تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

امروز بابا صبح زود منو از خواب بیدار کرد و گفت که باید منو ببره خونه‌ی عمو حسین، راستش خیلی خوشحال شدم و هرچی بابا می‌گفت با سرعت و بدون معطلی انجام دادم، حاضر شدیم و رفتیم اون‌جا.
بعد از اون هم بابا رفت که به کارهای خودش برسه.
تا ساعت ۲ حسابی "ارف" و تمرینات کلاس موسیقی را انجام دادم، آخه تمرینات کلاس زبان را انجام داده‌بودم و مانده بود تمرینات کلاس موسیقی.
بعد هم با محبوبه رفتیم کلاس زبان، کلاس زبان که تموم شد بازهم با محبوبه رفتیم کلاس موسیقی، بی‌چاره محبوبه خیلی امروز به‌خاطر من تو دردسر افتاده بود ولی راستش من خیلی خوشحال بودم.
مامان هم که زنگ زد بعد از کلاس بیاد دنبالم، گفتم نه!، دوست داشتم که با محبوبه و با تاکسی، اتوبوس یا مترو برگردم خونه‌ی اون‌ها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:35  توسط هيــــــوا  | 

امروز از صبح با بابا مشغول کار بودیم، به دفتر یکی از دوست‌های بابا هم رفتیم، بابا می‌گفت که اون نویسنده‌ی یعضی از سریال‌ها و فیلم‌های سینماییه، راستش من که خیلی سر در نیاوردم.
وقتی اون‌جا بودیم، به من گفت می‌خواهی تو یکی از فیلم‌هایی که داره ساخته می‌شه بازی کنی؟
من هم چون خیلی خجالت می‌کشیدم گفتم نه!
خلاصه اون‌جا کلی از فیلم‌های کارتونی و سینمایی صحبت کردیم، خیلی خوش گذشت.
بعد از اون‌جا هم رفتیم پارک لاله، اون پارک ۲ تا زمین بازی برای بچه‌ها داره، من به این زمین تاحالا نرفته بودم، اونجا با یکی از دخترهایی که اومده بود دوست شدم و بازی کردیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 21:3  توسط هيــــــوا  | 

بسطامتعطیلات عید فطر امسال را به شاهرود رفتیم. اولین باری بود که به شاهرود می‌رفتیم، شهر ساکت و خلوتی بود.
من بیشتر به خاطر غزاله رفته بودم و جای شما خالی خیلی خوش گذشت. البته فقط شاهرو نبودیم، به شهر بسطام، و یکی دوجایه دیگه هم سر زدیم.
با بابا هم به یک باغ سیب رفتیم و حسابی سیب کندیم، سیب‌های خیلی خوش‌مزه و بزرگی بود.
ولی وقتی از مسافرت برگشتیم یک خبر بد هم شنیدیم، "مامان عمو سعید از دنیا رفته بود"، من هم خیلی از این خبر ناراحت شدم، خدا رحمتش کنه.
دوره‌ی جدید کلاس زبان هم از روز شنبه‌ی هفته‌ی پیش شروع شد، کلاس RP1، روز چهارشنبه که جلسه‌ی دوم بود به‌خاطر عید فطر تعطیل بودیم.
تویه دوره‌ی جدید کلاس موسیقی هم از این به بعد باید خودمون نت خوانی بکنیم و دیگه خانم مقدم نت‌ها را برای ما نمی‌نویسه.
به نظرم جالبه، دیگه خودمون می‌تونیم خیلی از آهنگ‌ها را با داشتن نت آن‌ها بزنیم، راستش چون نیما توی کلاس از من بهتر می‌زنه و خانم مقدم هم همیشه میگه ببینید اون از همه بهتر زد!، دیگه نمی‌خواستم به کلاس موسیقی برم، ولی جلسه‌ی قبلی خانم مقدم یک جایزه‌ی خوب به من داد و به همین خاطر دوباره به کلاس علاقه‌مند شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:59  توسط هيــــــوا  |