تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی - كارت دعوت، براي تولد

كارت دعوت تولدمامروز صبح هم بابا گفت زود بايد بريم سر كار، آخه كاري براش پيش اومده بود كه بايد زودتر مي‌رفتيم، اما چه فايده، به محض اينكه سر كار مشغول شد، برق رفت، بابا مي‌گه تابستون شده و اين مشكل تازه‌گي نداره، خلاصه بيكار مونده بود، از ساعت ۱۱ تا ۱۳:۳۰ برق نداشتند، البته به من بد نگذشت، با چندتا از همكاران بابا حسابي بازي كردم، نقاشي و...

بابا سفارش غذا داد و غذا خورديم، ديگه وقتي نمونده بود كه به كارش برسه، مجبور بود من رو به كلاس موسيقي ببره، همين كار رو كرد، به محل كانون پرورش فكري كودكان هم كه رسيديم، صحنه‌ي جالبي ديدم، بازهم برق نبود، گويا امروز تهران برق نداشت.

طبق معمول رفتيم به محل كلاس، مثل شب تاريك و خالي از همكلاسي‌ها بود، با پرس و جو متوجه شديم، كلاس در محوطه‌ي بيروني و در هواي آزاد برگزار مي‌شه، هوا روشن بود ولي گرم، واقعا چقدر بايد سختي تحمل كنيم؟

مثل هميشه بابا رفت كه ساعت ۴ بياد دنبال من، ۱۰ دقيقه مونده بود به ۴ برگشت و تعدادي كارت دعوت براي جشن تولد من گرفته بود كه من هم‌كلاسي‌ها رو براي جشن دعوت كنم، من هم اون‌ها را گرفته و به خانم مقدم و بچه‌ها دادم.

در محل كانون نمايشگاه راه‌داري برگزار شده‌بود، به بچه‌ها يك پازل به‌عنوان يادگاري مي‌دادند، از شانس ما، تموم شده‌بود و مسئول اين كار رفته‌بود تا از ماشين بياره، ۲۰ دقيقه معطل شديم تا پازل‌ها رسيد، يكي گرفتيم و دوباره به محل كار بابا برگشتيم، اون بيچاره دوباره مشغول به‌كار شد و من ديگه چيزي نفهميدم، چون از فرط خسته‌گي روي صندلي خوابم برده‌بود.

بعدش هم مامان اومد دنبالم و منو به خانه برد، بابا همچنان مونده بود تا كارش تموم بشه و بعد بياد خونه، هميشه ساعت ۱۱ به بعد به خونه مي‌رسه، بابا خسته نباشي.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:1  توسط هيــــــوا  |