از روز اول كه به مدرسه رفتم تصور ميكردم حتما بايد با سرويس به مدرسه برم تا بتونم با بچههاي ديگر دوست بشم. اولين بار كه بابا اومد دنبالم با ناراحتي زياد به بابا همين موضوع را گفتم. بيشتر بچههاي كلاس با سرويس رفت و آمد ميكنند و بيشتر كارهاشون رو هم با يكديگر انجام ميدهند.
بالاخره روز دوشنبه بود كه من هم با سرويس مدرسه به خانه برگشتم. اولين سوال بابا اين بود كه خوش گذشت؟ من هم جواب دادم مگه ميشه با سرويس خوش نگذره؟ خيلي به من مزه داد و خوش گذشت.
البته قرار بر اين شده تا به هنگام برگشت از مدرسه با سرويس برگردم و صبحها مامان يا بابا من را به مدرسه ببرند، آخه صبح اگر بخواهم با سرويس برم بايد نيم ساعت زودتر از خواب بيدارم بشم و اين خيلي سخته، مامان بابا ميگن بهتره كه صبح هم با سرويس به مدرسه برم، تا ببينيم چي پيش ميآد، توكل به خدا.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:57  توسط هيــــــوا
|
امروز اولین پنجشنبه تحصیلی منه. یعنی روز دومی که رفتم مدرسه و به صورت جدی درس خوندن رو شروع کردم. من که عاشق معلم و کلاسم هستم. البته هنوز نتونستم دوستی برای خودم پیدا کنم ولی فرصت زیاده. راستی تو این دو روزُ، معلممون از یکی از همکلاسیهامون می خواست از بین دوستاش بعضیا رو انتخاب کنه تا بیان و شعر بخونن. تو این دو روز هیچکدوم منو صدا نکردن، منم خیلی ناراحت شدم. ولی مامانم گفت تازه اول مدرسه است و از این فرصتا تا پایان سال تحصیلی زیاد پیش میاد. راستی یه نکته جالب، خوابیدنم حسابی تنظیم شده، شبا دیگه تا ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ می خوابم و صبح سر وقت بلند میشم. برای خودم که همیشه تا ظهر خواب بودم (البته بچه تنبلی نبودم، شبا تقریبا زودتر از ۲ و ۳ نمی خوابیدم) جالبه.
فقط اینو بگم که بچه ها مدرسه خیلی جای عالی و خوبیه، من که خیلی دوسش دارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:19  توسط هيــــــوا
|