امروز صبح بعد از بیدار شدن از خواب و خوردن صبحانه با بابا رفتیم تا برای روزنامه چندتا کامپیوتر بخره، توی راه یکی از آموزشگاههاي كنكور به مردم دفتر یادداشت تبلیغاتی میداد که ما هم گرفتیم. توی شرکت من کمی با خانم منشی و همکاران اونجا شوخی و بازی کردم و وسایل مورد نیاز را گرفته و به خانه برگشیم.
بعد از نهار دوباره به روزنامه رفتیم تا کامپیوترها را تحویل بدیم و بابا هم کارهای عقب ماندهی خودش را انجام بده، من هم توی این فرصت با تخته "وایتبُرد" جدید و صندلیهای اونجا بازی کردم.
قبل از بازی حسابی خوابم گرفته بود ولی یک دفعه خواب از سرم پرید و مشغول بازی شدم. امروز به نظرم هوای تهران خیلی گرمتر از روزهای قبل شدهبود و حسابی توی ماشین کلافه شدهبودیم، بابا میگفت الان فقط یک استخر مَشتی میچسبه، اما حیف که در منزل استخر نداریم و باید به گرفتن یک دوش آب سرد بسنده کنیم، خدا رو شکر خانهای داریم که حمامی برای گرفتن دوش دارد، خیلی از دوستان من هستند که خانه از خودشان ندارند و میبینم که سختی زیادی را تحمل میکنند، تازه من برای خودم توی خانه یک اتاق جداگانه هم دارم که باز شکری جداگانه دارد.
خدا را صدهزار بار شکر.