تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

تابستان 87، باغچه‌ی خونه‌ی خودمونچند روزی است که روی بدنم جوش‌های کوچکی زده، شبیه به این‌که پشه زده باشه، خلاصه دیروز رفتیم دکتر و آقای دکتر گفتند که موجودی شبیه به پشه گزیده است.
مقداری دارو داد و برگشتیم، امروز هم کلاس زبان و اُرف داشتم، به هر دو کلاس رسیدیم، درس امروز کلاس موسیقی در ادامه نت‌خوانی، مربوط می‌شد به علایمی که باعث می‌شه در هرجایی که هستیم برای تکرار نت‌های قبلی به مکان‌های علایم مربوطه برگردیم، نمی‌دونم درست توضیح دادم یا نه، ولی خودم متوجه منظور شدم.
دیروز هم تمام وقت خونه‌ی مامان جون بودم و وقتی بابا شب اومد دنبالم خیلی خوشحال شدم و حسابی بوسش کردم، راستش خیلی دلم براش تنگ شده‌بود، خیلی دوست دارم که این رابطه همین‌طوری باقی بمونه و همیشه همدیگر رو دوست داشته باشیم، مثل همین دوران قشنگه کودکی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:49  توسط هيــــــوا  | 

روز جمعه 3/8/87 بساب، کنار تنور آخر فامیلی بابای من "بسابی" است، برای من سوال بود که این یعنی چی؟ بابا می‌گفت: "اسم روستایی است که پدربزرگ من و بابا در اون‌جا زندگی می‌کردند."
ابراهیمی هم جزء فامیل‌هایی است که نسبتا زیاده و شاید اضافه داشتن این کلمه در انتهای آن باعث تمایز آن از بقیه شود.
بالاخره جمعه‌ی پیش بساب را هم دیدم، من اولین باری بود که به بساب می‌رفتم، قبلا بابا تعریف می‌کرد و همه چیز رو از اون‌جا تو ذهن خودم ساخته بودم.
جمعه ۳ آبان ۸۷ صبح وقتی از خواب بیدار شدم، تویه بساب بودیم، یک باغ نسبتا بی‌بر که البته قسمتی از اون به خاطر ورود به فصل پاییزه، درختان اناری که هیچ اناری روی خودشون ندارن، مثل اینکه سال گذشته سرما باعث شده تا اناری به بار نشینه.
اولین سوالی که پرسیدم این بود: "چرا این‌جا همه چیز قدیمیه؟" خونه‌ی باشا (بابا بزرگی که فقط عکسی از اون رو دیدم) با دیوارهای کاه‌گلی، سقفی گرد و عجیب، بیرون از خانه سرد، اما داخل اتاق‌‌ها گرم، بی‌آن‌که چراغ یا اجاقی روشن باشه، بابا می‌گفت به‌خاطر دیوارهای زخیم و سقف عجیب این خانه‌ها، تابستان خنک و زمستان گرم است.
اولین جایی که رفتیم به داخل باغی بود که در جلوی خانه قرار داشت، به محض خروج از اتاق وارد حیاط شده و می‌توانستیم از درب باغ وارد آن شویم، درخت‌ها پسته‌ای نداشتند، گویا پیش از ما کسی آن‌ها را از درخت چیده بود، تنها یک خوشه‌ی پسته از این باغ به ما رسید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:15  توسط هيــــــوا  |