تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

در حياط خيابان خوش و جاي خالي مادربزرگامروز اولين جلسه‌ي كلاس زبان بود، استپ چهارم. راستش جلسه‌ي اول كه سه‌شنبه‌ي هفته پيش بود، غايب بوده و سر كلاس نرفتم.
تا يادم نرفته بگم، روز جمعه براي آخرين‌بار به خونه‌ي بي‌بي رفتيم، كلي خاطرات و جاي خالي بي‌بي در خانه.
عمه زهرا و فائزه هم با ما بودند، خيلي دلم سوخت، عمه زهرا با گشت زدن در خانه گريه مي‌كرد، احتمالا به ياد مادر و خاطراتي كه در خانه‌ي خيابان خوش داشت.
خيلي سخته، در خانه‌اي كه به دنيا اومدي، بزرگ شدي، زندگي كردي، به همراه پدر، مادر و بقيه‌ي خواهر و برادرها. ولي حالا هيچكس در اين خانه نيست، نا خودآگاه صداهايي از گذشته به گوش مي‌رسه و همين صداها در گوش، قطره اشكي را هم به گوشه‌ي چشم روان مي‌كنه.
عمو حسن، كسري و مينا خانم، هم اومدند. چند تا عكس يادگاري براي آخرين بار، آخرين لحظات غم‌بار عصر جمعه بود.
يادش گرامي و روحش شاد.
محمد هم مطلبي را به ياد روزهايي كه به خونه‌ي بي‌بي مي‌اومد در وبلاگش نوشته، اين مطلب را هم بخوانيد:
خونه‌ي مادر بزرگه هزارتا قصه داره...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 0:52  توسط هيــــــوا  | 

سال نو مبارك

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 1:51  توسط هيــــــوا  | 

هنگام تصويربرداري سريال «راه در رو» كه در نوروز 90، در حال پخش است

از راست به چپ:
محمد مهدي، خودم، خانم حليمه، ميترا، خاله آزاده

این اولین پست وبلاگم در سال جديده،سال جدید رو به همه‌ی دوستان عزیز تبریک می‌گم و امیدوارم سال خوبی برای همه باشه.
آخرين اتفاقي كه در سال ۸۹ برام افتاد، ابتلا به بيماري آبله مرغون بود، درست ۴۸ ساعت قبل از تحويل سال. خیلی حال خودم و بابا و مامان گرفته شد ولی یه خوبی داشت اونم این بود که توی همین تعطیلات دوره بیماریم رو می‌گذرونم و دیگه از درس و مشق عقب نمی‌افتم.
راستی اگه گفتین چرا عنوان مطلبم رو گذاشتم «راه در رو؟!»
قصه‌اش این بود که ما برای یه مهمونی رفته بودیم نزدیکای پاسداران، از سر کوچه که خواستيم وارد بشيم، دیدیم یه آقایی ایستاده و اجازه نمی‌ده ماشین بره داخل. مامانم پرسید که دلیلش چیه، آقایی که براي اين‌كار مامور شده بود گفت: جلوتر دارن فیلمبرداری مي‌كنند.
مامانم پرسید فیلمبرداری برای فیلم یا سریال که آقاهه گفت سریال برای عید. دیگه بگذریم که مامانم یکم کارشناسی کرد و خلاصه رد شدیم و رفتیم جلوتر.
دیدیم بله، سریال شب‌های عیده که از کانال سه قراره پخش بشه. آقای آقاخانی و خانم مرجانه گلچین و حلیمه سعیدی و احمد پورمخبر و.. اونجا بودند و در حال بازی و سکانس گرفتن. خلاصه یکم ایستادیم و بازی‌هاي اون‌ها را نگاه کردیم و خوش و بشي هم کردیم.
برام جالب بود که برای گرفتن یه صحنه‌ي کوچیک، چندتا برداشت می‌کردند و مدام تکرار می‌شد تا صحنه، دلخواه کارگردان از آب دربیاد.
خلاصه این شد که من یکی دو تا عکس هم اون‌جا با خانم حلیمه سعیدی انداختم همين عكسي كه مربوط به اين پسته، در اون شب گرفته شد.
غیر از من چندنفر از بستگان هم توی عکس هستند و شاید هم کیفیت عکس خیلی خوب نباشه چون با گوشی دخترخاله‌ام عکس‌هارو گرفتيم.
الان که دارم این سریال رو پیگیری می‌کنم و اون صحنه‌هایی که ما اونجا بودیم و ضبط شد رو می‌بینم، برام خیلی جالب‌تره. راستش خانم سعيد هم  به من ابراز لطف كرد و خوش و بش مخصوصي هم با من داشت، خيلي دوستش داشتم، علاقه‌ام بيشتر شد.
از خانم گلچين هم خواستيم كه عكسي با ما بندازه كه از شانس بد هم‌زمان شد با گرفتن يك سكانس جديد كه وقت نبود، خلاصه شب جالبي بود.
از اين‌ها بگذريم، روز اول عيد براي عيد ديدني فقط به خانه‌ي مامان‌جون رفتيم، روز دوم هم خونه‌ي عمه فاطي و كبري، دو روز از سال جديد گذشت، بي‌شك روزهاي ديگه هم با همين سرعت سپري خواهند شد. دوست دارم روزهاي خوبي براي همه‌ي مردم ميهن عزيزم ايران، در پيش رو باشه، به اميد روزهاي خوب و شاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 1:52  توسط هيــــــوا  |