
امروز اولين سالگرد درگذشت بيبي است، يك سال پيش دقيقا در چنين روزي بود كه بيبي از اين دنيا رفت بيست و يكم تيرماه ۱۳۸۹. برخلاف بيشتر شب و روزهايي كه به همراه بابا ميرفتيم خونهي بيبي، اون شب هرچي به بابا گفتم من هم بيام، گفت نه و من را با خودش نبرد. از طرفي ناراحتم كه چرا نرفتم و براي آخرينبار بيبي رو نديدم، از طرفي هم نگرانم كه اگر ميرفتم و با بدن بيجان بيبي روبهرو ميشدم چه حالتي ممكن بود برام پيش بياد.
به هر شكل مثل هر انسان ديگري كه روزي از اين دنيا ميره او هم رفت و ديگه پيش ما نيست. جمعهي پيش رفتيم بر سر مزارش و لحظاتي را آنجا و در كنارش بوديم، سري هم به باشا زديم كه مردادماه سال ۷۷ و در سن ۹۰ سالگي، از دنيا رفته.
همهي كارها و اتفاقاتي كه پيش آمده مثل تاريخ تولدها، روزهاي درگذشت و كارهاي ديگري كه بايد در هر روز انجام بشه را در تقويم روميزي خونه يادداشت ميكنيم، امروز كه از خواب بيدار شدم، روي تقويم با عبارت "درگذشت بيبي" روبهرو شدم و اولين كاري كه انجام دادم اين بود كه به بابا زنگ زده و اين روز را به او تسليت گفتم.
جمعهي پيش هم به بابا ميگفتم چرا "باشا" يا همون بابا بزرگ، چند سال بيشتر عمر نكرد؟ تا من را هم ببينه و بعد از دنيا بره، ديروز هم تولد كسري بود و وقتي زنگ زدم كه تولدش را تبريك بگم، به او گفتم كسري، خوش به حالت كه باشا را ديدي.
راستي، جلسهي اول ترم جديد زبان غايب بودم، جلسهي دوم را هم به اشتباه در كلاس ديگري رفتم(البته اشتباه كانون بود كه در اينترنت اشتباه نوشته بود)، و از جلسهي سوم به همراه بابا به دفتر كانون رفته، كارت و نام كلاس درست را گرفتيم. الان هم دو جلسه است كه در كلاس "I" به همراه فاطمه در كنار هم مينشينيم. اين اشتباه را وقتي متوجه شدم كه اسم من در ليست كلاس "G" نبود و در تابلو هم اسمم در كلاس "I" درج شدهبود و...
