خیلی وقته که نتونستم مطلب جدیدی رو در اين وبلاگ بنویسم....
شايد هم دليلش اتفاقات زيادي بوده كه در اين مدت افتاده و بيشتر درگير اونها بودم.
اول از همه اینکه آخر اردیبهشت ماه که كلاس درس مدرسه تموم شده بود براي بچهها در پارک اندیشه نزدیک سیدخندان "جشن الفبا" گرفتن، جشن خوبی بود.. برامون گروه موسیقی دعوت کرده بودن، معلم عزيز من خانم رحیمی هم سخنران جشن بود. بعضي از بچهها هم در این جشن مشارکت داشتند.
پذیرایی میوه، کیک و آبمیوه بود.. جالب اينكه پدر و مادرامون از ماها خیلی شلوغتر بودند.
بعد از جشن الفبا هم من با معلمم و چندتا از همکلاسیها عکس گرفتیم. کلی هم توی پارک با بچهها بازی کردیم. جای همه هم سن و سالهاي ما خالی.
چند روز بعد یعنی "۵ خرداد" هم که روز تولدم بود و مامانم برام توی کلاس زبان یه جشن کوچولو طبق رسم هرساله گرفت. ولی چون همون شب ما با عمه زهرا اینا داشتیم میرفتیم بندرانزلی نشد که تو خونه جشن بگیریم. و جشن موکول شد به هفته بعد که مامان بزرگم اینا و عموها و... دعوت بودند و جاتون خالی خیلی به من خوش گذشت. الان دو سه سالی میشه که تقریبا ۲ یا ۳ تا جشن تولد میگیرم. تو کلاس و خونه و...
راستی ۱۸ خرداد هم روز گرفتن کارنامه بود. البته من خواب بودم و مامانم تنها رفت. گرچه خیلی دوست داشتم برم و خانم رحیمی رو ببینم. آخه خیلی دلم براش تنگ شده بود ایشون هم در همان روز، سراغ من را از مامان گرفته بود که این موضوع خیلی خوشحالم کرد.
خدا رو شکر رتبه "خیلی خوب" گرفتم یعنی همون شاگرد ممتاز قدیم ندیما. آخه الان میدونید که ارزشیابی، توصیفی شده و خبری از نمره نیست. از همینرو رتبهها از نمره به: خیلی خوب - خوب - قابل قبول - نیاز به تلاش بیشتر، تغيير كردهاست.
من که دعا میکنم همیشه بهترین رتبهها رو داشته باشم البته میدونم اینا همه بستگی به تلاش خودم هم داره.
۲۱ خرداد عروسی پسرعمهام محمد بود. با مامان رفتيم به خیابان سنایی و يك پیراهن خوشگل و زيبا به همراه یك جفت کفش خریديم که در همين عكسها معلومه.
روز عروسی هم رفتم آرایشگاه و موهامو درست کردم. همه میگفتن خیلی خوشگل شدم. حالا نظر شما چیه اون رو نمیدونم. جاتون خالی بود خيلي خوش گذشت، بههرحال نمیشه که عروسی بد بگذره. امیدوارم همه دوستان خوب و هموطنهاي عزيزم همیشه شاد، خوشحال و تندرست باشند و غمي نداشته باشند.