روز یکشنبه ۲۵/۱۲/۸۷ به کنسرت موسیقی رفتیم، در این کنسرت احسان خواجهامیری خواند، پدرش(ایرج) هم که ظاهرا از خوانندگان معروف دوران قدیم ایران بود، حضور داشت.
به نظرم جالب بود، خاله آزاده و آقای اشجعی از همکاران مامان هم به همراه ما بودند، این دومین کنسرت موسیقی بود که رفتم، اینگونه مراسم، فضای شاد و جالبی داره و در علاقه من به کلاس موسیقی و فراگرفتن این فن زیبا بسیار تاثیرگذار بودهاست.
نمیدانم چرا؟ ولی از شروع دورهی آموزش فلوت، علاقه من هم به ادامه دادن این کلاسها خیلی خیلی بیشتر شدهاست.
این کنسرت در محل همایشهای برج میلاد برگزار شد و این هم نکته جالبی برای من بود، چون تاحالا این برج را از نزدیک ندیده بودم.
راستی، شنبهی هفته پیش آخرین جلسه کلاس زبان هم برگزار شد و امتحان این دوره را هم به خوبی دادم و به امید خدا از فروردین ماه سال آینده به دورهی جدید خواهم رفت، در این جلسه عمو پستچی، یک شلوار سفید رنگ خیلی زیبا بهعنوان هدیه برای من آورده بود، خیلی به من مزه داد و خوشحال شدم.
این روزها میتونم کلمات بیشتری را بخوانم و بعضی از کارتونهایی را هم که نگاه میکنم، کلمات بیشتری را متوجه میشوم، در ضمن اعداد فارسی را هم به خوبی یاد گرفتم و تعداد شماره تلفنهایی را که حفظ کردم بیشتر شده ضمن آنکه اعداد را ۲ به ۲ میتونم بخوانم و مثل قبل لازم نیست که آنها را یک به یک حفظ کنم.

روز سهشنبه ۷ اسفند با بابا و یکی از دوستاش رفتیم شکتا،
شکتا روستایی در نزدیکی ساری است.
اول قرار بود که با مامان و بابا بریم ولی به
مامان مرخصی ندادند، بابا هم داشت از این موقعیت سوء استفاده میکرد و گفت که
ما هم نریم، اما به اسرار و پافشاری من ساعت ۳ عصر از تهران حرکت کرده و
رفتیم.
راستش از شب قبل تب داشتم و کمی مریض حال بودم، تا به شکتا برسیم در
ماشین خواب بودم تا اینکه بابا منو از خواب بیدار کرد تا برای خوردن شام به یک
رستوران بریم.
البته در ورسک هم جند لطحظهای توقف داشتیم و پل ورسک را هم
دیدیم.
بعد از شام به شکتا و ویلای یکی از دوستان که در آنجا ساخته است
رفتیم، خیلی هیجان زده شده بودم، نمیدانم چرا ولی اینطوری بودم.
سر درد خفیفی
گرفتم و بابا شربتهایی به من داد و من هم خوابیدم، تا صبح هم چندبار بابا را بیدار
کردم و...
صبح اولین نفری که از خواب بیدار شد من بودم، بابا رو هم بیدار کردم و
با هم برای خرید نان و جور کردن بساط صبحانه رفتیم، هوای بسیار خوب و عالی داشت،
ممکن است در تهران هیچ وقت آفتابی به آن صافی و هوایی به آن تمیزی نبینیم.
بعد
از صبحانه به محوطه رفتیم و یک ساعتی گشت زدیم، بعد هم برای خرید گوشت برای نهار به
نزدیکی ساری رفته و خرید کردیم، باز هم من در ماشین خوابیده بودم که دیدم به خانه
برگشتیم.
نهار آماده شد، به همراه آقای آهنگری که مسول نگهبانی اونجاست، نهار
خوردیم و به همراه بابا رفتیم تا گوسفندهایی که در محوطه بودند را ببینیم، یکی از
اونها تا بچهدار شده بود و خیلی هم بامزه بود.
تعدای هم عکس از هم انداختیم و
ساعت ۶ عصر بود که یواش یواش آماده شدیم تا به تهران برگردیم، ساعت ۷:۱۵ بود که از
شکتا به طرف تهران به راه افتادیم.
روز خوبی بود.