امروز جمعه صبح زود به همراه مامان، بابا، وحيد و عمه زهرا به بهشتزهرا رفتيم تا بر سر مزار بيبي فاتحهاي بفرستيم. احساس دلتنگي و ناراحتي داشتم ولي كاري هم از دستم بر نميآمد.
بعد از آن بر سر مزار باشا هم رفته و دسته گلي هم براي او گذاشتيم. چيزي از باشا به غير از فيلم و عكسهاي موجود نميدانم. چيزي كه از همه بيشتر بر سر زبانها هنگام سخن گفتن از اوست اينه كه خيلي مهربان و آرام بوده البته فيلم و عكسها هم همين رو نشون ميدن.
سعيد، پسر عمه كبري هم فردا از مكه برميگرده اون در مراسم نبود و از اين اتفاق خبري نداشت، چون صبح يكشنبه قبل از درگذشت بيبي به مكه رفته بود. وقت خداحافظي سفر، بيبي از اون خواسته بود تا برايش سوغاتي هم بياورد، حيف كه عمرش به ديدن دوبارهي سعيد و گرفتن سوغاتي از او، كفاف نداد. واقعيت زندگي و مرگ چيست؟ بيبي ساعتي پيش از فوتش مثل هميشه براي خريد به سوپر سر كوچه رفته و برگشته بود، مثل هميشه در راهرو به جهت خنكتر بودن براي استراحت نشسته، و در همان حال هم از دنيا رفته بود، به همين راحتي، يعني براي رفتن از اين دنيا نيازي به داشتن بيماري و بستري بودن در بيمارستان نيست، به هر حال همه روزي از اين دنيا خواهيم رفت، بعضي سخت و بعضي آسان، واقعا چه روزگار غريبي است.
سعيد هم از ماجراي فوت بيبي خبري نداشت و در تماس تلفني ديروز خبر درگذشت او را به سعيد داده بودند، ميخواستند در مسافرت ناراحتي نداشته باشه، البته او هم از اينكه دير اين خبر را گرفته خيلي ناراحت شدهبود.
روز دوم كه تماس گرفت، به او گفتند بيبي پيغام داده من سوغاتي نميخوام، به جاي من طواف كن. در ۵ سال گذشته خودش هم دوبار به مكه و پيش از جنگ آمريكا در عراق هم ۲ بار به كربلا رفته بود، بار دوم با مامان همسفر بودند، در آن زمان من در دل مامان بوده و هنوز به دنيا نيومده بودم، بيبي مامان را دوست داشت و هر وقت كه به خانهي ما ميآمد و ميديد كه مامان هنوز از سر كار نيومده يا اينكه صبح ميديد به سر كار ميره، خيلي ناراحت ميشد و ميگفت:"سر كار نرو، خيلي خسته ميشي".
سعيد بايد حال بدي داشته باشه، هر وقت كه تنها بود و كاري نداشت اين تنهايي را با بيبي و در خانهي او ميگذراند تا كمي از تنهايي بيبي را كم كند.
روحش شاد، يادش گرامي

شب پيش مثل همهي دوشنبه شبها به ديدن مادر رفتم ولي اينبار تفاوت بزرگي داشت، همهي چراغهاي خانه خاموش بود و مادر در گنج خانه در تنهايي و به آرامي چشم بر اين جهان بسته و از دنيا رفته بود.
لحظات سخت و غمباري بود، ديگر صداي دلنشين مادر را نميتوانستم بشنوم.
اين اولين باري بود كه حس تنهايي غريبي مرا فرا گرفت، خيلي صدايش كردم ولي هيچ جوابي از او نيامد «نهنه تو را به خدا جواب بده» تو كه از اين شوخيها با من نداشتي.
ديگر صدايم را نميشنيد، جوابي هم نداد، غمي بزرگ بر شانههايم سنگيني كرد، به يكباره خاطرههاي تمام سالهاي گذشته به يادم آمد.
مادر از اين دنيا رفته بود. با آرامش كامل، شايد بدون هيچ دردي ظاهري.
او رفت ولي من ماندم.
فردا با اين تنهايي چه كنم؟
(کوتاه از بابا، در سوگ مادر بزرگم ، بیبی خانم)
مطالب ديگر:
مامان بزرگ (بيبي)
خواب در منزل بیبی
مترو خيلي خوبه
ابراهیمی بسابی
حالا كه جام جهاني فوتبال در آفريقاي جنوبي برگزار ميشه و به روزهاي پاياني خودش رسيده من هم به فوتبال، به ويژه تيم ملي آلمان خيلي علاقهمند شدم.
امشب بازي تيمهاي ملي اسپانيا و آلمان برگزار شد. فكر ميكردم تيم آلمان بخاطر بازيهاي قبلي كه خيلي خوب انجام دادهبود، در اين مسابقه هم تكرار ميشه و اين تيم به فينال راه پيدا ميكنه.
عصر روز چهارشنبه خبري را در يكي از شبكههاي تلويزيوني خارجي ديدم و شنيدم كه باعث شد اين بازي را با استرس بيشتري دنبال كنم. خبر اين بود كه يك اختاپوس در آكواريومي در آلمان بازيهاي قبلي تيم آلمان را به درستي پيشبيني كرده و اينبار پيشبيني اين اختاپوس حكايت از باخت تيم آلمان ميكرد. همين خيلي به استرس من اضافه كرده بود ولي باورم نميشد و ميگفتم كه اين خرافات است و تيم آلمان حتما برنده خواهد شد.
بازي شروع شد و از بازيهاي خوب قبلي تيم آلمان خبري نبود و انصافا اسپانيا در دقايق بيشتري بازي خوبي از خود نشان داد و همين موضوع تيم اسپانيا را در دقيقهي ۷۳ به گل پيروزي رساند و اين نتيجه تا آخر بازي حفظ شد.
بابا ميگفت هنوز تا آخر بازي وقت زياد است و آلمان برنده خواهد شد و با هم شرط بستيم كه اگر آلمان برنده شد من براي بابا يك جفت جوراب بخرم و اگر اسپانيا برنده شد بابا براي من يك كتاب بخره، من كه به كتابم رسيدم و از اين بابت خيلي خوشحال هستم.
مامان كه بنده خدا از باخت آلمان خيلي ناراحت شدهبود و در طول بازي هم خيلي دوست داشت آلمان به گل برسه.
اين هم خبري به نقل از خبرگزاري فرانسه:
"پل " اختاپوسي كه در شهر اوبرهاووزن آلمان تاكنون نتايج 5 مسابقه تيم ملي آلمان را برابر حريفان درست پيش بيني كرده بود امروز پيش بيني كرد كه تيم ملي اسپانيا برابر آلمان به برتري ميرسد.
اين پيش بيني ميتواند مردم آلمان را غمگين كند زيرا اين هشتپا پيش از اين شكست آلمان برابر صربستان را هم در مرحله گروهي پيش بيني كردهبود. نحوهي پيشبيني به اين شكل است كه روي دو جعبه شيشهاي پرچم آلمان و حريفش چسبانده ميشود و هشت پا غذاي خود را از هر ظرفي كه بردارد معنايش برد آن تيم است."
امروز يكي از شعرهاي زيباي شاعر بزرگ ايران زمين، فردوسي را خواندم،
از آن خيلي لذت بردم، دوست دارم شما هم آن را بخوانيد:
|
در ایــــن خاک زرخیز ایران زمیــــــن |
نبودنــد جز مردمــــی پـــاک دیـــــن |
|
همه دینشـــــان مردی و داد بــــــود |
وز آن کـشـــــــور آزاد و آبـــــاد بــــود |
|
چو مهر و وفا بود خـــود کیششـــان |
گـــــنه بود آزار کــــس پیششـــــان |
|
هــمه بنـــــــده ناب یـــــــزدان پـــاک |
هـمــــه دل پر از مهر این آب و خاک |
|
پــــدر در پـــــدر آریــایـــــی نــــــــــژاد |
ز پشـــــت فریــــدون نیکـــــو نهــــاد |
|
بـــزرگی به مـــــردی و فرهنــــگ بود |
گدایـــــی در این بـــوم و بر ننگ بود |
|
کــجا رفت آن دانش و هـــــــــوش ما |
که شد مهر میهن فــــراموش مـــــا |
|
که انداخت آتـــــش در ایـــن بوستان |
کــــز آن سوخت جان و دل دوستان |
|
چه کردیم کـــــین گونه گشتیم خار؟ |
خـــــرد را فکندیم این ســــــان زکار |
|
نبود این چــــنین کشور و دیـــــن ما |
کـــــجا رفـــــت آییـــــن دیریــــن ما؟ |
|
به یزدان که این کشـــــور آباد بـــــود |
همـــــه جـــــای مـــــردان آزاد بـــود |
|
در این کشور آزادگــــی ارز داشــــت |
کشـــــاورز خــود خانه و مرز داشت |
|
گرانمــایـــه بود آنکــــــه بودی دبـیـــر |
گرامـــــی بد آنکــــس که بودی دلیر |
|
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت |
نه بیگانه جایی در این خانه داشت |
|
از آنروز دشمن بـــــما چیره گـــــشت |
که مـــــا را روان و خرد تیره گشـــت |
|
از آنـــــروز ایــن خـــــانه ویرانه شـــــد |
که نـــــان آورش مرد بیگانـــــه شـد |
|
چـــــو ناکس به ده کدخــــــدایی کند |
کشـــــاورز بایـــــد گدایـــــی کنـــــد |
|
به یـــــزدان که گـــــر ما خرد داشتیم |
کجـــــا این سر انجــــام بد داشتیم |
|
بســـــوزد در آتش گرت جـــــان و تـن |
بـــــه از زندگی کـــــردن و زیستـــن |
|
اگـــــر مایه زندگی بنــــــــدگی است |
دو صد بار مردن به از زنــدگی است |
|
بیـــــا تا بکوشیـــــم و جنگ آوریـــــم |
بـــــرون سر از این بار ننـــــگ آوریـم |
ـــــــــاز روز پنجشنبه هم با محمد مهدي بوديم، تا امروز خونهي ما بود و خيلي با هم بازي كرديم و خوش گذشت، فوتبالهاي اين چند روز رو هم ديديم. امروز وقتي با هم رفتيم خونهي مامان جون، اون ديگه خونهي ما نيومد و رفت خونهي خودشون، ميگفت دلم براي بابا و مامانم تنگ شده، اي كاش بيشتر پيش ما ميموند.
راستي تيم مورد علاقهي من تيم ملي آلمان است. از اين كه اين تيم تونست حريفان نامدار خودش را شكست بده (مخصوصا تيم ملي بزريل رو) و به مرحلهي يك چهارم نهايي برسه خيلي خوشحال شدم، و دوست دارم كه برندهي اين جام بشه.
از امروز ميخوام ورزش كردن را شروع كنم. قرار شده تا در صورت امكان كلاس شنا ثبتنام كرده و به استخر هم برم.
امروز به همراه بابا ۱۰ دقيقه نرمش كرديم بعد هم ميلهي بارفيكس را براي من نصب كرد تا شروع كنم، اولش خيلي سخت بود و گرفتن ميله هم خيلي براي من سخت بود ولي با گذشت يك ساعت گرفتن ميله آسان شده و كمي هم ميتونم خودم را بالا بكشم.
اميدوارم اين كار ادامهدار باشه و نتيجه بخش، توكل به خدا.
راستي خيلي هم از پيامهاي پسر عمهي عزيز (آقا مهدي توكل) خوشحال شدم، اميدوارم كه هرچه زودتر براي ديداري تازه به تهران برگرده و ببينيمش، راستش خيلي دلم براش تنگ شده.
خیلی وقته که نتونستم مطلب جدیدی رو در اين وبلاگ بنویسم....
شايد هم دليلش اتفاقات زيادي بوده كه در اين مدت افتاده و بيشتر درگير اونها بودم.
اول از همه اینکه آخر اردیبهشت ماه که كلاس درس مدرسه تموم شده بود براي بچهها در پارک اندیشه نزدیک سیدخندان "جشن الفبا" گرفتن، جشن خوبی بود.. برامون گروه موسیقی دعوت کرده بودن، معلم عزيز من خانم رحیمی هم سخنران جشن بود. بعضي از بچهها هم در این جشن مشارکت داشتند.
پذیرایی میوه، کیک و آبمیوه بود.. جالب اينكه پدر و مادرامون از ماها خیلی شلوغتر بودند.
بعد از جشن الفبا هم من با معلمم و چندتا از همکلاسیها عکس گرفتیم. کلی هم توی پارک با بچهها بازی کردیم. جای همه هم سن و سالهاي ما خالی.
چند روز بعد یعنی "۵ خرداد" هم که روز تولدم بود و مامانم برام توی کلاس زبان یه جشن کوچولو طبق رسم هرساله گرفت. ولی چون همون شب ما با عمه زهرا اینا داشتیم میرفتیم بندرانزلی نشد که تو خونه جشن بگیریم. و جشن موکول شد به هفته بعد که مامان بزرگم اینا و عموها و... دعوت بودند و جاتون خالی خیلی به من خوش گذشت. الان دو سه سالی میشه که تقریبا ۲ یا ۳ تا جشن تولد میگیرم. تو کلاس و خونه و...
راستی ۱۸ خرداد هم روز گرفتن کارنامه بود. البته من خواب بودم و مامانم تنها رفت. گرچه خیلی دوست داشتم برم و خانم رحیمی رو ببینم. آخه خیلی دلم براش تنگ شده بود ایشون هم در همان روز، سراغ من را از مامان گرفته بود که این موضوع خیلی خوشحالم کرد.
خدا رو شکر رتبه "خیلی خوب" گرفتم یعنی همون شاگرد ممتاز قدیم ندیما. آخه الان میدونید که ارزشیابی، توصیفی شده و خبری از نمره نیست. از همینرو رتبهها از نمره به: خیلی خوب - خوب - قابل قبول - نیاز به تلاش بیشتر، تغيير كردهاست.
من که دعا میکنم همیشه بهترین رتبهها رو داشته باشم البته میدونم اینا همه بستگی به تلاش خودم هم داره.
۲۱ خرداد عروسی پسرعمهام محمد بود. با مامان رفتيم به خیابان سنایی و يك پیراهن خوشگل و زيبا به همراه یك جفت کفش خریديم که در همين عكسها معلومه.
روز عروسی هم رفتم آرایشگاه و موهامو درست کردم. همه میگفتن خیلی خوشگل شدم. حالا نظر شما چیه اون رو نمیدونم. جاتون خالی بود خيلي خوش گذشت، بههرحال نمیشه که عروسی بد بگذره. امیدوارم همه دوستان خوب و هموطنهاي عزيزم همیشه شاد، خوشحال و تندرست باشند و غمي نداشته باشند.
ديروز اولين جلسهي ترم جديد كلاس زبان شروع شد. الان من در كلاس GAP2 هستم.
اولين نكتهي جالب اين بود كه برخلاف دورههاي قبلي، معلم اين ترم «مستر شاهين» است. به همين خاطر ديروز خيلي خوشحال بودم و اميدوارم اين خوشحالي تا آخر اين دوره همراه من باشد. چون با توجه به برخورهاي جلسهي اول، فكر ميكنم از معلمهاي قبلي مهربانتر باشد.
چهارشنبه بعد از پايان كلاس كه بابا آمده بود دنبالم، با خوشحالي زياد اين خبر را به او دادم.


بالاخره هفتهی دوم تعطیلات را به فریدونکنار رفتیم، البته تنها نبودیم، بیبی، محمد، امید، فریبا، سمیه، آسیه، نرگس و... هم همراه ما بودند. بعداز ظهر دوشنبه نهم فروردین رسیدیم و کنار دریا هم رفتیم، هوا سرد ولی آفتابی بود، نزدیک غروب و در کنار ساحل، من هم که مثل همیشه مشغول جمع کردن صدفهای کنار دریا شدم.
با رسیدن شب مه خیلی زیبایی تمام محوطه را گرفته بود و صدای قورباغهها به گوش میرسید، تعداد زیادی قورباغه از شالیزار پشت ویلا به محوطه آمده بودند.
یک روز صبح هم برای گرفتن قورباغه رفتیم اما بعد از ساعتی تلاش دست خالی برگشتیم خیلی دوست داشتم که حداقل یکی از اونها را برای چندساعتی هم که شده بگیریم.
تعطیلات خیلی به سرعت تمام شد و صبح روز سیزدهم فروردین به طرف تهران حرکت کردیم. شب قبل باران شدیدی میآمد و صبح در بیرون خانه پر بود از حلزونهایی که از لاک خودشون بیرون آمده بودند. چندتایی هم عکس از اونها گرفتیم.
بالاخره ساعت 8 صبح بود که حرکت کردیم. جادهی هراز به شکل غیر قابل باوری خلوت بود، بابا میگفت در 8 سال گذشته این جاده را به این خلوتی ندیدهام ساعت 11 صبح بود که به میدان پیروزی رسیدیم.
جای همهگی خالی، خیلی خوش گذشت.
كمتر از 6 ساعت ديگر به عمر سال 88 باقي نماندهاست، سال 88 رو به پايان بوده و صداي پاي سال 89 و بهار را ميشنوم.
امسال خيلي بيشتر از سالهاي قبل براي تحويل سال چشم بهراه هستم. امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم اولين كلمهاي كه بعد از سلام به بابا گفتم اين بود كه «آخ جون امروز عيده» خيلي خوشحال هستم. راستش شايد اولين باري باشه كه تا اين اندازه به تحويل سال و عيد نوروز فكر مي كنم. دوست دارم به سرعت عقربههاي ساعت به لحظههاي آخر امسال برسند و سال جديد شروع بشه. دوست دارم من، مامان و بابا هرسال در كنار سفرهي «هفت سين» باهم باشيم و هر سال، سال بهتري را در پيش رو آرزو كنيم و البته اين آرزو هم برآوده شود.
خداوندا دوستاني دارم كه در اعماق قلبم جاي دارند؛
آنان شايستهي محبتند و يادشان مايهي آرامش جانم ميباشد؛
در ميان خلق معدن خيرند و دارندهي پاكترين خصوصيات؛
پس اي خداي من در آخرين ساعتهاي سال آنان را اكرام كن و بر صفات نيك آنان بيفزاي؛
و سلامتشان بدار.
آمين يا ربالعالمين.
سال نو مبارك.

امروز جمعه 28 اسفند سال 88، كمتر از 30 ساعت ديگه سال 88 تموم ميشه و وارد سال 1389 ميشيم. بالاخره سال 88 هم در حال تموم شدنه مثل هر آغاز ديگري كه پاياني هم خواهد داشت. امسال خيلي شلوغ بود، آقاي موسوي و....
اميدوارم سال آينده سال خوب و شادي را در پيش رو داشته باشيم. از سهشنبه مدرسه نرفتم خيلي خوش گذشت و حسابي استراحت كردم. لباسهاي عيد را هم كه هفتهي پيش خريده بوديم و آماده هستيم تا سال تحويل بشه و وارد سال نو بشيم.
سفرهي هفتسين را هم آماده كردهايم، سه ماهي كوچك قرمز هم خريديم كه الآن در تنگ هستند. يادم رفته بود بگم مدرسه يك هفت سين كوچك داده است، در وسط آن يك تخممرغ رنگ شده به شكل ببر وجود دارد آخه سال بعد سال ببر است. در تقويمها هر سال به اسم يك حيوان نامگذاري ميشود، سال 88 سال موش بود. راستش را بخواهيد دليل آنرا نميدانم البته هر وقت متوجه شدم براي شما هم مينويسم.
بالاخره روزنامه حیات نو هم توقیف شد، ظاهرا نوشتن از هر کسی که نباید از او نوشت ممکن است باعث تعطیلی بشه، بقیه دلایلی هم که ذکر میشه همونطور که مشخصه بهانههایی است برای موجه جلوه دادن این عمل.
البته خیلی پیشتر از این بابا در انتظار این تعطیلی بود و به قول خودش با تاخیر هم روبرو شدهبود.
نوشتن از آقای موسوی و نوشتن از هر چیزی که عدهای قلیل علاقهای به آن ندارند تاوان سنگینی دارد که در حال پرداختن آن هستیم.
بابا خیلی تعجب نکردهبود و تغییر زیادی هم در او ایجاد نشد، گویا از روزی که به روزنامهی خرداد با مدیر مسولی آقای عبدالله نوری رفته بود با این وضعیت روبرو شده و شاید اولین باری بود که روزنامهای که او در آن کار میکرد پس از گذشت ۸ سال به تعطیلی گرفتار شده و در تمام مدت از سال ۷۷، عمر روزنامههای اطلاحطلب بیش از یکسال پدیدهای کمیاب به شمار میرود.
اما فشار، دروغ و خفقان عاملی برای پیروزی پدیدآورندگان این وضعیت نخواهد شد.
امروز اولین پنجشنبه تحصیلی منه. یعنی روز دومی که رفتم مدرسه و به صورت جدی درس خوندن رو شروع کردم. من که عاشق معلم و کلاسم هستم. البته هنوز نتونستم دوستی برای خودم پیدا کنم ولی فرصت زیاده. راستی تو این دو روزُ، معلممون از یکی از همکلاسیهامون می خواست از بین دوستاش بعضیا رو انتخاب کنه تا بیان و شعر بخونن. تو این دو روز هیچکدوم منو صدا نکردن، منم خیلی ناراحت شدم. ولی مامانم گفت تازه اول مدرسه است و از این فرصتا تا پایان سال تحصیلی زیاد پیش میاد. راستی یه نکته جالب، خوابیدنم حسابی تنظیم شده، شبا دیگه تا ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ می خوابم و صبح سر وقت بلند میشم. برای خودم که همیشه تا ظهر خواب بودم (البته بچه تنبلی نبودم، شبا تقریبا زودتر از ۲ و ۳ نمی خوابیدم) جالبه.
فقط اینو بگم که بچه ها مدرسه خیلی جای عالی و خوبیه، من که خیلی دوسش دارم.
امروز صبح همراه با مامان به مدرسه رفتیم تا در جشنی که برای حضور کلاس اولیها برگزار میشد شرکت کنیم.
مدرسه و روز اول خیلی شور و حال داشت، از تلویزیون، خبرگزاری فارس و ایلنا هم برای تهیهی خبر به مدرسه آمدهبودند.
کتابها و توضیحات لازم برای سیمی کردن اونها و وسایلی که لازم داریم را به مامان دادند و حدود ساعت ۱۱ بود که از مدرسه بیرون آمدیم.
خانم رحیمی هم که معلم کلاس اول ما است را دیدیم و عکسی هم به رسم یادگاری با هم انداختیم.
بالاخره بعد از ماهها تلاش و همت مامان، شنبهي دو هفته پيش(14 شهريور) بابا يك خط تلفن همراه براي من خريد، مامان هم يك گوشي نوكيا هديه داد.
خيلي خيلي از اين هديه خوشحال شدم و حالا كه دو هفته از اون گذشته تمام منوهاي گوشي را ياد گرفته، با دفترچهي تلفن و امكانات آن به خوبي كار ميكنم و پيامك هم به راحتي ارسال ميكنم.
عمهها، خالهها و خلاصه هركسي كه شمارهي منو داره با تلفن من تماس ميگيره و از داشتن اين امكان، خيلي خوشحال هستم.
از حدود يك ماه پيش شروع به خواندن مطالب فارسي كردم. راستش ياد گرفتن حروف فارسي را از خواندن شماره و حروف پلاك ماشينها شروع كردم، يكي يكي با حروف آشنا شده و از يك برنامهي تلويزيوني كنار هم قراردان حروف را ياد گرفتم. مجري برنامه اسم كسانيكه زنگ ميزنند را ميگه و اسم اونها روي صفحهي تلويزيون نوشته ميشه با كنار هم قراردادن تكتك حروف و دانستن اسمي كه نوشته شده اين امكان به من داده شد تا بتوانم كلمات را بخوانم.
با مرور زمان هم اين كار را با موفقيت بيشتري انجام ميدهم. البته وقتي مامان يا بابا هم درحال خواندن مطلبي هستند در كنار آنها مينشينم و اين كار را تمرين ميكنم.
روزهاي آخر ماه شهريور شده، الان هم كه در حال بهروز كردن وبلاگ هستيم(من نظرات خودم را به مامان يا بابا ميگويم و اونها زحمت نوشتن و بهروز كردن سايت را ميكشند) ماه رمضان تمام شده و عيد فطر است. راستش خيلي وقته كه سراغ سايت نيامديم.
موضوع ديگري كه خيلي براي من اهميت داره رفتن به مدرسه در روز سهشنبه است، روز «جشن شكوفهها» يعني اولين روزي كه بچههاي كلاس اولي به مدرسه ميروند. خيلي خيلي خوشحال هستم و دلهره هم دارم. بندهي خدا مامان كه حسابي دلهره داره و بيشتر از من براي اون روز لحظه شماري ميكنه و به همين خاطر از رفتن به مسافرت در اين روزها هم صرفنظر كرد و گفت: «دوست دارم روز اول مدرسه بدون دلهره و سرحال باشي» ميگفت اگر برويم مسافرت وقتي برميگرديم خسته و كوفته ميشويم و ممكنه روز اول خيلي خوب و سرحا نباشم.
باز هم از مامان تشكر ميكنم.
در سال جدید خیلی به سفر نرفتیم. یک پنجشنبه که به وزوان رفتیم و پنجشنبه گذشته که به شاهرود سفر کردیم.
چهارشنبه شب حرکت کرده و صیح پنجشنبه به اونجا رسیدیم. البته ساعت ۲ شب بود که حرکت کردیم.
همان روز از «جنگل ابر» هم دیدن کردیم و جای شما خالی نهار را همونجا خوردیم. دمای هوای جنگل حدود ۸ درجه با شاهرود تفاوت داشتُ خیلی خنک و باحال.
بعد از ساعتی نشستن، کم کم ابرها به طرف ما آمده و در میان ابرها قرار گرفتیم. خیلی دیدنی بود.
روز جمعه ظهر هم برای خوردن نهار به بسطام رفتیم. بعد از نهار هم کمی استراحت کرده و به طرف تهران به راه افتادیم.
حین برگشت باد خیلی شدید میآمد، به یکباره جسم خیلی سختی به شیشه عقب ماشین برخورد کرد و شیشهی درب عقب خرد شد، شانسی که آوردیم این بود که، زمانی که توقف کردیم به یکبار شیشه ریخت، اگر در همان لحظه برخورد جسم سخت این اتفاق افتاده بود، حتما زخمی میشدم، شکر خدا اتفاق خاصی نبود.
روز دوشنبه با مامان برای خرید لباس فرم مدرسه به محلی که مدرسه معرفی کردهبود رفتیم. رنگ اصلی مانتو سرمهای با نوارهای سفید رنگ، شلوار سرمهای و مقنعهی سفید رنگ. فکر نمیکردم قشنگ باشه و تا قبل از خرید تصور خیلی بدی از اون داشتم، بعد از پرو و تعریف و تمجیدهای مامان خودم هم به این نتیجه رسیدم که انصافا قشنگه، شاید هم قشنگی خود من بود که باعث زیبا به نظر رسیدن اون میشد(شوخی).