تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - امروز هم گذشت

خونه‌ي خاله حميرا (كلاردشت)باز هم عبارت تكراري، از خواب بيدار شدم و ... مامان امروز سر كار نرفته‌بود، مرخصي گرفته‌بود تا به خريد و كارهاي جشن تولد روز پنج‌شنبه برسه، بعد از نهار مامان را برديم بازار تا خريد كنه، من هم رفتم كلاس زبان، كارت‌هاي دعوت بچه‌ها را دادم و بعد از كلاس بابا آمد دنبالم، رفتيم دنبال مامان، او را هم از بازار برداشتيم و رفتيم خونه، من كه مثل هميشه رفتم سراغ كارتون، راستش صبح دوباره برق نداشتيم و كارتون نگاه نكرده‌بودم، اوضاع برق رفته‌گي گويا از اين هم بدتر خواهد شد، بابا رفت سر كار، مامان‌جون قراره بياد خونه‌ي ما تا در كارها به مامان كمك كنه، شايد خاله طاهره و محمد مهدي و ميترا هم با اون بيان.
يادم رفت بگم، در راه خونه رفتيم بادكنك، كلاه و وسايل تزييني جشن را هم خريديم، براي همه‌ي بچه‌ها كلاه خريديم كه به همه‌ي دوستام يدونه بديم، شايد به‌عنوان هديه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:58  توسط هيــــــوا  |