تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

يك‌شنبه 26 دي‌ماه 89، پشت‌بام خونه، در حال برف‌بازي

ديروز و امروز مامان خيلي زحمت كشيد و با هم براي خريد لباس رفتيم. پالتو، بوت، كلاه، جوراب، زير پيراهن و خلاصه حسابي برام سنگ تموم گذاشت.
با اينكه من هميشه موقع خريد خيلي (نشنيده بكيريد، اذيت مي‌كنم) ولي اين چهارشنبه و پنج‌شنبه خيلي خوب بود، و كلي از خريد و لباس‌هاي نو خوشحال شدم.
اميدوارم همه‌ي بچه‌ها، مخصوصا در سن و سال من لباس‌هاي خوب داشته باشند و كسي به‌ويژه در اين موقع از سال حداقل از داشتن لباس گرم محروم نباشه.
خدايا همه‌ي آدم‌ها را خوشحال كن و نا اميدشون نكن، ناامیدی بدترین اتفاقی است که ممکنه کسی دچار اون بشه. مي‌دونم كه اوضاع سخت و غم‌باري داريم ولي با اميد به آينده‌اي روشن گذران عمر مي‌كنيم. از همه مهم‌تر اینکه امروز ریاضی، بدون غلط، عالی شدم و به همين خاطر، یک برگه‌ي ۱۰۰ امتیازی گرفتم، از جمع اين امتيازها مي‌توانيم از فروشگاه مدرسه هر چيزي كه خواستيم برداريم، البته هركدام از جنس‌ها امتياز مخصوص به خود را دارد. مي‌خواهم اين‌بار با جمع‌كردن ۱۵۰۰ امتياز يك راكت تنيس بردارم، البته تا حالا ۱۱۰۰ امتياز جمع كردم و فقط ۴۰۰ امتياز ديگه لازمه تا به راكت تنيس دست پيدا كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:38  توسط هيــــــوا  | 

يك‌شنبه، 26/دي‌ماه/1389 ساعت 15، پشت بام خونه

امروز يعد از اينكه مدرسه‌هاي تهران تعطيل اعلام شد، حسابي برف‌بازي كردم. اول رفتيم حياط و با بچه‌هاي آقاي نظيف‌كار مشغول ساخت يك آدم‌برفي بزرگ شديم. البته چون بايد كلاس زبان هم مي‌رفتم در آخر كار من از اون‌ها جدا شدم و كار ساخت آدم‌برفي را آن‌ها تمام كردند.
در اين ميان با بابا به پشت‌بام هم رفتيم و كمي هم در اونجا بازي كرديم. بي رودربايستي خودمو خفه كردم، دوست داشتم فردا هم تعطيل باشه تا بيشتر برف‌بازي كنم ولي از شانس ما، فقط بعضي از مناطق تهران دوشنبه تعطيل هستند.
به مامان و بابا گير دادم كه تقصير شماست من فردا تعطيل نيستم و بايد اونجا خونه مي‌خريديم.
به هر حال روز خوبي خود، خدايا اين روزهاي خوب و شاد و پر تحرك را از ما نگير.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 23:48  توسط هيــــــوا  | 

يك‌شنبه، 26/دي‌ماه/1389 ساعت 20:30، تمام شدن ساخت آدم برفي در حياط منزل
يك‌شنبه، 26/دي‌ماه/1389 ساعت 20:30، تمام شدن ساخت آدم برفي در حياط منزل

بالاخره امروز در روزهاي آخر دي‌ماه كه مي‌شه اولين ماه زمستون، تهران هم برفي شد. آنقدر همه‌جا قشنگ شده، كه بيا و ببين. از همه خوشحال‌كننده‌تر و بهتر كه خيلي مزه داد، اين بود كه صبح با كلي ترس و لرز از اينكه ساعت از ۷ گذشته و حول و حوش ۸:۳۰ شده مامان رو بيدار كردم كه گفت: بگير بخواب امروز تعطيله! وااااي چقدر حال داد. مامان گفت برف آنقدر باريده كه ديشب اعلام كردند مدارس تعطيله. آخ جون، فيلتيله امروز تعطيله.
حالا بابا هم قول داده تا بريم پشت‌بام يا توي حياط، حسابي برف‌بازي كنيم و يه‌دل سير از اين برف لذت ببريم. من هم  كم‌حوصله و كم‌تحمل، هي دارم به بابا اصرار مي‌كنم كه زودتر بريم ديگه.
راستي امروز كلاس كانون زبان هم دارم. تو دلم يواشكي دعا مي‌كنم اونم تعطيل شه تا لذت بردن از اين تعطيلي كامل بشه.
دوستاي خوبم، آرزو مي‌كنم به همه‌تون تو اين روز و هواي قشنگ برفي و زمستوني، بالاخره بعد از اون‌همه آلودگي هوا، از آلودگي هوا كم شده و حسابي خوش بگذره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:59  توسط هيــــــوا  | 

روستاي شكتا در نزديكي ساري، ويلاي نيم ساخته، يادش به‌خير

از روز شنبه‌ي اين هفته به مدت دو روز مدرسه نرفتم. مامان كه براي موجه كردن غيبت من رفته بود مي‌گفت: ۱۰ نفر از بچه‌هاي كلاس به‌خاطر بيماري به مدرسه نيومده بودند.
امروز حالم كمي بهتر شده بود، به همين خاطر كلاس زبان را رفتم، اميدوارم فردا هم بتونم به مدرسه برم، دلم براي مدرسه و بچه‌ها تنگ شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 22:10  توسط هيــــــوا  |