علاقه‌مند كنه ولي موفق نشد.
از نمايشگاه كه اومديم بيرون به چندتا مغازه هم سر زديم، يك‌جا برچسب "ميكي ماوس" داشت، به بابا گفتم كه برام بخره، ولي از شانس خوب بابا، فقط اون مغازه بسته بود، بابا گفت بريم از يك مغازه‌ي ديگه خريد كنيم، مغازه‌هاي ديگر هم مثل اون برچسب را نداشتند.
فقط يك شيركاكائو خريديم و رفتيم خونه‌ي عمو حسين تا من اون‌جا بمونم و بابا شب بياد دنبال من، اونجا هم با محبوبه، انسيه  و عمو حسين بازي كرديم.

سه شنبه 28 خرداد 87 ساعت 11 صبح

سه شنبه 28 خرداد 87 ساعت 11 صبح

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:21  توسط هيــــــوا  |