امروز بعد از دو شب نشستم پشت كامپيوتر تا اتفاقات چند روز قبل را بنويسم، احساس ميكنم كمي تنبل شدم و اين خيلي بدِ.
جمعه شب با مامان رفتيم خونهي خاله طاهره، مهموني دوره بود، مامان و دختر و پسر خالهها، قرار گذاشتن ماهيانه يك شب خونهي يكنفر براي شام جمع بشن، بهنظرم كار خيلي خوبي رو شروع كردن چون حداقل باعث ميشه ماهي يكبار هم كه شده همديگرو ببينند و البته من هم همينطور، گذشته از شلوغي كار و زندگي اين برنامه بسيار خوب و عاليه، اونجا من كه حسابي با محمد مهدي بازي كردم.
چون با ماشين خودمون نرفتهبوديم شب، همونجا خوابيديم، قرار شد من روز شنبه پيش اونها بمونم آخه بابا هم كار داشت و نميتونست پيش من بمونه، صبح مامان رفت سر كار من هم تا عصر بازي كردم، غروب شدهبود كه آقاجون اومد دنبال من و محمدمهدي و ما رو برد به پارك نزديك خونشون.
بابا اومدهبود دنبالم ولي ما كمي ديرتر رسيديم، سر راه، محمدمهدي را هم به خونهي خودشون رسونديم.
تمام امروز(يكشنبه) رو توي خونه بودم، فكر كنم براي صدمينبار بود كه فيلم «دربهدرها» را ديدم، سيدي اون ديگه نخنما شده و اونطرفش داره يواشيواش معلوم ميشه، عصر هم خاله آزاده اومد خونهي ما و بابا رفت سر كار.
امشب شعر «ميهن ما ايران» را تمرين كردم تا حفظ بشم، آخه خانم مقدم گفته براي جلسهي بعدي كلاس موسيقي اين شعر را حفظ كنيم. به نظرم حفظ كردن اين شعر خيلي سختتر از شعرهاي قبلي اومده، يه اخلاق بدي كه دارم اينه كه وقتي حالشو ندارم زود ميگم: «من ياد نميگيرم»! شايد با اين كار ميخوام به بابا و مامان بگم كه بيخيال پيله كردن به من بشن و من هم به بازي مشغول باشم، ولي خيلي خوبه كه اونها هم گول نميخورن و با هزار ترفند و آفرين گفتن، سعي ميكنن كه من ياد بگيرم.
بابا، مامان دستتون درد نكنه.