تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

نوروز 1387، درياي عباس‌آباد(روح‌الله از مالزي اومده بود، رفتيم شمال)دوستان عزيز، از امروز مي‌توانيد با درج آدرس اينترنتي >> http://www.manohiva.com << به صورت مستقيم وارد اين وبلاگ شويد.

 

با تشكر از همه‌ي دوستان عزيز

 

 

 

 

 

 

 

 




+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:57  توسط هيــــــوا  | 

كلاس موسيقي، هم كلاسي‌ها و سركار خانم مقدم (مربي كلاس)

از ديروز عصر كم‌كم احساس كردم كه حالم خوب نيست، مامان هم كه از سر كار اومد وقتي منو نگاه كرد گفت: به نظرم سرما خوردي، خلاصه شربت و دوا درمان و الهي فدات شم‌هايي بود كه نثارم شد، بگي‌نگي يك كمي خوش گذشت، آخه كم‌كم كه دارم بزرگ مي‌شم، ديگه نازكردن‌هاي اون‌ها هم رنگ و بوي قديم رو نداره و جاي خودش را به كلماتي مثل، خجالت نمي‌كشي، ديگه بزرگ شدي و اين حرف‌ها مي‌ده. حالم خوش نبود و خيلي زودتر از هميشه بدون خوردن شام به رختخواب رفتم، ساعت 8:30 دقيقه‌ي شب! واقعا از اتفاقات نادره كه من اين موقع بخوابم، بعضا مهمان هم كه داريم، همه مي‌رن، مامان و بابا هم مي‌خوابن تازه من شروع مي‌كنم به خميازه كشيدن و اين مايه‌ي تعجب خاله، عمه، عمو و دايي و خلاصه همه شده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط هيــــــوا  | 

كشوي پر از كارتون و فيلم‌ةاي كارتوني

يكي از چيزهايي كه باعث مي‌شه خيلي با مامان و بابا دعوام بشه، ميدونين چيه؟ كارتون! اسم خارجيش هم كه انيميشنه، من نميدونم دليل ايجاد اين همه شبكه‌ي كارتوني و توليد كارتون براي بچه‌ها چيه؟ از شواهد امر برمي‌آد كه توليدكنندگان اين چيزها با پدر، مادرها خيلي لج هستند، چون كارتون ديدن بچه‌ها براي اون‌ها از موخوره و كچلي هم بدتره، انگار هيچ كاره ديگه‌اي ندارند، به‌جز گير دادن به من.

هيوا، بله.
مامان، بزن يك شبكه‌ي ديگه، بسه اينقدر كارتون نگاه كردي، خفه شديم، از بس تو كارتون ديدي! مي‌بينيد، من كارتون نگاه مي‌كنم، اون‌ها خفه مي‌شن، اين هم از عجايب قرن ۲۱.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:43  توسط هيــــــوا  | 

حياط خونه‌ي بي‌بي و بازي با لاك‌پشت محمد (پسر عمه)

راستش من از حيوانات(اهلي) خيلي خوشم مي‌آد و خلاصه اين‌كه اون‌ها رو خيلي دوست دارم، هميشه مورچه‌ها براي من جالب به نظر مي‌رسيدند، اما راستش رو بخواهيد از اون‌ها مي‌ترسيدم، يعني فكر مي‌كردم كه ممكنه اين مورچه‌ها الان دهنشون را باز كنند و منو بخورند.

بابام هم كه اين وضعيت رو مي‌ديد حسابي ناراحت مي‌شد و يك كمي هم با من دعوا مي‌كرد كه: اي لامسب، آخه مگه دهن مورچه به اندازه‌ي تو است، كه بتونه تورو بخوره؟ اما من هم كه گوشم به اين حرف‌ها بدهكار كار نبود و در عين علاقه‌اي كه به اون‌ها داشتم، وقتي يك مگس از پنجره‌ي اتاق مي‌آمد تو، انگار كه يك پلنگ وارد شده و اومده كه منو بخوره، يا اينكه وقتي با بابا مي‌رفتيم توي كوچه اگر يك گربه‌اي رو مي‌ديدم راه خودم و بابا رو كج مي‌كردم و مي‌گفتم كه بيا از اون يكي كوچه بريم، خيلي حال مي‌ده، بابا هم كه مي‌فهميد جريان چيه حرص مي‌خورد و دوباره همون حرف‌هاي تكراري رو مي‌زد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:11  توسط هيــــــوا  | 

كلاردشت، محله‌ي مِجل، منزل خاله حميرا اينا

اين عكسو بابام عيد امسال(۱۳۸۷) كه با عمه زهرا، عمو توكل، روح‌الله، فائزه، وحيد و مامان جونم رفته بوديم كلاردشت از من گرفت، صبح زود بود، آخه اونجا كه بوديم راستش اينقدر هوا خوبه كه آدم دلش نمي‌آد تا دير وقت بخوابه، زود بلند شديم كه بريم از مغازه برام شير كاكائو بخره، سر كوچه كه رسيديم، گفت: صبر كن تا يك عكس از تو بگيريم، من هم كه با قيافه ژوليده، ووليده بودم نتونستم حرف بابام رو زمين بندازم، نتيجه اون وضعيت، اين عكسه.

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط هيــــــوا  | 

كلاردشت، جنگل‌هاي عباس‌آباد، نوروز سال 1387

امروز شنبه ۲۷ ارديبهشت‌ماه سال ۱۳۸۷ است، اين اولين باريه كه بابام براي من يك صفحه‌ي اينترنتي درست كرده و قول داده كه براي به‌روز كردن مطالب و نوشته‌هاي اون به من كمك كنه تا يواش، يواش خودم بتونم كارهاي اون رو انجام بدم، خوب چون اولين كارمه، نميدونم چي بايد بنويسم.

... آها، فكر كنم اگه شروع به نوشتن يادداشت‌هاي روزانه بكنم خيلي خوب باشه، آره، همين كارو مي‌كنم.

امروز بابا جون بعد از اينكه من از خواب بيدار شدم، گفت كه بيرم و نون بگيريم، آخه اگه راستش رو بخواهيد رفتيم سر يخچال كه بساط صبحانه‌رو رديف كنيم كه حتي نون هم توي يخچال نبود، شايد فكر كنيد الان كه گفتم از خواب بيدار شدم به ذهنتون رسيده ساعت ۶ يا ۷ صبح بوده، نه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط هيــــــوا  |