ساعت ۱۰:۳۰ صبح بيدار شدم و يعد از شستن دست و صورت و... كه هميشه هم باعث جدل بين من و بابام ميشه، ساعت ۱۳:۳۰ رفتيم براي گرفتن نون، آخه بابام هم توي اين فاصله داشت با يكي از دوستاش تلفني صحبت ميگرد، "اينو يواش بگم بابام نشنوه، راستش يكي از دوستاش هست كه وقتي تماس ميگيره همهي ما بايد بريم بخوابيم چون ۲ ساعت صحبت روي شاخشه".
ولي باباي خيلي خوبي دارم، مامانم هم خيلي خوبه، اون بيچاره صبح زود (۷:۳۰) از خونه ميره بيرون كه زودتر به سر كارش برسه، آخه خيلي از دير به سر كار رسيدن ميترسه، ميگه: اگه دير برسم آقاي مدير، چپ، چپ نگاه ميكنه، خوب من هم كه اصلاً خوشم نميآد ديگه...
بعد از صبحانه و نهار هم رفتيم كلاس زبان، "ميس نسيم" امروز حرف م(كپيتال)، م(اسمال) رو به ما ياد داد.
آخر كلاس هم صندلي بازي كرديم، ۳ بار من برنده شدم، روژين و بچههاي ديگه هم هركدوم يكبار برنده شدن.
خوب شد حرفي براي گفتن نداشتم وگرنه حسابي سرتون رو درد ميآوردم.