بالاخره روزنامه حیات نو هم توقیف شد، ظاهرا نوشتن از هر کسی که نباید از او نوشت ممکن است باعث تعطیلی بشه، بقیه دلایلی هم که ذکر میشه همونطور که مشخصه بهانههایی است برای موجه جلوه دادن این عمل.
البته خیلی پیشتر از این بابا در انتظار این تعطیلی بود و به قول خودش با تاخیر هم روبرو شدهبود.
نوشتن از آقای موسوی و نوشتن از هر چیزی که عدهای قلیل علاقهای به آن ندارند تاوان سنگینی دارد که در حال پرداختن آن هستیم.
بابا خیلی تعجب نکردهبود و تغییر زیادی هم در او ایجاد نشد، گویا از روزی که به روزنامهی خرداد با مدیر مسولی آقای عبدالله نوری رفته بود با این وضعیت روبرو شده و شاید اولین باری بود که روزنامهای که او در آن کار میکرد پس از گذشت ۸ سال به تعطیلی گرفتار شده و در تمام مدت از سال ۷۷، عمر روزنامههای اطلاحطلب بیش از یکسال پدیدهای کمیاب به شمار میرود.
اما فشار، دروغ و خفقان عاملی برای پیروزی پدیدآورندگان این وضعیت نخواهد شد.
امروز اولین پنجشنبه تحصیلی منه. یعنی روز دومی که رفتم مدرسه و به صورت جدی درس خوندن رو شروع کردم. من که عاشق معلم و کلاسم هستم. البته هنوز نتونستم دوستی برای خودم پیدا کنم ولی فرصت زیاده. راستی تو این دو روزُ، معلممون از یکی از همکلاسیهامون می خواست از بین دوستاش بعضیا رو انتخاب کنه تا بیان و شعر بخونن. تو این دو روز هیچکدوم منو صدا نکردن، منم خیلی ناراحت شدم. ولی مامانم گفت تازه اول مدرسه است و از این فرصتا تا پایان سال تحصیلی زیاد پیش میاد. راستی یه نکته جالب، خوابیدنم حسابی تنظیم شده، شبا دیگه تا ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ می خوابم و صبح سر وقت بلند میشم. برای خودم که همیشه تا ظهر خواب بودم (البته بچه تنبلی نبودم، شبا تقریبا زودتر از ۲ و ۳ نمی خوابیدم) جالبه.
فقط اینو بگم که بچه ها مدرسه خیلی جای عالی و خوبیه، من که خیلی دوسش دارم.
امروز صبح همراه با مامان به مدرسه رفتیم تا در جشنی که برای حضور کلاس اولیها برگزار میشد شرکت کنیم.
مدرسه و روز اول خیلی شور و حال داشت، از تلویزیون، خبرگزاری فارس و ایلنا هم برای تهیهی خبر به مدرسه آمدهبودند.
کتابها و توضیحات لازم برای سیمی کردن اونها و وسایلی که لازم داریم را به مامان دادند و حدود ساعت ۱۱ بود که از مدرسه بیرون آمدیم.
خانم رحیمی هم که معلم کلاس اول ما است را دیدیم و عکسی هم به رسم یادگاری با هم انداختیم.
بالاخره بعد از ماهها تلاش و همت مامان، شنبهي دو هفته پيش(14 شهريور) بابا يك خط تلفن همراه براي من خريد، مامان هم يك گوشي نوكيا هديه داد.
خيلي خيلي از اين هديه خوشحال شدم و حالا كه دو هفته از اون گذشته تمام منوهاي گوشي را ياد گرفته، با دفترچهي تلفن و امكانات آن به خوبي كار ميكنم و پيامك هم به راحتي ارسال ميكنم.
عمهها، خالهها و خلاصه هركسي كه شمارهي منو داره با تلفن من تماس ميگيره و از داشتن اين امكان، خيلي خوشحال هستم.
از حدود يك ماه پيش شروع به خواندن مطالب فارسي كردم. راستش ياد گرفتن حروف فارسي را از خواندن شماره و حروف پلاك ماشينها شروع كردم، يكي يكي با حروف آشنا شده و از يك برنامهي تلويزيوني كنار هم قراردان حروف را ياد گرفتم. مجري برنامه اسم كسانيكه زنگ ميزنند را ميگه و اسم اونها روي صفحهي تلويزيون نوشته ميشه با كنار هم قراردادن تكتك حروف و دانستن اسمي كه نوشته شده اين امكان به من داده شد تا بتوانم كلمات را بخوانم.
با مرور زمان هم اين كار را با موفقيت بيشتري انجام ميدهم. البته وقتي مامان يا بابا هم درحال خواندن مطلبي هستند در كنار آنها مينشينم و اين كار را تمرين ميكنم.
روزهاي آخر ماه شهريور شده، الان هم كه در حال بهروز كردن وبلاگ هستيم(من نظرات خودم را به مامان يا بابا ميگويم و اونها زحمت نوشتن و بهروز كردن سايت را ميكشند) ماه رمضان تمام شده و عيد فطر است. راستش خيلي وقته كه سراغ سايت نيامديم.
موضوع ديگري كه خيلي براي من اهميت داره رفتن به مدرسه در روز سهشنبه است، روز «جشن شكوفهها» يعني اولين روزي كه بچههاي كلاس اولي به مدرسه ميروند. خيلي خيلي خوشحال هستم و دلهره هم دارم. بندهي خدا مامان كه حسابي دلهره داره و بيشتر از من براي اون روز لحظه شماري ميكنه و به همين خاطر از رفتن به مسافرت در اين روزها هم صرفنظر كرد و گفت: «دوست دارم روز اول مدرسه بدون دلهره و سرحال باشي» ميگفت اگر برويم مسافرت وقتي برميگرديم خسته و كوفته ميشويم و ممكنه روز اول خيلي خوب و سرحا نباشم.
باز هم از مامان تشكر ميكنم.
در سال جدید خیلی به سفر نرفتیم. یک پنجشنبه که به وزوان رفتیم و پنجشنبه گذشته که به شاهرود سفر کردیم.
چهارشنبه شب حرکت کرده و صیح پنجشنبه به اونجا رسیدیم. البته ساعت ۲ شب بود که حرکت کردیم.
همان روز از «جنگل ابر» هم دیدن کردیم و جای شما خالی نهار را همونجا خوردیم. دمای هوای جنگل حدود ۸ درجه با شاهرود تفاوت داشتُ خیلی خنک و باحال.
بعد از ساعتی نشستن، کم کم ابرها به طرف ما آمده و در میان ابرها قرار گرفتیم. خیلی دیدنی بود.
روز جمعه ظهر هم برای خوردن نهار به بسطام رفتیم. بعد از نهار هم کمی استراحت کرده و به طرف تهران به راه افتادیم.
حین برگشت باد خیلی شدید میآمد، به یکباره جسم خیلی سختی به شیشه عقب ماشین برخورد کرد و شیشهی درب عقب خرد شد، شانسی که آوردیم این بود که، زمانی که توقف کردیم به یکبار شیشه ریخت، اگر در همان لحظه برخورد جسم سخت این اتفاق افتاده بود، حتما زخمی میشدم، شکر خدا اتفاق خاصی نبود.
روز دوشنبه با مامان برای خرید لباس فرم مدرسه به محلی که مدرسه معرفی کردهبود رفتیم. رنگ اصلی مانتو سرمهای با نوارهای سفید رنگ، شلوار سرمهای و مقنعهی سفید رنگ. فکر نمیکردم قشنگ باشه و تا قبل از خرید تصور خیلی بدی از اون داشتم، بعد از پرو و تعریف و تمجیدهای مامان خودم هم به این نتیجه رسیدم که انصافا قشنگه، شاید هم قشنگی خود من بود که باعث زیبا به نظر رسیدن اون میشد(شوخی).
سهشنبه شب اولین باری بود که به پارک ارم میرفتم. البته بابا میگه وقتی که خیلی کوچولو بودم هم یکبار رفته بودیم ولی من یادم نمیآد.
اون شب من با بچههای عمه کبری(هاشم، حاج سعید) و عمه فاطی(سمیه، آسیه) رفته بودیم. خیلی برام جالب بود مخصوصا از سوار شدن «ترن» که خیلی برای من هیجان آور بود. به قدری جیغ زدم که الان هم گلوی من هوز درد میکنه و خوب نشدهاست.
آسیه و سعید هم سوار «سورتمه» شدند و آسیه سرگشیجه گرفتهبود. من خیلی به اون گفتم که سوار نشو! ولی اون به حرف من گوش نکرد، سوار شد و سرش درد گرفت.
یک بازی بود مثل چتر که ما سوار نشدیم. در همونجا من تابلوی ZOO را هم دیدم که به نظرم جالب اومد. بازی اسب را هم که در تلویزیون تبلیغش را دیده بودم سوار شدم، اون برای من هیجانی نداشت.
در مجوع رفتن به پارک ارم خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت، راستش تا ساعتها به فکرش بودم و برای بابا تعریف میکردم که چطور بود و چهطور شد.
چیزی که به نظرم رسید این بود که بیشتر وسایل بازی برای سن من نبود و برای بزرگترها درست شدهبود، شاید هم که من چون دوست نداشتم سوار بشم اینطوری به نظرم رسید.
در حال بازی بودیم که وحید و فائزه(بچههای عمه زهرا) به همراه دوستان خودشون آمدند پیش ما.
اون روز از عمه فاطی هم دوتا مرغ عشق گرفته بودیم و خیلی دوست داشتم که زودتر به خونه برم و اونها رو هم ببینم. بعد از مردن «مرغ مینا»یی که داشتیم دیگه بابا علاقهای به نگهداشتن پرنده نداشت ولی با اصرار من این دو مرغ عشق را گرفتیم. تا پیش از اون تا جایی که به یاد دارم همیشه در خونه تعدادی پرنده داشتیم.
بالاخره بعد از چند هفته رفت و آمد، روز دوشنبهی گذشته بابا گفت که برای کلاس اول مراحل ثبتنام شروع شده! من که خیلی متوجه نمیشم چه قضایایی پشت پردهی ثبتنام برای تحصیلات رایگان! وجود داره که این همه دردسر به همراه داره.
البته هنوز تمومه تموم هم نشده و چند خان دیگر هم باقی مونده که باید طی بشه ولی در این روزهای کسل کننده که ناشی از نتایج انتخابات است، خبر خوبی بود و خوشحال شدم.
خیلی دوست دارم در مورد این ایام و روحیات خودم بنویسم ولی راستش یکی از پیامدهای آن همین است که دل و دماغ کاری را ندارم.
این روزها همهی مردم درگیر تبلیغات انتخاباتی هستند و من هم با دیدن این صحنهها و شور و حالی که مردم برای این کار دارند خیلی علاقهمند شدم.
از هفتهی پیش بعد از دیدن اولین مناظره تلویزیونی از آقای موسوی خیلی خوشم آمد، بابا میگفت که در زمان جنگ ایشان نخستوزیر هم بوده راستش من که سر در نیاوردم.
پیش از این خیلی از آقای کروبی خوشم میآمد و به بابا هم میگفتم که من به کروبی رای میدم، بابا چیزی نمیگفت ولی وقتی تعداد این گفته زیاد شد، برای من توضیح داد که من نمیتونم در رایگیری شرکت کنم، البته بهخاطر اینکه سن من به اندازهی کافی نیست.
ولی من از بابا قول گرفتم که بهجای من به آقای موسوی رای بده و اون هم قبول کرد.
علت اصلی اینکه نظرم عوض شد این بود که بعد از مناظرهی اون شب که خونهی عمو حسین بودیم، در راه برگشت به خانه در تمام بلوار کشاورز و میدان ولیعصر همهی ماشینها، بزرگ، کوجک، پیر و جوان را دیدم که از آقای موسوی حمایت میکردند. به همین خاطر من هم یک پوستر گرفتم و سرم رو از ماشین بردم بیرون تا مثل بقیه از ایشان حمایت کرده باشم.
چند روز بعد هم به همراه بابا به یکی از ستادهای حامی موسوی رفته و باز همان کارها را انجام دادم، البته اینبار در کنار خیابان ترکمنستان در نزدیکی خونه.
شش سال پیش در ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه روز پنجم خرداد سال ۱۳۸۲ به دنیا آمدم. امروز هم همانروز است، ولی در سال ۸۸، در این روز بابا و مامان خیلی خوشحال بودند که من به عنوان اولین بچهی اونها متولد شدم، و خودم، خوشحال از اینکه یکسال دیگه بزرگتر شده و از امسال میتونم به مدرسه برم، و خوشحالتر از داشتن این پدر و مادر مهربان، که خیلی زحمت میکشند و تلاش زیادی میکنند تا امکانات خوبی برای من فراهم کنند.
امروز اولین کادوی تولد را از بیبی گرفتم، از این هدیه خیلی خوشحال شدم و احساس کردم که بهترین هدیهای بوده که گرفتم، "عروسک سارا".
راستش از لباسهای مختلف و ایرانی که به همراه اون هست خیلی خوشم اومد و فکر نمیکردم که اینطوری باشه، محکم و زیبا، به راحتی هم میشه همهی قسمتهای اون را حرکت داد و به راحتی میایسته و میشینه.
اولین کسانی که امروز تولدم را تبریک گفتند به ترتیب، مامان، بابا، بیبی، عمه کبری، خاله آزاده، خاله هنگامه، آقای اشجعی (از همکاران مامان)، محبوبه، حنیف، انسیه، حمید و هاشم بودند، البته مامان میگفت خاله هنگامه صبح خیلی زود تماس گرفته و تبریک گفته.
از همهی اونها و همهی کسانی که با ارسال پیامک، ایمیل و یا تلفنLOL، اظهار لطف کرده و این روز را به یاد داشتند و بهعنوان اولین نفرها، خیلی در یادشون بودم، تشکر میکنم.
این روزها فکری مرتب ذهن من را اشغال کرده و اون اینه که فکر میکنم همه چیز در حال تکرار شدن است. هر وقت هم این موضوع را به بابا یا مامان میگم، اونها با تعجب به من نگاه میکنند!
مثلا یک سریال تلویزیونی را که میبینم، احساسم اینه که قبلا هم اون رو دیدم، فیلم، کارتون و کارهای روزمره هم همهگی از این دست هستند.
مثلا تمام سریالهایی را که عید امسال از تلویزیون پخش میشد را من قبلا دیدهبودم، بابا به من میگفت: "این سریال اولین باری است که از تلویزیون پخش میشه"، البته شاید هم در من حالتی وجود داره که نمیتونم با کلمات صحیح آنها را توضیح بدهم.
مامان با خانم دکتر محققی تماس گرفت و ظاهرا اون گفته بود که این حالت در بسیاری از بچههای حالا وجود داره و از هوش زیاد ناشی میشود، امیدوارم که همینطوری باشه.
ظاهرا این حالت برای مامان و بابا عجیب است، اما من این حالت رو دارم.
روز یکشنبه ۲۵/۱۲/۸۷ به کنسرت موسیقی رفتیم، در این کنسرت احسان خواجهامیری خواند، پدرش(ایرج) هم که ظاهرا از خوانندگان معروف دوران قدیم ایران بود، حضور داشت.
به نظرم جالب بود، خاله آزاده و آقای اشجعی از همکاران مامان هم به همراه ما بودند، این دومین کنسرت موسیقی بود که رفتم، اینگونه مراسم، فضای شاد و جالبی داره و در علاقه من به کلاس موسیقی و فراگرفتن این فن زیبا بسیار تاثیرگذار بودهاست.
نمیدانم چرا؟ ولی از شروع دورهی آموزش فلوت، علاقه من هم به ادامه دادن این کلاسها خیلی خیلی بیشتر شدهاست.
این کنسرت در محل همایشهای برج میلاد برگزار شد و این هم نکته جالبی برای من بود، چون تاحالا این برج را از نزدیک ندیده بودم.
راستی، شنبهی هفته پیش آخرین جلسه کلاس زبان هم برگزار شد و امتحان این دوره را هم به خوبی دادم و به امید خدا از فروردین ماه سال آینده به دورهی جدید خواهم رفت، در این جلسه عمو پستچی، یک شلوار سفید رنگ خیلی زیبا بهعنوان هدیه برای من آورده بود، خیلی به من مزه داد و خوشحال شدم.
این روزها میتونم کلمات بیشتری را بخوانم و بعضی از کارتونهایی را هم که نگاه میکنم، کلمات بیشتری را متوجه میشوم، در ضمن اعداد فارسی را هم به خوبی یاد گرفتم و تعداد شماره تلفنهایی را که حفظ کردم بیشتر شده ضمن آنکه اعداد را ۲ به ۲ میتونم بخوانم و مثل قبل لازم نیست که آنها را یک به یک حفظ کنم.

روز سهشنبه ۷ اسفند با بابا و یکی از دوستاش رفتیم شکتا، شکتا روستایی در نزدیکی ساری است.
اول قرار بود که با مامان و بابا بریم ولی به مامان مرخصی ندادند، بابا هم داشت از این موقعیت سوء استفاده میکرد و گفت که ما هم نریم، اما به اسرار و پافشاری من ساعت ۳ عصر از تهران حرکت کرده و رفتیم.
راستش از شب قبل تب داشتم و کمی مریض حال بودم، تا به شکتا برسیم در ماشین خواب بودم تا اینکه بابا منو از خواب بیدار کرد تا برای خوردن شام به یک رستوران بریم.
البته در ورسک هم جند لطحظهای توقف داشتیم و پل ورسک را هم دیدیم.
بعد از شام به شکتا و ویلای یکی از دوستان که در آنجا ساخته است رفتیم، خیلی هیجان زده شده بودم، نمیدانم چرا ولی اینطوری بودم.
سر درد خفیفی گرفتم و بابا شربتهایی به من داد و من هم خوابیدم، تا صبح هم چندبار بابا را بیدار کردم و...
صبح اولین نفری که از خواب بیدار شد من بودم، بابا رو هم بیدار کردم و با هم برای خرید نان و جور کردن بساط صبحانه رفتیم، هوای بسیار خوب و عالی داشت، ممکن است در تهران هیچ وقت آفتابی به آن صافی و هوایی به آن تمیزی نبینیم.
بعد از صبحانه به محوطه رفتیم و یک ساعتی گشت زدیم، بعد هم برای خرید گوشت برای نهار به نزدیکی ساری رفته و خرید کردیم، باز هم من در ماشین خوابیده بودم که دیدم به خانه برگشتیم.
نهار آماده شد، به همراه آقای آهنگری که مسول نگهبانی اونجاست، نهار خوردیم و به همراه بابا رفتیم تا گوسفندهایی که در محوطه بودند را ببینیم، یکی از اونها تا بچهدار شده بود و خیلی هم بامزه بود.
تعدای هم عکس از هم انداختیم و ساعت ۶ عصر بود که یواش یواش آماده شدیم تا به تهران برگردیم، ساعت ۷:۱۵ بود که از شکتا به طرف تهران به راه افتادیم.
روز خوبی بود.