اين عكسو بابام عيد امسال(۱۳۸۷) كه با عمه زهرا، عمو توكل، روحالله، فائزه، وحيد و مامان جونم رفته بوديم كلاردشت از من گرفت، صبح زود بود، آخه اونجا كه بوديم راستش اينقدر هوا خوبه كه آدم دلش نميآد تا دير وقت بخوابه، زود بلند شديم كه بريم از مغازه برام شير كاكائو بخره، سر كوچه كه رسيديم، گفت: صبر كن تا يك عكس از تو بگيريم، من هم كه با قيافه ژوليده، ووليده بودم نتونستم حرف بابام رو زمين بندازم، نتيجه اون وضعيت، اين عكسه.