مامانم شانس آورد كه امروز يه جشني دعوت بوديم وگرنه بايد با هزار ترفند و حيله و نيرنگ منو ميفرستاد حموم، به هواي اينكه بايد مرتب باشم و لباس مناسب بپوشم. خلاصه حموم رفتن رو به جون خريدم و رفتم ولي خيلي خوب بود، حسابي سر حال شدم.
وقت لباس پوشيدن هم كه طبق معمول يه عالمه برنامه داريم، انتخاب لباس و مرتبكردن موهام به خاطر ايراداي جوروارجور من كلي وقت ميگيره.
خلاصه به هر زحمتي كه بود لباسام رو پوشيدم و با مامانجون و خالهآزاده و مامان رفتيم مهموني. جاتون خالي چند تا از دوستهاي من هم اومده بودند حسابي باهاشون بازي كردم. مبينا، محمدمهدي (كه خيلي دوستش دارم تازه پسرخالهي منه، اميرحسين (كه خيلي شيطونه) و از همه بهتر اينكه يه دوست جديد پيدا كردم، اسم دوست جديدم نگاره. خيلي با هم صميمي شديم انقدر كه تولدم دعوتش كردم. تازه كلي آبروي مامانم رو هم بردم. آخه من يواشكي به مامانم گفتم نگار رو دعوت كنم مامانم گفت صبر كن بهت ميگم، الان نه، منم رفتم به نگار گفتم مامانم اجازه نميده تو رو دعوت كنم! اونم نامردي نكرد و رفت به مامانش گفت، مامان نگار هم اومدو... بگذريم، خيلي 3 شد.
راستي توي اين مهموني اكثر مهموناي تولدم رو دعوت كردم. اميدوارم جشن تولد خوبي بشه. راستي بهتون نگفته بودم. من متولد ماه خرداد هستم. پنجم خرداد 1382، ولي امسال جشن تولدم رو پنجشنبه نهم خرداد ميگيرم، خب ديگه مامانم شاغله، و روز پنجشنبه براي مهموني دادن براي مامانم و مهمونا راحتتره.
البته توي خردادماه تولد چند نفر ديگه هم هست كه من خيلي دوستشون دارم. خاله آزاده ، اول خرداده، بيبي، 2 خرداده، سميه (دخترعمهام) 6 خرداده، حميد (پسرعموم) 9 خرداده و زنعمو مهري كه 18 خرداده، تولد همشون رو از اينجا تبريك ميگم و دعا ميكنم هميشه سلامت و شاد باشند.