در راه رفتن به پارك، توي
راه صحنهاي را ديديم كه هم من و هم بابا رو خيلي ناراحت كرد، مامورين محترم
راهنمايي و رانندگي در حال جمعآوري موتور سوارهاي متخلف بودند، يك موتور را گرفته
بودند، او ميگفت بهخدا من با اين موتور خرج زن و بچههام را در ميآرم، خواهش
ميكنم موتور من را به پاركينگ نبريد، از او التماس و خواهش و ار مامور محترم
دلسنگي بيشتر، بابا ميگفت: "اشك كباب باعث طغيان آتش است"، دلم براي
بچهي اون آقا خيلي سوخت كه امشب بايد ناراحتتر از هميشه سر به بالين بگذاره،
باباش، ديگه موتور نداره كه صبح با اون به سر كار بره تا يك لقمه نان براي اونها
به خونه ببره، البته اگر بدهيهاي واجبتر باباش اين اجازه رو به اون ميداد، شايد
هم امشب تولد اون بچه هم بوده و منتظر كادوي تولد و يا زودتر به خانه رفتن پدر.
آيا نميشد از نداشتن بيمهنامهاي كه باعث اين توقف شده بود، چشمپوشي كرد؟ يا چرا چشمپوشي!؟ فرماندهي نيرو دو روز قبل در گفتوگويي در تلويزيون اعلام كرد موتور سواران ۴ ماه مهلت دارند تا موتورهاي خود را بيمه كنند!!!!
دراين هنگام، چند موتور سوار كه حتي كلاه ايمني نداشتند با كشيدن فرياد، خنده و زدن حرفهاي ركيك به مامورين از كنار آنها ميگذشتند، و البته مامورين چشمبسته!، آيا آنها متخلفتر نبودند؟
در اين لحظه مالك موتور از فشار و عصبانيت فراوان با ريختن بنزين روي موتور و كشيدن شعلهي بيرحم كبريت بر آن، موتور خود را به آتش كشيد، تا شايد توانسته باشد در آخرين لحظات هم كه شده ترحم مامور را به خود جلب كند و البته اعتراض خود را نيز به نمايش گذاشته باشد، تمام افرادي كه جمع شدهبودند به اتفاق براي راكب، ابراز تاسف و با او همدردي ميكردند.
اين هم از روز تولد كه بايد حتما با يك ناراحتي همراه ميشد، زير خط فقر باشي، اين مشكلات هم پيش بيايد؟!! راستش من كه عقلم به جايي نميرسه.
خلاصه با ناراحتي به پارك رفتيم و پس از بازي به خانه برگشتيم، خاله آزاده هم با يك دسته گل به خونهي ما آمد و تولد رو به من تبريك گفت، خاله آزاده، من هم از تو متشكرم.