امروز اولين جلسهي كلاس زبان بود، استپ چهارم. راستش جلسهي اول كه سهشنبهي هفته پيش بود، غايب بوده و سر كلاس نرفتم.
تا يادم نرفته بگم، روز جمعه براي آخرينبار به خونهي بيبي رفتيم، كلي خاطرات و جاي خالي بيبي در خانه.
عمه زهرا و فائزه هم با ما بودند، خيلي دلم سوخت، عمه زهرا با گشت زدن در خانه گريه ميكرد، احتمالا به ياد مادر و خاطراتي كه در خانهي خيابان خوش داشت.
خيلي سخته، در خانهاي كه به دنيا اومدي، بزرگ شدي، زندگي كردي، به همراه پدر، مادر و بقيهي خواهر و برادرها. ولي حالا هيچكس در اين خانه نيست، نا خودآگاه صداهايي از گذشته به گوش ميرسه و همين صداها در گوش، قطره اشكي را هم به گوشهي چشم روان ميكنه.
عمو حسن، كسري و مينا خانم، هم اومدند. چند تا عكس يادگاري براي آخرين بار، آخرين لحظات غمبار عصر جمعه بود.
يادش گرامي و روحش شاد.
محمد هم مطلبي را به ياد روزهايي كه به خونهي بيبي مياومد در وبلاگش نوشته، اين مطلب را هم بخوانيد:
خونهي مادر بزرگه هزارتا قصه داره...