
هميشه وقتي كه تولد يكي از دوستان دعوت ميشدم، حس قشنگي به من دست ميداد، بهطوري كه فكر ميكردم تولد خودِ منه.
امروز توي كلاس زبان همهي بچهها رو دعوت كردم كه به تولد من بيان، روز سهشنبه هم توي كلاس موسيقي اين كار را تكرار خواهم كرد، مامان و بابا گفتند هر كدام از دوستهاي خودم رو كه بخوام ميتونم دعوت كنم، بابا، مامان، بازهم مرسي، ميدونم كه براي شما خيلي زحمت داره، و به همين خاطر از شما دو فرشتهي مهربون خيلي ممنون هستم، اميدوارم بتونم اون چيزي بشم كه شما دوست داريد و البته در خودم هم وجود داشته باشه، به هرحال قول ميدم كه تلاش خودم را بكنم.
امروز توي كلاس زبان حرف ددد(كپيتال) و ددد(اسمال) را ياد گرفتيم، صندلي بازي هم كرديم ولي من برنده نشدم، راستش اين روزها فقط به فكر جشن تولد هستم و به چيزه ديگهاي فكر نميكنم، مامان هم از سر كارش رفت به شيريني فروشي(ناتالي) تا براي من كيك تولد سفارش بده، آقاي شيريني فروش هم به روش جديد، سيدي محصولات خودشون را داده بود به مامان، اون هم چون توي همه چيز كه براي منه، با من مشورت ميكنه، سيدي را آورده بود خونه تا با هم ديگه كيك تولد را انتخاب كنيم.
مامان ميدونه كه اين كار براش خيلي دردسر داره ولي بازهم به احترام من اين دردسر را هم به جون ميخره تا حسابي به من خوش بگذره، خلاصه شرمندمون ميكنه ديگه.
تلفني چندتا از فاميلها و دوستان را هم دعوت كرديم، قراره كارت هم بخريم تا به دوستان همكلاسي كارت بدم تا راحتتر بتونن بيان، چون اونها آدرس خونهي ما را ندارن و براي اولين باره كه قراره بيان خونهي ما.
