تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

عروسي مجتبي آزاد، سالن نمونه در ميدان رسالت، پنج‌شنبه 22  ارديبهشت‌ماه 1390


دقيقا جمعه‌ي پيش بود كه به همراه بابا به نمايشگاه كتاب رفتيم، يك روز پيش از اتمام نمايشگاه امسال.
امسال، براي دومين‌بار بود كه به نمايشگاه كتاب مي‌رفتم. اين‌بار به همراه بابا به غرفه‌هاي بيشتري سر زديم. نشر افق، پيدايش، صابرين و... حدود ۱۰ جلد هم كتاب خريديم، قصه‌ي موش و گربه از عبيد زاكاني، سپيد دندان و...
خيلي خوش گذشت، جاي شما خالي يك ذرت مكزيكي هم زدم به بدن.
موقع برگشت باز هم حس ورزشي بابا گل كرد و تا خونه پياده برگشتيم. راستش اولش از فكر اين همه راه كه بايد پياده برمي‌گشتيم آزرده شده‌بودم و اتفاقا خيلي هم به بابا گفتم كه با تاكسي برگرديم. ولي چون در بين راه درخت‌هاي توت سفيد و توت سياه زيادي وجود داشت كه ناخنكي هم به آن‌ها مي‌زديم، دوري راه و خستگي پياده‌روي از سرم پريد. و ناگهان متوجه شدم رسيديم.
وقتي به خونه رسيديم، هوا تاريك شده‌بود.
اتفاق ديگه در آخر هفته‌ي قبل عروسي مجتبي آزاد از اقوام مامان بود، يك سالن عروسي نزديك به ميدان رسالت، خوش گذشت، جاتون خالي.
يك عكس هم با آتنا دختر پسر خاله‌ي مامان انداختيم، كه در همين پست گذاشتم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 9:18  توسط هيــــــوا  | 

ديروز شنبه، به همراه خاله طاهره، ميترا و محمد مهدي براي بازديد به نمايشگاه كتاب رفتيم.
اين اولين باري بود كه اين نمايشگاه را احساس مي‌كردم، مامان مي‌گفت وقتي كوچك بودم با بابا و مامان به نمايشگاه رفته‌بوديم ولي چيزي در خاطرم نمانده‌است. ظاهرا آن موقع نمايشگاه كتاب در محل دايمي نمايشگاه‌ها برگزار مي‌شده و نه در مصلي تهران.
البته برگزاري نمايشگاه در مصلي براي ما خوب ايت كه در نزديكي منزل ما بوده و به راحتي مي‌توانيم به آن‌جا برويم.
قرار بود تعداي كتاب به انتخاب و صلاحديد خودم بخرم، به شرط آن كه كتابي تكراري نباشد، آخه كتاخانه‌اي دارم با ۱۰۰ عنوان كتاب. همين كار را هم انجام دادم ولي به دليل كم بود وقت، از اين بازيد رضايت كامل نداشتم.
از همه مهم‌تر، كتاب شاهنامه‌ي فردوسي، البته بخشي از آن را هم خريدم. مدتي بود كه در فكر تهيه و داشتن آن بودم.
بابا قول داده تا در دو روز آينده و پيش از تعطيلي نمايشگاه يك روز هم دو نفري بريم البته دوست دارم مامان هم اگر كاري نداشت با ما بيايد، و با وقت و حوصله‌ي بيشتر، كتاب‌هاي بيشتري بخريم.
منتظر رسيدن آن روز هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:15  توسط هيــــــوا  | 

از چند روز پيش خودم را براي اين روز(روز معلم، دوازدهم ارديبهشت) آماده مي‌كردم. خيلي دوست داشتم كه براي خانم مرواري و خانم رحيمي كه معلم كلاس اولم بود، گلي به رسم يادبود و قدرداني بگيرم.
همين‌طور هم شد، امشب ساعت ۱۰ شب بود كه به همراه بابا به گل‌فروشي بهارشيراز رفتيم و دوتا دسه‌ي گل گرفتم تا فردا صبح، دسته‌ گلي را تقديم‌شون كنم و به اين وسيله قدرداني كوچكي از زحمات آن‌ها به عمل آورده باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:56  توسط هيــــــوا  |