تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

جشن تولد هفت‌سالگي در كلاس زبان به همراه مستر شاهين و بچه‌هاي كلاس، خرداد 89

بچه‌هاي كلاس زبان از راست به چپ: عسل، نيكا،آرين، هيوا، مستر شاهين(استاد كلاس)، روژان و عسل

قرار شده تا در هفته يك نفر از بچه‌هاي كلاس كه از نظر خانم معلم، بهترين وضعيت درسي و اخلاقي را دارند به‌عنوان شاگر نمونه انتخاب شده و يك كارت ۱۰۰ امتيازي جايزه بگيرند.
با جمع شدن كارت‌هاي امتياز مي‌توانيم از كتابخانه و فروشگاه مدرسه با توجه به ميزان امتيازها كتاب و چيزهاي ديگري كه دارد را بگيريم. نفر اول در هفته‌ي پيش من انتخاب شدم، "هيوا ابراهيمي شاگرد نمونه‌ي هفته‌ي پيش"، كه البته اولين هفته بود. از اين اتفاق خيلي خوشحال شدم. ديروز هم كه جلسه‌ي اوليا و مربيان بود، خانم معلم در جلسه از من خيلي تعريف كرده و به همه‌ي مادران هم گفته: "شايد هيوا، بارها اين كارت را گرفته و شاگرد نمونه شود".
اين عبارت‌ها را مامان بعد از بازگشت از جلسه گفت و بر خوشحالي من اضافه كرد.
پنج‌شنبه‌ي پيش رفتيم سينما ايران كه به خانه‌ي ما هم نزديك است، فيلم سن‌پطرزبورگ، جاي همه خالي از خنده روده‌بر شده بودم. به نظرم فيلم قشنگ و خنده‌داري بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 12:27  توسط هيــــــوا  | 

امروز حال و احوال میزونی نداشتم. بابا ظهر اومد دنبالم و با هم رفتیم جایی که بابا کار داشت و نان هم خریدیم و برگشتیم به خانه. البته سرويس هم دارم ولي بابا گفت چون كار داشته اومده بود دنبالم تا خونه تنها نباشم.
بعد از اينكه رسيديم خونه، اكبر آقاي زراعتكار هم زنگ زد و خبر درگذشت مادرش را به بابا داد. روز خوبي نيست.
دیکته‌ی زبانم  را نوشتم و با بابا رفتيم كلاس زبان، بابا با ۵ دقيقه تاخير رسيد و برگشتيم خونه. امروز هوا ابري و دل‌گير بود.
راستش مدت زيادي است كه هوا را ابري و باراني نديدم به غير از جمعه و شنبه كه رضوانشهر بوديم و حسابي باران مي‌باريد.
روز شنبه ۲ بار هم زلزله‌اي به قدرت چهار و نيم ريشتر اومد و براي اولين‌بار بود كه لرزش زمين را به خوبي حس كردم، كمي هم نگران و ترسيده بودم.
در مورد ریاضی سوالی هم از مامان داشتم و خیلی روی موبایلش زنگ زدم ولی باز هم نمی‌شنید و خیلی حالم گرفته‌ شد. نگران بودم كه اگر مسئله رو حل نكنم معلم‌ممون شايد دعوام كنه، ولي بابا كمك كرد و مسئله حل شد. فكر مي‌كردم بابا بلد نيست آخه اين چند وقته سوال‌هامو از مامان مي‌پرسم.
شايد امروز به نقطه‌ي عطفي در زندگي من تبديل بشه، اميدوارم هرچي هست خوب و خير باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 22:20  توسط هيــــــوا  |