تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

روز پنج‌شنبه، 29-مرداد/88در سال جدید خیلی به سفر نرفتیم. یک پنجشنبه که به وزوان رفتیم و پنجشنبه گذشته که به شاهرود سفر کردیم.
چهارشنبه شب حرکت کرده و صیح پنج‌شنبه به اونجا رسیدیم. البته ساعت ۲ شب بود که حرکت کردیم.
همان روز از «جنگل ابر» هم دیدن کردیم و جای شما خالی نهار را همونجا خوردیم. دمای هوای جنگل حدود ۸ درجه با شاهرود تفاوت داشتُ خیلی خنک و باحال.
بعد از  ساعتی نشستن، کم کم ابرها به طرف ما آمده و در میان ابرها قرار گرفتیم. خیلی دیدنی بود.
روز جمعه ظهر هم برای خوردن نهار به بسطام رفتیم. بعد از نهار هم کمی استراحت کرده و به طرف تهران به راه افتادیم.
حین برگشت باد خیلی شدید می‌آمد، به یکباره جسم خیلی سختی به شیشه عقب ماشین برخورد کرد و شیشه‌ی درب عقب خرد شد، شانسی که آوردیم این بود که، زمانی که توقف کردیم به یکبار شیشه ریخت، اگر در همان لحظه برخورد جسم سخت این اتفاق افتاده بود، حتما زخمی می‌شدم، شکر خدا اتفاق خاصی نبود.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:58  توسط هيــــــوا  | 

 

روپوش مدرسه روز دوشنبه با مامان برای خرید لباس فرم مدرسه به محلی که مدرسه معرفی کرده‌بود رفتیم. رنگ اصلی مانتو سرمه‌ای با نوارهای سفید رنگ، شلوار سرمه‌ای و مقنعه‌ی سفید رنگ. فکر نمی‌کردم قشنگ باشه و تا قبل از خرید تصور خیلی بدی از اون داشتم، بعد از پرو و تعریف و تمجیدهای مامان خودم هم به این نتیجه رسیدم که انصافا قشنگه، شاید هم قشنگی خود من بود که باعث زیبا به نظر رسیدن اون می‌شد(شوخی).
بعد از خرید هم که برگشتیم خونه. بابا هم وقتی اومد با دیدن لباس خیلی خوشحال شد و کلی تعریف کرد. امیدوارم در مدرسه هم ایام خوشی در انتظارم باشه، به امید اون روزها.

 

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:21  توسط هيــــــوا  | 

سه‌شنبه شب اولین باری بود که به پارک ارم می‌رفتم. البته بابا می‌گه وقتی که خیلی کوچولو بودم هم یک‌بار رفته بودیم ولی من یادم نمی‌آد.
اون شب من با بچه‌های عمه کبری(هاشم، حاج سعید) و عمه فاطی(سمیه، آسیه) رفته بودیم. خیلی برام جالب بود مخصوصا از سوار شدن «ترن» که خیلی برای من هیجان آور بود. به قدری جیغ زدم که الان هم گلوی من هوز درد می‌کنه و خوب نشده‌است.
آسیه و سعید هم سوار «سورتمه» شدند و آسیه سرگشیجه گرفته‌بود. من خیلی به اون گفتم که سوار نشو! ولی اون به حرف من گوش نکرد، سوار شد و سرش درد گرفت.
یک بازی بود مثل چتر که ما سوار نشدیم. در همونجا من تابلوی ZOO را هم دیدم که به نظرم جالب اومد. بازی اسب را هم که در تلویزیون تبلیغش را دیده بودم سوار شدم، اون برای من هیجانی نداشت.
در مجوع رفتن به پارک ارم خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت، راستش تا ساعت‌ها به فکرش بودم و برای بابا تعریف می‌کردم که چطور بود و چهطور شد.
چیزی که به نظرم رسید این بود که بیشتر وسایل بازی برای سن من نبود و برای بزرگ‌ترها درست شده‌بود، شاید هم که من چون دوست نداشتم سوار بشم اینطوری به نظرم رسید.
در حال بازی بودیم که وحید و فائزه(بچه‌های عمه زهرا) به همراه دوستان خودشون آمدند پیش ما.
اون روز از عمه فاطی هم دوتا مرغ عشق گرفته بودیم و خیلی دوست داشتم که زودتر به خونه برم و اون‌ها رو هم ببینم. بعد از مردن «مرغ مینا»یی که داشتیم دیگه بابا علاقه‌ای به نگهداشتن پرنده نداشت ولی با اصرار من این دو مرغ عشق را گرفتیم. تا پیش از اون تا جایی که به یاد دارم همیشه در خونه‌ تعدادی پرنده داشتیم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:44  توسط هيــــــوا  | 

مدتی است که به فیلم‌های سینمایی ایرانی علاقه پیدا کرده‌ام، امروز بعد از 2 هفته بالاخره مامان فرصت پیدا کرد و با هم رفتیم فیلم «خروس جنگی» را دیدیم. اول رفتیم سینما آزادی ولی سانسی که می‌توانستیم فیلم رو ببینیم 10 شب بود که خیلی دیر می‌شد، به همین خاطر رفتیم سینما عصر جدید. اونجا هم یک‌ربع بود که فیلم شروع شده بود، سینما فلسطینم که اصلا این فیلم رو نداشت. مجبور شدیم برگشتیم به طرف خونه و رفتیم سینما ایران، بالاخره اون‌جا برای ساعت 7:15 بلیط گرفتیم.
راستش خیلی خسته شدم، امروز هم 7 صبح از خواب بیدار شدم و بعد از دیدن فیلم «انعکاس» و خوردن نهار رفتم کلاس زبان و بعدش هم که سینما... الان هم خیلی خوابم می‌آد.
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:49  توسط هيــــــوا  |