چند روزی است که روی بدنم جوشهای کوچکی زده، شبیه به اینکه پشه زده باشه، خلاصه دیروز رفتیم دکتر و آقای دکتر گفتند که موجودی شبیه به پشه گزدیده است.
مقداری دارو داد و برگشتیم، امروز هم کلاس زبان و اُرف داشتم، به هر دو کلاس رسیدیم، درس امروز کلاس موسیقی در ادامه نتخوانی، مربوط میشد به علایمی که باعث میشه در هرجایی که هستیم برای تکرار نتهای قبلی به مکانهای علایم مربوطه برگردیم، نمیدونم درست توضیح دادم یا نه، ولی خودم متوجه منظور شدم.
دیروز هم تمام وقت خونهی مامان جون بودم و وقتی بابا شب اومد دنبالم خیلی خوشحال شدم و حسابی بوسش کردم، راستش خیلی دلم براش تنگ شدهبود، خیلی دوست دارم که این رابطه همینطوری باقی بمونه و همیشه همدیگر رو دوست داشته باشیم، مثل همین دوران قشنگه کودکی.
آخر فامیلی بابای من "بسابی" است، برای من سوال بود که این یعنی چی؟ بابا میگفت: "اسم روستایی است که پدربزرگ من و بابا در اونجا زندگی میکردند."
ابراهیمی هم جزء فامیلهایی است که نسبتا زیاده و شاید اضافه داشتن این کلمه در انتهای آن باعث تمایز آن از بقیه شود.
بالاخره جمعهی پیش بساب را هم دیدم، من اولین باری بود که به بساب میرفتم، قبلا بابا تعریف میکرد و همه چیز رو از اونجا تو ذهن خودم ساخته بودم.
جمعه ۳ آبان ۸۷ صبح وقتی از خواب بیدار شدم، تویه بساب بودیم، یک باغ نسبتا بیبر که البته قسمتی از اون به خاطر ورود به فصل پاییزه، درختان اناری که هیچ اناری روی خودشون ندارن، مثل اینکه سال گذشته سرما باعث شده تا اناری به بار نشینه.
اولین سوالی که پرسیدم این بود: "چرا اینجا همه چیز قدیمیه؟" خونهی باشا (بابا بزرگی که فقط عکسی از اون رو دیدم) با دیوارهای کاهگلی، سقفی گرد و عجیب، بیرون از خانه سرد، اما داخل اتاقها گرم، بیآنکه چراغ یا اجاقی روشن باشه، بابا میگفت بهخاطر دیوارهای زخیم و سقف عجیب این خانهها، تابستان خنک و زمستان گرم است.
اولین جایی که رفتیم به داخل باغی بود که در جلوی خانه قرار داشت، به محض خروج از اتاق وارد حیاط شده و میتوانستیم از درب باغ وارد آن شویم، درختها پستهای نداشتند، گویا پیش از ما کسی آنها را از درخت چیده بود، تنها یک خوشهی پسته از این باغ به ما رسید.
امروز بابا صبح زود منو از خواب بیدار کرد و گفت که باید منو ببره خونهی عمو حسین، راستش خیلی خوشحال شدم و هرچی بابا میگفت با سرعت و بدون معطلی انجام دادم، حاضر شدیم و رفتیم اونجا.
بعد از اون هم بابا رفت که به کارهای خودش برسه.
تا ساعت ۲ حسابی "ارف" و تمرینات کلاس موسیقی را انجام دادم، آخه تمرینات کلاس زبان را انجام دادهبودم و مانده بود تمرینات کلاس موسیقی.
بعد هم با محبوبه رفتیم کلاس زبان، کلاس زبان که تموم شد بازهم با محبوبه رفتیم کلاس موسیقی، بیچاره محبوبه خیلی امروز بهخاطر من تو دردسر افتاده بود ولی راستش من خیلی خوشحال بودم.
مامان هم که زنگ زد بعد از کلاس بیاد دنبالم، گفتم نه!، دوست داشتم که با محبوبه و با تاکسی، اتوبوس یا مترو برگردم خونهی اونها.
تعطیلات عید فطر امسال را به شاهرود رفتیم. اولین باری بود که به شاهرود میرفتیم، شهر ساکت و خلوتی بود.
من بیشتر به خاطر غزاله رفته بودم و جای شما خالی خیلی خوش گذشت. البته فقط شاهرو نبودیم، به شهر بسطام، و یکی دوجایه دیگه هم سر زدیم.
با بابا هم به یک باغ سیب رفتیم و حسابی سیب کندیم، سیبهای خیلی خوشمزه و بزرگی بود.
ولی وقتی از مسافرت برگشتیم یک خبر بد هم شنیدیم، "مامان عمو سعید از دنیا رفته بود"، من هم خیلی از این خبر ناراحت شدم، خدا رحمتش کنه.
دورهی جدید کلاس زبان هم از روز شنبهی هفتهی پیش شروع شد، کلاس RP1، روز چهارشنبه که جلسهی دوم بود بهخاطر عید فطر تعطیل بودیم.
تویه دورهی جدید کلاس موسیقی هم از این به بعد باید خودمون نت خوانی بکنیم و دیگه خانم مقدم نتها را برای ما نمینویسه.
به نظرم جالبه، دیگه خودمون میتونیم خیلی از آهنگها را با داشتن نت آنها بزنیم، راستش چون نیما توی کلاس از من بهتر میزنه و خان مقدم هم همیشه میگه ببینید اون از همه بهتر زد! دیگه نمیخواستم به کلاس موسیقی برم، ولی جلسهی قبلی خانم مقدم یک جایزهی خوب به من داد و به همین خاطر دوباره به کلاس علاقهمند شد.
|
|
|
چند روز تعطيلات آخر هفتهي پيش را رفته بوديم اصفهان، درست مثل سال گذشته كه در همين موقع به آنجا رفته بوديم، البته با اين تفاوت كه دفعهي قبل بيشتر آثار تاريخي و باستاني اصفهان را هم بازديد كرديم، اون دفعه با عمو حسين اينا رفته بوديم.
اينبار گلپايگان و خوانسار هم رفتيم، جاي شما خالي خيلي خوب بود، پيشنهاد ميكنم حتما شما هم يك سري به خوانسار بزنيد، باور كردني نيست در دل گرماي كوير حدود ۸۰ كيلومتر بهطرف عرب ميري و به يكباره به جايي سرسبز و خنك برخورد ميكني، عسل آنجا هم مثل اينكه خيلي معروفه.
امسال به دليل بارش كم، مقدار زيادي از آب رودخانهي اونجا كم شدهبود و مردم هم خيلي ناراحت بودند، به نسبت سال گذشته هم كه رفته بوديم كاملا اين وضعيت مشخص بود.
سه چرخه ی خودم رو هم برده بودیم تا با محمد مهدی(پسرخاله) بازی کنیمُ از بد شانسی پایهي اون خراب شد و روياهاي بازي با چرخ به نااميدي تبديل شد.
امروز دورهي جديد كلاس زبان شروع شد، اسم معلم جديد، ميس مهتابه، امروز كار زيادي نداشتيم مخصوصا اينكه كتاب جديدمون هم هنوز آماده نشدهبود.
توي اين چندوقتي كه به سايت سر نزدم اتفاقات زيادي افتاده ولي حيف كه نتونستم بنويسم. نزديكترين مورد اون سالگرد فوت پدر بابام بود كه روز جمعه به بهشتزهرا جاييكه اون دفن شده رفتيم، بيبي، عمو حسين، عمه زهرا، عمو توكل، زنعمو مهري، مامان زنعمو مهري(اقدس خانم)، انسيه و بابا و مامان بوند.
از اون خدا بيامرز چيزي يادم نيست، چون اون موقعها هنوز بهدنيا نيومده بودم. فقط يك قاب عكس از اون ديدم كه توي خونهي بيبي و روي تاقچه است. ظاهرا پير مرد آرام و مهربوني بوده، اينرو هم توي عكس ميشه ديد و از تعريف ديگران كه اون موقعها را ديدن هم ميشه به اين موضوع پيبرد.
روز جمعه به مزار خيليهاي ديگه هم رفتيم، پدر بزرگ انسيه، مادر و خواهر عمو توكل، برادر زنعمو مهري و دوست مامان كه سال گذشته تويه ماه شهريور به دليل داشتن سرطان از اين دنيا رفته، مادرش سر خاكش بود و خيلي سوزناك گريه ميكرد، همه ناراحت شدهبودند، مامان ميگه دوستش(زهرا سعيدي، كه سنگ مزار خيلي زيبايي هم داره) يك دختر كوچولو هم داشته، خدا بيامرزدش و به دختر كوچولوش صبر بده.
امروز صبح رفتيم دنبال عكس و كارهاي گرفتن گذرنامه، تا ساعت ۱۳معطل شديم، يكجا برق نبود، يكجا گفت ۲ ساعت ديگه حاضر ميشه و خلاصه عكس را گرفتيم.
رفتيم براي دادن مدارك، اولين ايرادي كه مسئول اين كار گرفت اين بود كه فيش بانكي اشكال داره، اشكالش هم اين بود كه كارمند بانك بهجاي رسيد مشتري، سند حسابداري را داده بود، رفتيم بانك و اونها رو عوض كرديم.
برگشتيم دوباره به دفتر "پليس + ۱۰" دوباره مدارك را از اول كنترل كرد و اينبار از عكس من ايراد گرفت و گفت: عكس بايد با حجاب اسلامي باشد و اينطوري قابل فبول نيست، ديگه حسابي كلافه شدهبوديم، آخه چرا يكبار بهصورت كامل كنترل نكردند كه ما هم يكجا ايرادات كار را برطرف كنيم؟
دوباره برگشتيم خونه، روسري، لباس يقه پوشيده و خلاصه همهي ملزومات را برداشته به طرف عكاسي رفتيم، خدا را شكر، برق بود، ولي صاحب مغازه رفتهبود خونه و خلاصه تعطيل بود.
نيمساعتي منتظر شديم ايشون آمدند و خلاصه عكس را گرفتيم، اين اولين عكس منه كه با حجاب اسلامي انداختم.
برگشتيم به دفتر پليس، چشمتون روز بد نبينه، مسئول كنترل رفته بود! دوباره ربع ساعت منتظر شديم جايگزين ايشون آمدند، مدارك را از ابتدا كنترل كرده و به همكار ديگرشان براي تايپ دادند، از شانس بد! حالا ایشون قرار بود براي نهار تشريف ببرند، هواي امروز تهران خيلي، خيلي، خيلي گرم و كشنده بود.
چند نفر شروع كردند به "قرقر" كردن...
بالاخره نيمساعت بعد كارمندان محترم تشريف آوردند، قرقرها همچنان ادامه داشت كه یکی از کارمندها از كوره در رفت و گفت: "خيلي منت گذاشتیم سر شما، كه نيمساعته غذا خوردیم!!!"
خلاصه روز شلوغ و پر دردسري داشتم، كلاس زبان هم داشتم و امتحان پايان دوره، نهار هم كه نخورده بودم، به سرعت همهي كارها را جمع و جور كرديم و به كلاس و امتحان هم رسيديم.
امروز باز هم عمو پستچي براي من كادو آوردهبود، آخه در آخر هر ترم همين كار تكرار ميشه، من به بابا و مامان گفته بودم كه به عمو پستچي بگن، براي من ماژيك پفي بياره، اون هم همين كار را كردهبود و تازه چندتا گل سر هم براي من آورده بود.
امروز رفتيم به ادارهي پست، بابا ميخواست يك سري كتاب پست كنه، به نظرم بيشتر از يكساعت معطل شديم تا كار بابا انجام شد. البته هيچكسي جلوتر از اون نبود و تنها كار خودش اينهمه طول كشيد. وقتي هم كارش تموم شد، به آقاي متصدي گفت: اينها چهوقت به دست گيرنده ميرسه؟ و آقاي متصدي گفت يك تا دو ماه!!!!!!! بابا هم به شوخي گفت مگه قراره اينهارو پياده بفرستين كه اينهمه زمان ميبره؟؟؟؟؟!!! مثل اينكه بابا خيلي هم هزينه پرداخت كرده بود و خلاصه داشت از تعجب شاخ در ميآورد، براي ۱۲ كيلو بار ۲۵۰،۰۰۰ ريال، آن هم بعد از دو ماه!!!!
بعد از آن رفتيم خونه و نهار خورديم كمي هم استراحت كرده و به كلاس زبان رفتيم، ميس فرناز گفت: روز دوشنبه آخرين جلسهي اين دوره از كلاس زبان برگزار ميشه و اين ترم هم به پايان ميرسه.
بعد از كلاس رفتيم به محل كار بابا اونجا هم اين نقاشي رو كشيدم. امروز به نظرم روز خوبي بود چون خيلي تو خونه نمونديم و حوصلهام خيلي سر نرفت.
ديشب بر خلاف شبهاي پيش به دليل خستهگي زياد ساعت ۷ خوابيدم، نيمههاي شب بود كه از خواب بيدار شدم ولي مامان و بابا خواب بودند، كمي با بابا حرف زدم و دوباره خوابم برد.
چشمتون روز بد نبينه، ساعت ۵ صبح بود كه ديگه خوابم نبرد، بلند شدم و رفتم سراغ تلويزيون و به ديدن كارتون مشغول شدم تا اينكه مامان هم از خواب بيدار شد تا براي رفتن به سر كار آماده بشه. خيلي گرسنه بودم مامان اومد صبحانه بده كه گفتم نميخوام و براي من پلو با مرغ گرم كرد و خوردم.
ساعت ۸ نشده بود كه به انسيه زنگ زدم تا ببينم خونهي ما ميآد يا نه؟ اون هم خواب بود، بابا هم كار داشت و ميخواست به سر كار بره، حاضر شديم كه به سر كار بريم، انسيه اومد و پيش اون موندم.
امروز با انسيه رفتيم كلاس زبان و بابا بعد از كلاس اومد دنبالمون و برگشتيم خونه. مثل روزهاي قبل برق نداشتيم، بابا هم كمي استراحت كرد و رفت سر كار.
اين روزها اصلا حوصلهاي براي نوشتن ندارم، به نظرم ميآد كلاسهام خيلي سخت شده و خيلي درگير هستم.
گرماي زياد هوا و برق رفتنهاي پيدرپي هم بر مشكلات و بيحوصلهگي من اضافه كرده، پيش از اين حداقل ميتونستم پشت كامپيوتر بشينم و حداقل شبكهي بومرنگ رو ببينم.
ولي الان چي تا درس و تمرينهاي كلاس تموم ميشه و ميخوام يك سيدي يا كارتون ببينم، برق ميره.
دو هفتهي پيش در محل كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، يعني همونجايي كه كلاس موسيقي ميرم، نمايشگاهي برپا شدهبود كه با بابا براي ديدن رفتيم، تو يكي از غرفهها يك نقاشي كشيدم و يك کتاب هم بهعنوان جايزه گرفتم خيلي مزه داد.
در تعطیلات آخر هفتهي پيش، يعني روز سهشنبه كه چهارشنبه روز پدر نام داشت با عمو حسين اينا رفتيم اصفهان، جاي همتون خالي خيلي خوش گذشت، مامان جون اونجا (شهر وزوان) خونه داره و حسابي به من خوش گذشت ولي دوست داشتم كه خيلي بيشتر بمونيم ولي حيف كه نميشد.
روز پدر هم من و مامان به بابا دوتا كادو داديم، يكي هندزفري بلوتوث و يك پيراهن، بابا خيلي خوشحال شدهبود.
سلام، بازم سلام. يعد از يك هفته اومدم سراغ وبلاگ، هفتهي خوبي نبود، حوصلهي كم و ...
چي بنويسم؟ ابنكه امروز هم رفتم سر كلاس زبان و حرف "L" كپيتال و "l" اسمال را ياد گرفتم. پنجشنبه شب گذشته عمو حسين با بچهها اومدن خونهي ما، طبق معمول خيلي خوشحال شدم، حس ميكنم حالا كه دارم بزرگتر ميشم وابستگي من هم به بچههاي فاميل و دوستان داره بيشتر ميشه، جمعه شب هم مامان جون و خاله طاهره اينا اومدن خونهي ما، محمد مهدي كچل كرده و برام خيلي جالب بهنظر اومده بود، به محض اينكه بابا اومد خونه به زور و قبل از اينكه با كسي سلام و احوالپرسي كنه بردمش توي اتاقه خودم و محمدمهدي كه كچل شدهبود رو به بابا نشون دادم، خيلي جالب شده.
بعدش هم كلي بازي و ديدن فيلم "توفيق اجباري" تو اين فيلم بيشتر از همه از "عطا" خوشم اومد، خيلي با نمك بازي ميكرد، بابا ميگه "عطا" همون آقاي رضا عطارانه".
اينقدر از اين فيلم خوشم اومده كه روز شنبه هم يكباره ديگه با بابا نگاه كرديم.
يكشنبه خيلي حوصلهي من سر رفته بود، به بابا گفتم بريم خونهي عمه كبري و يك سري به اونها بزنيم، بابا هم طبق معمول گفت كار دارم، تازه حال هم ندارم.
امروز دوشنبه صبح رفتيم بيرون، بالاتر از خونهي ما يك مغازه بود كه جوجه ماشيني آوردهبود، خيلي دوست داشتم بابا ميخريد ولي اون گفت كه به مامان زنگ بزن اگه اجازه داد ميخريم، من به مامان زنگ زدم، اون هم گفت توي خونه جا نداريم و نميشه توي آپارتمان جوجه نگه داشت من هم با كلي ناراحتي از اون خداحافظي كردم، حالا ميفهمم كه بابا بزرگها و مامان بزرگها وقتي از خونههاي قديمي و حياطدار با حسرت تعريف ميكنن، يعني چي، خوش به حال قديميها كه خونههاي سرسبز و بزرگ داشتن.
بعد از نهار برقها رفت، بابا كمي استراحت كرد و رفتيم كلاس زبان، بعدش هم اومد دنبالم و رفتيم سر كاره مامان، از اونجا هم يك سري رفتيم بازار روز بهشتي و كلي خوراكي براي من و خونه خريديم، وقتي برگشتيم خونه بابا خداحافظي كرد و رفت سر كار.
امروز ميان ترم كلاس موسيقي بود و عمو پستچي براي همهي بچهها كادو آورده بود. براي من ۳ تا كتاب، يك برچسب ميكيماوس كه خيلي دوست دارم و يك كاردستي چوبي، كاردستي يك اردك است كه روي سطحي كج راه ميره، چيزه جالبيه.
بابام كه اومده بود دنبال من وقتي خانم مقدم كادوي يكي از بچهها را داد اون به بابام گفت: عمو پستچي خيلي ممنون، بابام هم به اون گفت خواهش ميكنم، قابل شما رو نداره، فكر كرده بود باباي من عمو پستچيه.
امروز توي كلاس موسيقي شكل اصلي نتها را ياد گرفتيم و كلاس از هفتهي ديگه دوباره ادامه پيدا ميكنه، امروز بهخاطر اينكه وسط ترم بود عمو پستچي هم كادو آورده بود.
خدا را شكر، امروز هم روز خوبي بود.
فردا شب، شب تولد مامانِ، نميدونم چي براش هديه بگيرم، حالا با بابا هماهنگ ميكنيم تا يك چيزي هرچند كوچيك براش بخريم تا به اين وسيله به اون بگيم كه هميشه به ياد تو هستيم و قدر زحمات تو رو ميدونيم.
مامان پيشاپيش تــــولـــدت مبارك، انشاءالله كه صدو بيست ساله بشي.
امروز روز مادر و روز زن است، خيابانها و همهجا حال و هواي ويژهاي داره، شلوغ است و پر تحرك.
امروز كلاس موسيقي هم شكل مخصوصي داشت كه حكايت از همين موضوع داشت، خانم مقدم هم به ما گفت: توي اتاق خودتون يك نقاشي خوشگل بكشيد و به عنوان كادوي روز مادر به ماماناتون بديد، البته من هم همينكار را انجام دادم.
امروز توي كلاس به غير از يك نفر، همه وضعيت بدي داشتيم و تمرينها را خوب انجام ندادهبوديم، قرار شد شعر "محلي فلسطيني" را با آهنگ تمرين كرده و شعر و آهنگ "ميهن ما ايران" را هم دوباره تمرين كنيم، بابا امروز كه اومد دنبال من، تا خانم مقدم گفت كه هيوا هم مثل بقيه خوب نبوده خيلي ناراحت شد و همهاش ميگفت: خيلي از دستت ناراحتم، چرا خوب تمرين نكردي؟ من دوست دارم تو بهترين شاگرد كلاس باشي، خلاصه من هم حسابي جوگير شدم، خونه كه رسيديم گفتم بابا بيا تمرين كنيم، ولي اون گفت حالشو ندارم!.
اميدوارم بتونم جلسهي بعدي تمرينها رو خوب انجام بدم كه بابا هم خوشحال بشه، ولي اگر مثل امروز نخواهد كه به من كمك كنه و با من تمرين كنه، نميدونم بايد چهكار كنم؟!.
ولي امروز حال مامان خوب نبود، چند روزي است كه حالات مريضي را داره ولي امروز از روزهاي قبلي خيلي بدتره، اين هم از شانس مامان، من و بابا هم كه بدقولي كرديم و چيزي براي اون نخريديم، بابا گفت كه اون به سليقهي مامان قرار كه يك چيزي براي مامان بگشيره، حالا نميدونم اون چيه.
شب قراره بريم خونهي مامان جون و شب اونجا باشيم تا مامان هم به مامانش امروز رو تبريك بگه.