تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - آخرین روز درس کلاس زبان

من، نسرين و شيرين بچه‌هاي جديدم كه توي تولد كادو گرفتمامروز آخرین روزی بود که میس نسیم به ما درس داد و گفت جلسه‌ی بعدی، امتحان داريم، خوشحالم از اين‌كه اين دوره هم تموم شد و به كلاس بالاتري ميرم. مامان ميگه لازم نيست به پيش‌دبستاني برم و اگر در اين يكسال باقي‌مانده تا كلاس اول دبستان، دوره‌هاي زبان را تموم كنم خيلي بهتره، من خيلي متوجه منظورش نميشم ولي بابا هم با اين پيشنهاد موافقت كرد.
امروز كلاس زبان حال و هواي ديگه‌اي داشت، روز پنج‌شنبه همه‌ي دوستام اومده بودن جشن تولد من، امروز كه دوباره همديگرو ديديم يه‌جوراي خوبي به نظر مي‌اومد.
به‌خاطر اين‌كه مامان دوستام زحمت كشيده بودن و بچه‌هاشون رو به جشن آورده بودن ازشون تشكر كردم و اون‌ها هم تعارفات لازمه‌رو انجام دادن و خيلي اظهار لطف كردن.
قبل از اين‌كه بريم كلاس بابا به من گفت عكس عروسك‌هاتو بذار توي وبلاگت، منو برد توي تراس و با نسرين و شيرين(عروسك‌هاي جديدم) عكس انداختيم، چندتا عروسك ديگه هم دارم كه عكس اون‌ها رو هم بابا قول داده كه از ما بگيره و توي سايت بذارم.
خيلي اونها رو دوست دارم، آماده شديم تا به كلاس بريم، همه‌ي اون‌ها رو توي اتاق خودم خوابوندم و به مامان سرخ‌پوسته كه خاله فريبا برام آورده گفتم كه مواظب اون‌ها باشه تا اگر از خواب بيدار شدن نترسن، اون هم گفت كه برو و خيالت راحت باشه، به بقيه هم سفارش كردم كه مامان سرخ‌پوست‌رو اذيت نكنن تا من از كلاس برگردم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:37  توسط هيــــــوا  |