تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

داخل خانه، 26/05/89، ساعت 11 شب

بالاخره بعد از ۳ جلسه تمرين دوچرخه سواري به همراه بابا، ياد گرفتم بدون استفاده از چرخ‌هاي كمكي دوچرخه سواري كنم.
اول يكي از كمكي‌ها را كمي بالا برديم  و حدود دو ساعت در يكي از كوچه‌هاي خلوت نزديك خونه‌ي خودمون تمرين كرديم، بابا خيلي راضي بود و تشويقم مي‌كرد.
روز دوم كه رفتيم يكي از كمكي‌ها را به صورت كامل باز كرديم و روز سوم هم هر دو كمكي را باز كرديم و  در پیاده روی خیابان ملک که خیلی بزرگ و خلوته بازی کردم. الان هم به صورت كامل مي‌تونم دوچرخه سواري كنم، راستش خيلي حال مي‌ده و با صفاست.
امروز هم به همراه بابا رفتيم يك كلاه ايمني دوچرخه به همراه يك «جك» خریدیم. بعد از باز کردن چرخ‌های کمکی، دوچرخه را به کمک جک نگه مي‌دارم.
کلاه ایمنی که خریدیم خیلی خوشگله، به رنگ صورتي.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 22:44  توسط هيــــــوا  | 

اولين نقاشي چاپ شده در اطلاعات هفتگي

روز جمعه با خبر شدم يكي از نقاشي‌هايي كه كشيده بودم در صفحه‌ي ۶۶ اطلاعات هفتگي به تاريخ چهارشنبه ۲۰ مرداد ۸۹ به چاپ رسيده‌است.
از شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شدم و اميدوارم كه بقيه‌ي نقاشي‌هايي را هم كه فرستادم در شماره‌هاي بعدي چاپ شود.

اطلاعات هفتگي، 20/05/89

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:57  توسط هيــــــوا  | 

سال 88، تولد حنيف، خانه‌ي عمو حسين

امروز تونستم به كمك مربي، در قسمت عميق استخر شنا كنم. بابا از شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شد و كلي تشويقم كرد. مامان رو هم كه نگو حسابي ذوق كرده بود.
روز سه‌شنبه آخرين جلسه‌ي اين ترم است و بايد براي ترم بعد ثبت‌نام كنم، البته بعد از ماه رمضان، چون استخر تا اون موقع براي آموزش، ثبت‌نام نمي‌كنه!!!
ديروز با سهيل هم در پاركينگ دوچرخه و اسكوتر بازي كرديم، ديشب كه مي‌خواستم با او بازي كنم، مامانش گفت خوابه و نشد. يك ساعتي در پاركينگ بازي كرديم، راستش از دستش خيلي عصباني شدم چون اذيتم كرد، برچسب زيرپايي اسكوتر را هم خراب كرد و پا روي اون ليز مي‌خوره.
خيلي نگران ادامه‌ي كلاس موسيقي هستم. بعد از آموزش «ارف» و «فلوت» حالا نوبت یادگیری ساز اختصاصی است. انتخاب خودم پیانو است بابا خیلی دوست داره سنتور یاد بگیرم ولی خودم خیلی دوست ندارم. شنبه مامان سارینا می‌گفت که او به آموزشگاه صداوسیما می‌ره و احتمالا من هم همونجا برم.
فقط باید از کانون پرورش فکری که قبلا می‌رفتم یک تاییدیه بگیرم و ثبت نام کنم.
می‌ترسم اگر بین کلاس‌ها فاصله انداخته بشه تنبل بشم یا نت‌ها، از یادم بره امیدوارم که اینطوری نشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 1:48  توسط هيــــــوا  | 

انزلي، روستاي چلندر

روز درگذشت بي‌بي، براي آموزش شنا ثبت‌نام كرده بودم ولي اتفاق خبر نمي‌كنه و متاسفانه بي‌بي درگذشت. اولين جلسه، استخر نرفتم ولي امروز جلسه‌ي دهم از كلاس بود.
از ۳ جلسه‌ي قبل ديگه از بازوبند بادي استفاده نمي‌كنم و بايد خودم را روي آب، بدون كمك گرفتن از آنها نگه دارم.
هميشه وقتي به شمال مي‌رفتيم بابا خيلي اسرار مي‌كرد تا شنا كنم ولي من هم كمي ترس داشتم. هفته‌ي قبل كه شمال بوديم راحت‌تر از هميشه داخل آب رفتم و من علاقه‌اي به خارج شدن از آب نداشتم. بيچاره بابا هم كه خيلي خسته شده‌بود.
امروز بازهم پادوچرخه را تمرين كرديم. تا آخر اين ترم از كلاس، شناي قورباغه را هم ياد مي‌گيريم. از اينكه در استخر با سارينا هم سرويسي مدرسه هستم ، خيلي خوشحالم، البته سارينا يك سال از من بزرگ‌تره و كلاس دوم است.
بعد از تمام شدن استخر به همراه بابا، اونها را هم تا خانه رسانديم، آخه خانه‌ي اونها، به خانه‌ي ما نزديك است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 18:51  توسط هيــــــوا  | 

روستاي چلندر، جمعه 8 مرداد 89


روستاي چلندر در فاصله‌ي ۱۰ كيلومتري از نوشهر به طرف نور است. چهارشنبه شب به همراه عمو حسين به طرف نوشهر از جاده‌ي چالوس حركت كرديم صبح زود هم رسيده و به بقيه ملحق شديم، تا يك‌شنبه صبح هم آنجا بوديم، جاي شما خالي، خيلي خوش گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 16:44  توسط هيــــــوا  | 

بي‌بي و باشاامروز جمعه صبح زود به همراه مامان، بابا، وحيد و عمه زهرا به بهشت‌زهرا رفتيم تا بر سر مزار بي‌بي فاتحه‌اي بفرستيم. احساس دلتنگي و ناراحتي داشتم ولي كاري هم از دستم بر نمي‌آمد.
بعد از آن بر سر مزار باشا هم رفته و دسته گلي هم براي او گذاشتيم. چيزي از باشا به غير از فيلم و عكس‌هاي موجود نمي‌دانم. چيزي كه از همه بيشتر بر سر زبان‌ها هنگام سخن گفتن از اوست اينه كه خيلي مهربان و آرام بوده البته فيلم و عكس‌ها هم همين رو نشون مي‌دن.
سعيد، پسر عمه كبري هم فردا از مكه برمي‌گرده اون در مراسم نبود و از اين اتفاق خبري نداشت، چون صبح يكشنبه قبل از درگذشت بي‌بي به مكه رفته بود. وقت خداحافظي سفر، بي‌بي از اون خواسته بود تا برايش سوغاتي هم بياورد، حيف كه عمرش به ديدن دوباره‌ي سعيد و گرفتن سوغاتي از او، كفاف نداد. واقعيت زندگي و مرگ چيست؟ بي‌بي ساعتي پيش از فوتش مثل هميشه براي خريد به سوپر سر كوچه رفته و برگشته بود، مثل هميشه در راهرو به جهت خنك‌تر بودن براي استراحت نشسته، و در همان حال هم از دنيا رفته بود، به همين راحتي، يعني براي رفتن از اين دنيا نيازي به داشتن بيماري و بستري بودن در بيمارستان نيست، به هر حال همه روزي از اين دنيا خواهيم رفت، بعضي سخت و بعضي آسان، واقعا چه روزگار غريبي است.
سعيد هم از ماجراي فوت بي‌بي خبري نداشت و در تماس تلفني ديروز خبر درگذشت او را به سعيد داده بودند، مي‌خواستند در مسافرت ناراحتي نداشته باشه، البته او هم از اينكه دير اين خبر را گرفته خيلي ناراحت شده‌بود.
روز دوم كه تماس گرفت، به او گفتند بي‌بي پيغام داده من سوغاتي نمي‌خوام، به جاي من طواف كن. در ۵ سال گذشته خودش هم دوبار به مكه و پيش از جنگ آمريكا در عراق هم ۲ بار به كربلا رفته بود، بار دوم با مامان همسفر بودند، در آن زمان من در دل مامان بوده و هنوز به دنيا نيومده بودم، بي‌بي مامان را دوست داشت و هر وقت كه به خانه‌ي ما مي‌آمد و مي‌ديد كه مامان هنوز از سر كار نيومده يا اينكه صبح مي‌ديد به سر كار مي‌ره، خيلي ناراحت مي‌شد و مي‌گفت:"سر كار نرو، خيلي خسته مي‌شي".
سعيد بايد حال بدي داشته باشه، هر وقت كه تنها بود و كاري نداشت اين تنهايي را با بي‌بي و در خانه‌ي او مي‌گذراند تا كمي از تنهايي بي‌بي را كم كند.
روحش شاد، يادش گرامي

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 18:0  توسط هيــــــوا  |